طوطی و دغدغه هایش

عادت بدیه ولی معمولا وقتی ناراحتم و غر دارم یادم به نوشتن میفته.... اما اکثر اوقات خوشم :)

باور كنيد دلم نميخواد همش بيام غر بزنم و از ناراحتي
بنويسم. من آدم غرغرو يا ناراحتي نيستم. همه اونايي كه من رو از نزديك مي شناسن
ميدونن كه من يه آدم هميشه شاد و اكتيوم ولي زندگي يه وقتايي با آدم سر ناسازگاري
داره..يه وقتايي كائنات براي تو يه دوره غصه و اعصاب خوردي در نظر گرفتن... اونايي
كه به من ميگن يه مدته وبلاگم بوي غم و غصه گرفته، من يك سال اخير رو براتون خلاصه
وار بگم ببينم هر كسي كه جاي من بود چه حالي داشت... مرداد پارسال خيلي ناگهاني
داييم رو از دست داديم بعد از اون تا چند وقت درگير مشكلات روحي مامان و خاله ها
بوديم و بعد هم داستان قلب مامان و پيگيريهاي اون... توي پاييز و زمستون براي دو
تا از عزيزترين هام مشكلاتي پيش اومد كه هر دو خيلي خيلي براشون مهم بودن و هر
كدوم حد اقل دو سه ماهي درگيرش بوديم. كل تعطيلات عيد كه به يكي از همون مشكلات
گذشت.. ارديبهشت بابابزرگ مهربونم رو از دست 
داديم...دوباره مجلس عزا و عزاداري براي بابابزرگ و عزاداري دوباره براي
دايي... همون روزها اوج بيماري دختر عمم هم بود و نهايتا توي مرداد اون مهربون رو
هم از دست داديم.. دو سه تا از مشكلات ريز و درشت ديگه هم بود كه نمي تونم اينجا
بنويسمشون... بعد از اين يك سال تازه يه خوشحالي برامون پيش اومده بود كه همچين
خورد توي برجكم كه الان يك هفته است داغونم...ديگه تحملم تموم شده... اين آخري رو
اولين فرصت ميام و احتمالا توي يه پست رمزدارتعريف مي كنم فقط بگم كه به انرژي هاي
مثبت همتون واقعا احتياج دارم... خواهش مي كنم هر كسي اين متن رو ميخونه برام از
خدا روزهاي خوب بخواد و انرژي مثبت برام بفرسته.ممنون

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مهر1393ساعت 14:23  توسط طوطیا  | 

حالم يه حال عجبيه...يه حالي كه عمقش خوبه ولي ظاهرش بده.... يه حالي كه نمي دونم چجوري توصيفش كنم.....انقدر هيجاني كه بهم وارد شد شديد بود كه همه وجودم داره ميلرزه...فقط اومدم اينجا بنويسم خدايااااااااااااااااااا شككككرررررتتتتتتتتتتتتتت

خدايا من بنده پر روت اين رو به فال نيك ميگيرم...اين رو به فال اين ميگيرم كه قراره  زندگي بعد از بيشتر از يك سال غم و اندوه و از دست دادن عزيزامون بره توي فاز خوب...توي فاز آرامش...خدايا من اين رو به فال نيك ميگيرم و منتظر خبراي خوب بعدي هستم


مرسي خدا. اعتراف مي كنم تا به حال به اين شدت بهم دهن كجي نكرده بودي. كادوي تولد 33 سالگيم بود، نه؟؟!! عيب نداره ...دارم آبديده ميشم ولي همه اشكهايي كه اين يكي دو ساله ريختم رو گذاشتم به حسابت. همه رو. ديشب يه داستان خوندم واسه آراد...توش نوشته بود جواب خوبي رو با بدي ميدن... تو كه خدايي اينكارو مي كني واي به حال بنده خدا....

(9-7-93)

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مهر1393ساعت 12:17  توسط طوطیا  | 

بعضي وقتها از زندگي مي ترسم...وقتهايي كه آلبوم رو ورق ميزنم و چشمم به عكسهاي پدر و مادرم مي افته و شكستگي رو توي صورتشون مي بينم همه وجودم غم ميشه...بعد بيشتر كه دقت مي كنم شكستگي رو توي صورت خودم هم مي بينم..بعد مي ترسم..از گذشت زمان و بزرگ شدن و پير شدن مي ترسم...از اتفاقهايي كه نميشه جلوشون رو گرفت مي ترسم... از تصور اينكه يه نفر الان كنارمون هست و ممكنه چند روز ديگه نباشه مي ترسم...من از زندگي مي ترسم ...

