تبليغاتX
من و زندگی

من و زندگی

خیلی ناراحتم که اینطوری وبلاگم سوت و کور مونده! آخه اینقدر توی شرکت که هستم ،کار دارم و توی خونه  هم یه ذره وقت دارم که اون هم باید به رسیدگی به پسرک و رتق و فتق امور خونه برسم.خلاصه اینکه وبلاگم رو اینجوری دوست نمیدارم

پسرم،ماشاا.... روز به روز بزرگتر و آقاتر ميشه.زبونش كمي تا قسمتي باز شده و هر كلمه اي كه واسش آسون باشه،به محض شنيدن تكرار مي كنه.مثل من،عاشق باباشه.خيلي هم پسر مهربونيه و به همه هم ابراز محبت مي كنه

برنامه ماموريتم تقريبا!!! مشخص شده! احتمالا چهارشنبه اين هفته(۱۳ آبان) مي ريم.از حال و هواي دلم هيچي نمي گم پسرم و پسر جونم رو اول مي سپرم به خدا و بعد هم مامانم.توكل به خدا

ايلياي عزيزم رو كه يادتونه؟ همون برادرزاده خوشمزه ام كه يه روز حرف اول اين وبلاگ بود.از مامانش مي ترسه!! بودن با هر كسي رو به بودن با مامانش تر جيح ميده!!! مامانش درگير خيلي مسائل جانبيه كه باعث شده شرايط روحي خوبي نداشته باشه در نتيجه حوصله شيطنت هاي ايليا رو نداره و كتكش مي زنه طفلك مامان و باباي من كه هميشه بايد درگير مسائل زندگي اين داداشه باشن.مامان و بابا به شدت نگران ايليا هستن.


به تو!! نوشت: نمي دونم هنوز اينجا رو مي خوني يا نه؟! فكر نكنم بخوني.با همه ناراحتي هايي كه ازت دارم،با وجود اينكه دوست ندارم هيچ وقت ديگه رابطه اي باهات داشته باشم كه مبادا خاطرات اون سالهاي طولاني دوستيمون هم به خاطر بي انصافيهات،كمرنگ بشه،با همه بي مهريهايي كه ازت ديدم،هميشه نگرانتم.با كليه هات چه كردي؟؟!! 

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 11:2  توسط طوطیا  | 

مي دونم چند وقته كه توي نوشتن تنبلي مي كنم.آخه من هميشه از شركت وبلاگم رو آپ مي كنم و اين روزها خيلي خيلي توي شركت كارمون زياد شده.ممنون از همه دوستايي كه تولدم رو تبريك گفتن.امسال هم مثل هر سال مادر شوهرم زحمت برگزاري تولد رو كشيدن.توي جمع خونوادگي خودمون.با يه کیک كوشولو و يه شام خوشمزه.امسال دومين سالي بود كه تولدم رو با حضور گل پسری جشن مي گرفتيم.از كادوها بگم كه پدر شوهر و مادر شوهرم يه كفش چرم خيلي شيك بهم دادن و برادر شوهرا كيف ست اون رو.كه هر دوشون رو توي این عکس ميتونيد ببينيد.پسر جونم هم يه بلوز و يه شلوار،يه رژلب،يه خط لب و يه كرم پودر كلينيك.مامان و بابا هم شيراز كه رفته بودم يه ربع سكه دادن.

اين پنج شنبه ،وقت مصاحبه سفارت آلمان داريم.احتمالا به محض اينكه ويزا بياد اولين بليط خريداري ميشه.فكر مي كنم سفرمون اواسط آبان ماه ميشه.خدا رو شكر خواب شب آراد خوبه و نگرانيهاي من از رفتن كمتر شده.مامان هم توي اون مدت مياد كه پيش پسرجون و آراد باشه.

