تبليغاتX
من و زندگی

من و زندگی

اینکه نیستم و نمی نویسم،معنيش اين نيست كه حرفي و قصه اي ندارم.معنيش اينه كه انقــــــــــــــــدر درگير چرخاندن چرخهاي مملكت هستم كه نه تنها وقت نمي كنم وبلاگ خودم رو آپ كنم،بلكه وقت خوندن خيلي از وبلاگهاي دوستان رو هم به سختي دارم.البته پدر اعتياد بسوزه، كه در هر حال و توي اوج كار و نون درآوردن،ني ني سايت بازي به راهه و پدر من رو درآورده.

پريشب براي اولين بار ،جاري جون رو در منزل پدر شوهر ملاقات كردم.البته تلفني يك بار با هم صحبت كرده بوديم قبلش.خب همه چيز ، همونجوري بود كه فكر مي كردم.يه دختر شلوغ و پر سر و صدا عين خودم.آروم ترين خانواده دنيا ،دو تا عروس داره كه دست كمي از زلزله ۸ ريشتري ندارن.جفتمون هم ماشا... پر حرف! سر همه رو برديم اون شب.همه ساكت بودن و دو تا عروس خانواده مجلس رو مي چرخوندن.پنج شنبه هفته آينده به مناسبت پيروزي شكو.همند ان.قلاب، مراسم بله برون برگزار ميشه.به همين مناسبت،جاري ارشد،خانوم خانوما،خوشگل خوشگلا،سرور دلها!!! طوطياي عزيز،قراره فردا بره و موهاشو مش كنه.

از پسر عزيزم بگم كه مردي شده واسه خودش قربونش برم.عاشق حرف زدنشم.تازگيها جمله هاي دو كلمه اي رو هم ميگه.خيلي خيلي پسر مهربونيه.اون شب كه جاري جون اومده بود، تند و تند مي رفت دستاش رو پر از آجيل مي كرد و مي برد واسه جاري و آخر كار هم يه ماچ آبدار فشاري فرد اعلاء گذاشت توي لپ جاري.

ديگه چي بگم؟؟....ديگه اينكه دو ماه پيش زد به سرم و رفتم پيش دكتر پوست.مشكل خاصي نداشتما،همينجوري جهت شفاف شدن پوستم رفتم،آقا چشمتون روز بد نبينه كه از همون روز تا به امروز روزي دو جين جوش مي زنم.ديروز زنگيدم به دكتره و گفت احتمالا يكي از اون كرمهايي كه ميليون تومن بابتشون پول دادم،به پوستم نميسازه!!خوبه حالا مثلا معاينه كرده بود و تجويز كزده بود!! خلاصه كه قراره امروز برم پيشش داروهامو عوض كنه و باز هم ميليون تومن هم پياده بشم.

ديگه همين!

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 بهمن1388ساعت 8:33  توسط طوطیا  | 

حذف شد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 دی1388ساعت 11:0  توسط طوطیا  | 

....

یه روز که طبق معمول توی کلوپ با دوستان در حال گفتگو بودیم،صحبت كشيده شد به برادر شوهر من و اينكه قصد ازدواج داره.چند تا از دوستام،افرادي رو از دوست و فاميل و آشناشون به من پيشنهاد دادم ولي خب من خيلي مي ترسيدم كه بخوام كسي رو معرفي كنم به آقاي دكتر.راستش از اينكه در آينده چي پيش بياد و زندگي موفقي داشته باشن يا نه ،هراس داشتم.اون روز بحث تموم شد و ديگه كسي هم پي قضيه رو نگرفت.تا چند وقت بعد با يكي از همين دوستام داشتم صحبت مي كردم كه گفت همون برادرزاده ش  كه اون روز هم اسمشو آورده بود والبته من هم عكسش رو ديده بودم و خيلي هم دختر نازي بود،داره مياد تهران(دانشجوي دندانپزشكي شهرستانه) و پيشنهاد داد بچه ها همديگه رو ببينن.من هم عصر اين قضيه رو با مادر شوهر و برادر شوهرم در ميون گذاشتم و اونها هم استقبال كردن و خلاصه به اين ترتيب بود كه خانوم و آقاي دكتر همديگه رو ديدن و پسنديدن و بعد هم ملاقاتي بين خونواده ها انجام شد و الان هم دارن دوران شيريني نومزدنگ رو سپري مي كنن و قراره ايشالا اگه مشكلي پيش نياد قبل از عيد عقد كنن.