دختر عمه عزيزم بعد از 8 سال تحمل بيماري لعنتي سرطان، وداع كرد با اين زندگي...اشكها ريختم به جواني خودش و همسرش و آتش درون دل فرزندانش:(

+ نوشته شده در  شنبه 15 شهریور1393ساعت 15:19  توسط طوطیا  | 

دوستام هميشه به من ميگن كه كارم خيلي برام مهمه و كار رو خيلي جدي ميگيرم.خب راستش خودم هيچ وقت منكر اينكه كارم برام جديه نميشدم ولي هيچ وقت اينجوري نبوده برام كه مثلا اعصابم رو به خاطر كار اينقدر خورد كنم كه زندگيم  هم تحت الشعاع قرار بگيره.معمولا هم اعصاب خورديهاي توي كار رو فقط در حد اينكه براي پسر جون تعريف كنم توي خونه بازگو مي كنم و خلاص. تا اينكه اومدم به محل كار جديد. بايد اين خانومهاي همكار جديدمو به دوستام نشون بدم كه متوجه بشن من چقدر كار رو دست كم و شوخي گرفتم. من جايي كه كار مي كنم سه نفر خانوم هستيم كه با هم روي يك پروژه كار مي كنيم و توي واحد ما غير از ما سه نفر كسي روي اين پروژه كار نمي كنه. اون دو نفر خانوم هم متاهل هستن و تاكنون تمايلي به بچه دار شدن نداشتن. من هم كه يكي از شوخيهاي هميشگيم ( كه قطعا البته كمي جدي هم قاطيشه) بچه دومه. اين دو خانوم به من اعلام كردن كه قصد بچه دار شدن دارن و من بايد دست نگه دارم تا اونها برن و برگردن. من هم قبول كردم.البته راستش نه به خاطر احساس تعهد به شركت يا اونها بلكه فقط به خاطر احساس عدم آمادگي خودم. خلاصه اينكه يكي از اين همكاران باردار شده و ديگري هم قراره امروز و فردا دست به كار بشه.اين وسط شوخيهاي هميشگي من هم به راهه. يه چيزي اين وسط بگم توي پرانتز كه ظاهرا همه آدمها از حرفاشون و شوخيهاشون قصدشون چزوندن ديگرانه كه هميشه از شوخي من اينجوري برداشت ميشه!! در حاليكه من اصلا و ابدا كاري به كسي ندارم و فقط راجع به خودم و خواسته هاي خودم حرف ميزنم. خلاصه امروز دوباره بحث شيرين بچه دار شدن بود كه من با خنده گفتم كه خدا كنه من بتونم به قولم به شما وفادار باشم و دسته گلي به آب نداده باشم. اون دوستي كه هنوز اقدام نكرده شوخي من به مذاقش خوش نيومد و گفت به ما استرس وارد نكن و رفت سر جاش نشست.بعد از چنددقيقه از من پرسيد كه آيا قصد من از بچه دار شدن جديه يا شوخي؟ و بهتره كه اون بدونه چون بهش استرس وارد ميشه!! من تعجب كردم و گفتم بچه دار شدن من چرا بايد به تو استرس وارد كنه؟؟؟!! گفت از ترس اينكه ما سه تا با هم بريم مرخصي زايمان و مديرمون مجبور به گرفتن نيرو بشه و بعد عذر ما رو بخوان! گفتم اول اينكه مگر شهر هرته؟؟!! دوم هم اينكه من اگر بخوام تصميمي توي زندگيم بگيرم هيچ وقت نميام اون رو تحت الشعاع كارم قرار بدم. خيلي تعجب كرده بودم!! دقيقا ايني كه ميگن طرف شده شكل علامت تعجب وصف حال منه! گفتم اين شركته كه به من نياز داره نه من به شركت! ديدگاه من اينه و نگران هيچي نيستم. اون معتقد بود كه شركت خر تو خر تر از اين حرفاس و نگران از دست دادن كارشه!! از همكار باردارم پرسيدم آيا تو هم از اين شوخي من استرس ميگيري؟؟؟ گفت من كلا استرس دارم. گفتم بابا شماها همون بايد بچه دار بشيد كه يه كم اين داستان كار براتون كمرنگ بشه و بفهميد چيزهايي مهمتر از كار هم توي زندگي هست. گفت من به طرز بيمارگونه اي احساس مسئوليت دارم در مقابل كارم و خودم ميدونم كه يه جور بيماريه! گفتم احساس مسئوليت خيلي خوبه ولي آخه بچه دار شدن من كه احساس مسئوليت شما رو زير سوال نميبره....