شايـــــــــــــــــــــــــد آدرس وبلاگم رو عوض كنم.متاسفانه اين وبلاگ ديگه حريم امني نيست! از رمز دار نوشتن هم خوشم نمياد.فعلا يه مدت كمتر مي نويسم و اگه كوچ كردم آدرس رو به همه دوستام  ميدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 6:37  توسط طوطیا  | 

۲۸ رو هم فوت می کنیم و قدم در آخرین سال از بهترين دهه عمر ميگذاريم.۲۸ سالگي ام مبارك.همين!
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت 14:4  توسط طوطیا  | 

پریروز شنبه ۴ مهرماه ۱۳۸۸ بعد از دوماه،ماشينمون رو تحويل گرفتيم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 13:51  توسط طوطیا  | 

بلیط گرفتم!واسه پنج شنبه آینده،چهار روز هم مرخصي گرفتم كه وقتي بچسبه به تعطيلات ميشه ۹ روز!!بعـــله!! من و آقاي آراد خان به مدت ۹ روز عازم شيرازيم.فقط خدا كنه كه اين دفعه آراد همكاري لازم رو انجام بده و بذاره به مامانيش خوش بگذره.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 9:5  توسط طوطیا  | 

باز دلم شيراز خواست...با چند تا از دوستان صحبت شيراز بود و دلم پر كشيد..دلم پر كشيد و رفت توي همه خيابونهاش..توي تك تك مغازه هاش...توي دانشكده مهندسي..توي بلوار چمران و دانشكده توانبخشي و تمرين گروه اركستر..توي پياده روهاي ملاصدرا..توي صف بليط سينما سعدي...توي رستوران سفير خيابون قصرالدشت... و دلم پر كشيد براي روزهايي كه كم كم بايد ازشون به روزهاي جووني ياد كنم...دلم پر كشيد براي سرسبزي خيابون قصرالدشت...براي بازار وكيل و سراي مشير...براي چايخونه حافظيه و براي همه دوستها و دوستي هايي كه جنسشون خيلي خيلي با دوستي هاي الان فرق مي كرد...دلم پر كشيد براي رانندگي با رنوي سفيد مدل 60، براي گاز دادن با پركلاغي ...دلم شيراز خواست و خونه بابا و اتاق خودم و تكيه دادن به ديوار كنار تختم و گرفتن سه تار توي دستم...

خداي من ، بغض داره خفه م مي كنه.سفر 4-3 روزه به شيراز علاج درد من نيست!

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 15:6  توسط طوطیا  | 

تصمیم داشتم توی وبلاگم سی.یا.سی ننویسم.نه به خاطر اینکه می ترسم! نه به خاطر اینکه شاید فیل.ترم کنن.فقط به این خاطر که هر بار که چیزی شنیدم یا مطلبی در این باره خوندم،داغون شدم و شکستم.به این خاطر که اینقدر اطلاعات و آگاهی در این زمینه توی خودم نمی بینم که بخوام به چالش بکشم بحث این روزها رو...ولی اگه اطلاعات سی.یا.سی خوبی ندارم اما فقط به عنوان يه انسان معمولي اينقدر فهم دارم كه سريالهاي مسخره تلويزيون كه ديشب چهارمين قسمتش رو پخش كردن،ببينم و باور نكنم و با ديدنشون شكنجه بشم و غصه بخورم و دندونهامو روي هم فشار بدم و توي دلم فحش بدم....صبح هم با خوندن اخبار مربوطه،هي بغض كنم و هي بغضم رو قورت بدم و آخر سر با خوندن اين نامه ،رهاش كنم....

خدايا ،همگي منتظريم...نه منتظر فرج امام زمان... منتظر ديدن حكم عدالت تو!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 12:40  توسط طوطیا  | 

از محبت تک تکتون ممنونم.خیلی خوشحالم که می بینم وقتی به یاری می طلبمتون به کمکم میايد حتی اونهایی که هیچ وقت ردپایی از خودشون نذاشته بودن.خیلی محبتهای نهفته توی نوشته هاتون به دلم نشست.ممنونم.