بعد از اينكه خيلي از دوستام و همكارام اين داستان رو شنيدن،همگي به من گفتن كه كار احمقانه اي!! انجام دادم.دليلشون هم اين بود كه جاري جان خوشگله و دندانپزشكه و... واين مسائل ممكنه كه من ديگه به چشم نيام!!! راستش اين حرفها به نظرم خيلي سطح پايين و بچگانه مي اومد.اولا اينكه  من خودم هم تحصيل كرده و از خونواده خوبي هستم و موقعيت اجتماعي خوبي هم دارم و اصلا احساس كمبودي در اين زمينه ها ندارم.ضمن اينكه اگر حمل بر خودستايي نباشه،خيلي هم از بابت جايگاه خودم خيالم راحته.به نظر من جايگاه آدمها با اومدن يك عضو جديد بالا و پايين نميشه.ممكنه در بعضي موارد با هم مقايسه بشن ولي از محبوبيت يا منفوريتشون!! چيزي كم نميشه.ضمن اينكه من واقعا برادرشوهرم رو مثل داداشم دوست دارم و به همين خاطر طبيعيه كه دوست داشته باشم يه ازدواج پرفكت داشته باشه.من حرف اون دوستام رو كه البته تعدادشون كم هم نبود،واقعا نمي فهمم.واقعا درك نمي كنم.من درك نمي كنم چرا لزوما آدم بايد از جاريش سر باشه؟؟ چرا اصلا ميگن جاري بده؟؟ خوبي و بدي آدمها توي ذاتشونه و نسبتهاي خونوادگي خوبي و بدي رو تعيين نمي كنه.من مطمئنم كه با جاريم رابطه خوبي خواهم داشت چون خودم اينطور مي خوام.من هيچ پيش زمينه منفي نسبت به جاري ندارم همونطور كه نسبت به مادر شوهر نداشتم و با همه تفاوتهاي فرهنگي ريز و درشتي كه با هم داريم،رابطه خوب و مقبولي هم داريم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت 10:1  توسط طوطیا  | 

خب حالا بيايم سر جريان جاري دار شدن:

از اول بگم كه من دو تا برادر شوهر دارم و هيچ تا خواهر شوهر.پسر جون پسر بزرگ خونواده هست و برادر شوهر بزرگه همسن منه.در واقع سه روز از من بزرگتره و اون كوچيكه هم 5 سال كوچيكتر. راستش رو بخواين من با برادر شوهرام يه جورايي از داداشاي خودم هم صميمي ترم.مخصوصا با هموني كه همسن خودمه.كه اينجا آقاي دكتر خطابش مي كنم.من و اين آقاي دكتر يه جورايي مثل خواهر و برادراي پشت سر هم هستيم كه همش با هم كل كل دارن و توي سر و كله هم مي زنن.خيلي پسر صاف و صادق و بي رياييه.صداقتش به حديه كه حتي مصلحت انديشي و محافظه كاري هم براش تعريف نشده و هميشه هر چيزي كه توي ذهنش ميگذره رو به زبون مياره.كسايي كه تازه باهاش آشنا مي شن ،ممكنه يه خورده از اين رفتارش جا بخورن ولي بعد از يه مدتي مثل من مي فهمن كه اين رفتارها از سر بي ريايي و همون اخلاقيه كه گفتم و ديگه جا نمي خورن! اين برادر شوهر بنده واقعا آدم حسابيه.دانشجوي دكتراي يه رشته مهندسي توي دانشگاه شريف هست و عضو هيات علمي پژوهشگاه مرتبط با رشته ش و يكي دو جاي ديگه هم به صورت پارت تايم و پروژه اي كار مي كنه.من از روزي كه با اين خونواده وصلت كردم، در انتظار ازدواج ايشون بودم.به دو دليل.دليل اولش اين بود كه هميشه احساس مي كردم خونواده همسرم به علت كم جمعيتي و نداشتن روابط فاميلي زياد و همچنين نداشتن دختر جوان ، يه جورايي با روحيات، خواسته ها و اخلاقيات  دخترهاي اين نسل آشنا نيستن و شايد اين قضيه باعث شده بود كه هميشه من حس كنم،عليرغم تلاش زيادي كه مي كنم، هنوز اونجوري كه دوست داشتم، مقبول مادر شوهر نبودم.شايد همه اينها توهمات من بوده ولي خب حسم اين رو مي گفت.ضمن اينكه از اون عروسهايي هم نيستم كه براي رضايت خونواده همسرم ارزش قائل نباشم و هميشه اين موضوع برام مهم بوده.خب اومدن يه نفر ديگه به اين خونواده با شرايط سني، تحصيلي و اجتماعي مشابه خودم، كمك ميكرد كه شرايط من هم تا حدودي بهتر بشه.(البته اينها تصورات خودم هست و مطمئنم خيلي ها با اين تصورات موافق نيستن). دليل دوم اينكه من نه خواهر دارم و نه خواهر شوهر.عروسمون هم هيچوقت نخواست اونجوري با ما قاطي بشه، در نتيجه هميشه منتظر ظهور !! جاري بودم.(باز هم مي دونم كه خيلي ها توي دلشون بهم بد و بيراه ميگن كه بابا آخه مگه جاري هم فاميل ميشه؟؟!! ولي فحشهاتون رو نگه دارين يه كم كه برم جلو، بيشتر ممكنه لازمتون بشه).

جند وقتي بود كه اين برادر شوهر ما به صرافت زن گرفتن افتاده بود.مادر شوهرم هم بسيار زياد به زيبايي  عروس اهميت ميداد و خیلی توی این مورد سخت گیر بود.یعنی یه دختر رو که می دید از همه زوایا نگاش می کرد که ببینه واقعا خوشگل هست یا نه؟و چون عروس اوليش نتونسته بود اون معيار رو زياد برآورده كنه، اين بار ديگه حساسيتش روي اين قضيه خيلي وحشتناك زياد بود. كيسهاي زيادي از اطراف معرفي ميشد ولي مقبول مادر شوهر واقع نمي شد.از طرفي هم مدام با اصرار، مامان از من مي خواستن كه توي دوستام و اطرافيان بگردم و اگه كيس مناسبي ديدم ،معرفي كنم ولي خب من واقعا از اين كار مي ترسيدم.اما اصرارهاي مامان هر روز و هر روز تكرار مي شد. خب تا اينجا رو داشته باشيد بايد يه گريز بزنم به يه جاي ديگه.

ني ني.سايت رو خيلي ها مي شناسن.يه سايت مربوط به بارداري و بچه داريه.من از زمان بارداري عضو اون سايت شده بودم و يه كلوپ خصوصي داشتيم كه همه اعضا اون مادرهايي بودن كه بچه هاي همسن آراد دارن.من توي اين كلوپ دوستاي خيلي خيلي خوبي پيدا كردم.مي تونم بگم در حال حاضر بيشتر وقتمو رو با اين دوستام ميگذرونم.همگي كم و بيش با زندگي و خونواده همديگه آشنا هستيم....

ادامه دارد

پ.ن: ساعت 9 جلسه دارم و بايد برم.اگه شد بعد از ظهر ادامه داستان رو مي نويسم.اگه هم نشد كه ايشالا شنبه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 9:0  توسط طوطیا  | 

آخ که چقدر دوست دارم کلی وقت داشتم و می اومدم و مثل قبل از همه اتفاقات زندگیم می نوشتم.کلی حرف توی دلم قلمبه(قلنبه) شده.در اولین فرصت میام داستان جالب جاری دار شدنم رو براتون تعریف می کنم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آذر1388ساعت 11:16  توسط طوطیا  | 

از روزی که از سفر برگشتم،وقت نكردم بيام وبلاگم رو آپ كنم.تمام استرسهاي اين سه ماهه با تموم شدن اين سفر،تموم شد.بي اغراق بگم كه دقيقا از روزي كه اين ماموريت بهم ابلاغ شد،هر لحظه نگران آراد بودم.به گفته بقيه توي اين سه ماه خيلي لاغر شده بودم و صورتم هم مدام جوش ميزد.ولي خدا رو شكر همه چيز به خير گذشت.آراد در نبود من ،اصلا دلتنگي نكرده بود و همه با هم دست به دست هم داده بودن كه به آراد سخت نگذره.برنامه هاي تفريح و پارك و دَدَر به راه بوده و حاج آقا حسابي خوش گذرونده.من كه رسيدم،ساعت ۳ صبح بود.با ورود من،آراد كه خواب بود،با همون حس تله پاتي مادر و فرزندي،بيدار شد و گفت :"مامان".چون چراغ روشن بود،چشماشو خوب نمي تونست باز كنه،فقط خودشو چسبوند به من و تند و تند شروع كرد به شير خوردن.گاهي هم چشماشو باز مي كرد، من رو نگاه مي كرد و مي خنديد و دوباره تند و تند مي مكيد.مامان ميگه شبي هم كه من رفتم،به محض خروج من از خونه،آراد بيدار ميشه توي تختش واميسته و دستاشو باز مي كنه و ميگه :"دَفت".(=رفت). روز اول كه رسيدم تهران سر كار نرفتم و حسابي با پسري مشغول بودم.

از اونجا بگم،كه پاییزش فوق العاده بود.يه درياچه بزرگ وسط شهر هست كه در قسمتي از ساحل اين درياچه ،مردم تعطيلات خودشون رو با ورزشهايي مثل پياده روي،دويدن و دوچرخه سواري مي گذرونن.ما هم يكشنبه رو باهاشون همراه شديم.عده اي هم با قايقهاي شخصيشون توي درياچه خوش ميگذرونن.هوا از نظر من سرمايي،خيلي سرد بود و هر چي لباس همراهم بود،مي پوشيدم ولي ظاهرا خودشون خيلي با هوا كيف مي كردن.خدا رو شكر باروني به اون شكل توي اين مدت نباريد. هتلمون،جاي خوبي نبود. هتل پانوراما در منطقه اي به نام ‌  Billstedatدر حاشيه شهر و بسيار دور از مركز شهر.اما اين دوري هم باعث نشد كه من از خريد كردن غافل بشم و به مدد مترو،هر روز به مراكز خريد واقع در خيابان  Monckeberg سر میزدم و نهایتا با ۳۸ کیلو بار و با فلاکت بسیار ناشی از بار کشی!! به وطن بازگشتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 8:5  توسط طوطیا  | 

خیلی ناراحتم که اینطوری وبلاگم سوت و کور مونده! آخه اینقدر توی شرکت که هستم ،کار دارم و توی خونه  هم یه ذره وقت دارم که اون هم باید به رسیدگی به پسرک و رتق و فتق امور خونه برسم.خلاصه اینکه وبلاگم رو اینجوری دوست نمیدارم

پسرم،ماشاا.... روز به روز بزرگتر و آقاتر ميشه.زبونش كمي تا قسمتي باز شده و هر كلمه اي كه واسش آسون باشه،به محض شنيدن تكرار مي كنه.مثل من،عاشق باباشه.خيلي هم پسر مهربونيه و به همه هم ابراز محبت مي كنه