آراد به نخوردن شیر شبانه عادت کرده.خیلی وقتها اصلا دیگه شب بیدار نمیشه،بعضی وقتها هم که بیدار میشه به کمک آب و پستونک می خوابونمش.البته توی این دو هفته، دو سه شب هم خيلي بد خوابيده و 7-6 بار بيدار شده كه من باز هم مقاومت كردم و بهش شير ندادم.طي تماسي كه با پيمانكار داشتم، معلوم شد كه سفارت به اين زوديها بهمون وقت نميده و احتمالا سفرمون 3-2 ماهي با تاخير انجام ميشه.من كه آرزو مي كنم حالا كه قراره بيفته عقب، دي ماه باشه به دو دليل: يكي اينكه قرار بود از زمستون وعده هاي شير آراد رو خيلي كم كنم كه بتونم تا عيد كه دوسالش ميشه از شير بگيرمش و دوم اينكه به حراج زمستوني مي رسم كه واقعا محشره.دفعه پيش هم كه رفته بودم اواخر حراج بود ولي واقعا قيمتها عالي بود و من تونستم مقاديري خريد كنم.آخه نيست كه ماشا... هزار ماشا... پول ما خيلي ارزشمنده، در مواقع غير حراج ، خريد كردن كمي!!! سخته.حالا ايشالا هر چي كه به صلاح من و خونواده م هست پيش بياد.مهم اينه كه فعلا خبري نيست و كمي ذهن آشفته من آرومه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 9:8  توسط طوطیا  | 

ديشب شب خيلي سختي بود.سخت نه از اين بابت كه آراد 7-6 بار تا صبح بيدار شد چون كه به اين موضوع عادت كردم.سخت بود به خاطر اينكه حتي توي خواب هم اين فكر من رو رها نكرد كه تصميم صحيح چيه؟!تاريخ دقيق ماموريت مشخص شده و حدودا 5 روز هست.از 30 شهريور.ديروز تا عصر خيلي به اين قضيه فكر كردم كه واقعا 5 روز دوري من چه اثراتي ممكنه روي آراد داشته باشه؟! نهايتا خودم به اين نتيجه رسيدم كه دلتنگ من خواهد شد درست به همون ميزاني كه دوري پدرش توي شيراز دلتنگ وكلافه ش كرده بود.خب اين قضيه كاملا عاديه و به سن و سال ربطي نداره.موضوعي كه از نظر من بيشترين اهميت رو داره مسئله شير خوردن شبانه آراد هست.اين بيشتر از هر چيزي من رو نگران كرده كه براي اين قضيه هم تصميم بر اين شد كه از اين به بعد شبها مقداري شير دوشيده واسش آماده بذارم كه پسرجون بهش بده و يواش يواش به اين مورد هم عادت كنه،هر چند كه از نظر دكترهاي اطفال از يكسال به بعد كلا بايد شير شبانه رو قطع كرد كه خب مقدمه اي واسه اين كار هم خواهد بود.در نهايت به اين نتيجه رسيدم كه اين سفر، براي من خيلي سخت خواهد بود خيلي بيشتر از اينكه به آراد سخت بگذره به خودم سخت ميگذره اما براي رفتنم دلايلي داشتم:

آراد بخش اعظمي از زندگي من هست.شايد بايد بگم مهمترين بخش زندگي من.اما خب يه بخشي از زندگي من هم كارم هست.هر چقدر هم اين بخش كوچيك باشه در مقابل بخش اول ولي باز برام حائز اهميته.در جريان اين ماموريت متوجه شدم به خاطر محدوديتهايي كه بعد از تولد آراد داشتم،رؤسا خود به خود دارن اسم من رو از بعضي امور حذف مي كنن.بدون اينكه نظر من رو جويا بشن ، با اين پيش فرض كه طوطيا نمي تونه اين كار رو انجام بده،به جاي من تصميم مي گيرن و عملي مي كنن.اين موارد با اومدن يه عضو جديد از جنس مذكر به واحدمون پررنگ تر شده و ديگه خيلي راحت تر مي تونن من رو دور بزنن.اين يك ماه اخير از اين جريانات خيلي زجر كشيدم.از اينكه مي ديدم زحمات 6-5 ساله م و كارنامه  نسبتا درخشاني كه ايجاد كرده بودم، به جرم زن بودن و مادر بودن داره ناديده گرفته ميشه ،خيل غصه خوردم،حتي...اشك هم ريختم! از اين مي ترسم كه جدا شدن از موفقيت هام فقط من رو روز به روز از فرزندم متوقع تر كنه و از اونجايي كه معمولا كمتر فرزندي توقعات پدر و مادر رو برآورده ميكنه تا آخر عمر منتي بر سر آراد داشته باشم و حسرتي به دل كه چقدر مي تونستم موفق باشم توي كارم و نشدم...به خاطر آراد!!

با همه اين چالشهايي كه با خودم داشتم در نهايت قاطعانه تصميم گرفتم برم.با خودم فكر كردم كه يك مادر موفق بودن منافاتي با يك مهندس مطرح و موفق بودن نداره! به اين فكر كردم كه خيلي از مادرها بنا به دلايل مختلف از جمله: از شير گرفتن فرزندشون، ابتلا به يه بيماري  واگير و... چند روزي فرزندشون رو به دست پدربزرگ ها و مادربزرگ ها مي سپارن و مورد من چون به اسم سفر، اونهم به خارج از كشوره باعث شده كه اينقدر حساسيت برانگيز باشه.اما... ديشب كه پدرشوهرم جريان رو فهميد به شدت رفت توي خودش.بعد هم به پسرجون گفته بود به نظر من اگه واجب نيست قيد اين سفر رو بزنه چون ممكنه تاثيرات بدي توي روحيه آراد داشته باشه.دوباره همه اون فكرها و چالشها شروع شد و من به شدت نگران و سر درگمم.پسرجون ميگه تصميم نهايي با خودته و هر تصميمي كه بگيري من حمايتت مي كنم.اما من احساس مي كنم كه به دلگرمي خونواده شوهرم هم محتاجم چون به هر حال قراره که اين مدت آراد در كنار اونها باشه...

حال و روز فعلي من حال و روز بديه.اما سپردم به خدا و مطمئنم كه راهي رو كه جلوي پام ميذاره بهترين راهه.از همه دوستام هم ميخوام اگه تجربه اي در اين زمينه دارن خواهشا ازم دريغ نكنن.آراد 16 ماهشه.مادرهايي بودن كه توي اين سن بچه هاشون رو چند روز تنها گذاشته باشن؟ لطفا از تجربياتتون بهم بگين.

 پ.ن: همه اين مسائل در يه صورت به خوبي و خوشي حل ميشه و اون اينكه آراد و پسرجون هم بتونن ويزا بگيرن و همگي با هم بريم.دعا لطفا

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 8:12  توسط طوطیا  | 

دلم گرفته و حالم بده اونقدر كه مي تونم از الان تا هر وقت كه اراده كنم،گريه كنم.حالم بده چون ديشب تا صبح آراد گريه كرد و نخوابيد و شير خورد.فقط يه مادر كه به بچه ش شير ميده ميدونه 5 ساعت بي وقفه مكيدن بچه چه انرژي از مادر مي گيره.الان انگشتام حس تايپ كردن هم نداره.تمام بدنم سست شده.حالم گرفته هست كه پسر جون اونجوري كه من نياز دارم نمي تونه توي مريضي ها و بي حاليهام با كلامش كمكم كنه.من كه درست يا نادرست ،باورم به شنيده هام هست.حالم گرفته از دست اين رئيس بي شعورم كه مغزش كپك زده و بويي از فرهنگ نبرده.......

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 12:5  توسط طوطیا  |