برنامه ماموريتم تقريبا!!! مشخص شده! احتمالا چهارشنبه اين هفته(۱۳ آبان) مي ريم.از حال و هواي دلم هيچي نمي گم پسرم و پسر جونم رو اول مي سپرم به خدا و بعد هم مامانم.توكل به خدا

ايلياي عزيزم رو كه يادتونه؟ همون برادرزاده خوشمزه ام كه يه روز حرف اول اين وبلاگ بود.از مامانش مي ترسه!! بودن با هر كسي رو به بودن با مامانش تر جيح ميده!!! مامانش درگير خيلي مسائل جانبيه كه باعث شده شرايط روحي خوبي نداشته باشه در نتيجه حوصله شيطنت هاي ايليا رو نداره و كتكش مي زنه طفلك مامان و باباي من كه هميشه بايد درگير مسائل زندگي اين داداشه باشن.مامان و بابا به شدت نگران ايليا هستن.


به تو!! نوشت: نمي دونم هنوز اينجا رو مي خوني يا نه؟! فكر نكنم بخوني.با همه ناراحتي هايي كه ازت دارم،با وجود اينكه دوست ندارم هيچ وقت ديگه رابطه اي باهات داشته باشم كه مبادا خاطرات اون سالهاي طولاني دوستيمون هم به خاطر بي انصافيهات،كمرنگ بشه،با همه بي مهريهايي كه ازت ديدم،هميشه نگرانتم.با كليه هات چه كردي؟؟!! 

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 11:2  توسط طوطیا  | 

مي دونم چند وقته كه توي نوشتن تنبلي مي كنم.آخه من هميشه از شركت وبلاگم رو آپ مي كنم و اين روزها خيلي خيلي توي شركت كارمون زياد شده.ممنون از همه دوستايي كه تولدم رو تبريك گفتن.امسال هم مثل هر سال مادر شوهرم زحمت برگزاري تولد رو كشيدن.توي جمع خونوادگي خودمون.با يه کیک كوشولو و يه شام خوشمزه.امسال دومين سالي بود كه تولدم رو با حضور گل پسری جشن مي گرفتيم.از كادوها بگم كه پدر شوهر و مادر شوهرم يه كفش چرم خيلي شيك بهم دادن و برادر شوهرا كيف ست اون رو.كه هر دوشون رو توي این عکس ميتونيد ببينيد.پسر جونم هم يه بلوز و يه شلوار،يه رژلب،يه خط لب و يه كرم پودر كلينيك.مامان و بابا هم شيراز كه رفته بودم يه ربع سكه دادن.

اين پنج شنبه ،وقت مصاحبه سفارت آلمان داريم.احتمالا به محض اينكه ويزا بياد اولين بليط خريداري ميشه.فكر مي كنم سفرمون اواسط آبان ماه ميشه.خدا رو شكر خواب شب آراد خوبه و نگرانيهاي من از رفتن كمتر شده.مامان هم توي اون مدت مياد كه پيش پسرجون و آراد باشه.

شايـــــــــــــــــــــــــد آدرس وبلاگم رو عوض كنم.متاسفانه اين وبلاگ ديگه حريم امني نيست! از رمز دار نوشتن هم خوشم نمياد.فعلا يه مدت كمتر مي نويسم و اگه كوچ كردم آدرس رو به همه دوستام  ميدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 6:37  توسط طوطیا  | 

۲۸ رو هم فوت می کنیم و قدم در آخرین سال از بهترين دهه عمر ميگذاريم.۲۸ سالگي ام مبارك.همين!
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت 14:4  توسط طوطیا  | 

پریروز شنبه ۴ مهرماه ۱۳۸۸ بعد از دوماه،ماشينمون رو تحويل گرفتيم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 13:51  توسط طوطیا  |