بحث رو با گفتن اينكه من تا دو سه سال ديگه بچه نميخوام ولي اميدوارم اين ماه هم به خير بگذره، تموم كردم ولي راستش هنوز متعجبم ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 تیر1393ساعت 11:17  توسط طوطیا  | 

خب ميدونيد يكي از بزرگترين و مهمترين اتفاقهاي زندگي من تصميمه.كافيه تصميم بگيرم.تصميم جدي و واقعي.يعني بايد لزوم اون تصميم رو با همه وجودم درك كرده باشم كه اون تصميم=عملي كردنش باشه. البته تصميم بيخودي هم گرفتم.منظورم تصميمي كه لزومش برام ثابت نشده و فقط جوگيرانه قرار شده كاري بكنم در حاليكه لزومي نداشته از نظر من كه خب قاعدتا اون تصميم جدي گرفته نميشه و به ثمر هم نميرسه.مثل چي؟؟؟ مثلا مثل امتحان نظام مهندسي كه هنوز برام خيلي جدي نشده كه بشينم بخونم و مصمم برم امتحان بدم و قبول بشم. خب اين همه آسمون ريسمون بافتم كه بگم تصميم گرفتم خوب بشم.بشم طوطي پر انرژي و خوشحال كه زود عصباني نميشه. يه مامان صبورتر، يه همسر بهتر، يه خانوم مهندس كوشاتر، يه طوطياي خوشحال و خندون. براي اين كار تصميم گرفتم اول از همه كمتر خودمو خسته كنم.بيشتر از آراد و پسرجون كمك بگيرم. تصميم گرفتم بيشتر به علاقه منديهام اهميت بدم.حتي اگه لازم باشه با دوستام يه سفر دو سه روزه زنونه فارغ از هر گونه دغدغه و مشغله برم. اول بايد جسمم رو احيا كنم.بيشتر حال بد من از خستگي جسميم نشات ميگيره كه اگر بتونم برطرفش كنم بيشتر مشكلاتم حل ميشه.از پنج شنبه استارت اين تصميماتم رو زدم برم ببينم تا كجا ميتونم جلو برم....راستي يه كار جديد و پر چالش هم توي محيط كار بهم محول شده كه اگر چه خيلي سخته ولي اگه بتونم از پسش بر بيام براي آينده كاريم ميتونه يه نقطه عطف باشه پس پيش به سوي موفقيت ....

+ نوشته شده در  شنبه 7 تیر1393ساعت 14:40  توسط طوطیا  | 

بعضي وقتا توي زندگي كم ميارم. بعضي وقتا دلم براي زنانگي خودم تنگ ميشه. بعضي وقتا دلم ميخواد يه لگد بزنم زير كار و شركت و مهندسي و بگم گور باباي كار..گور باباي پول...گور باباي 17-18 سالي كه درس خوندم من زنم. بايد به زنانگيم برسم.من مادرم بايد به بچه داريم برسم. خسته شدم از اينكه هر بار كه سر كارم با زنگ تلفن دلم بلرزه كه آراد ميخواد پشت تلفن گريه كنه. خسته شدم از اينكه از سركار برسم خونه و بدو بدو مشغول آشپزي و كاراي خونه بشم. از اينكه انقدر هميشه خسته باشم كه توان رسيدگي و بازي درست و حسابي با آراد هم نداشته باشم و خستگيهام هم هيچكس نفهمه و درك نكنه. دلم ميخواد صبحها ساعت 9 پاشم. دلم ميخواد انقددر براي خودم وقت داشته باشم كه كتاب بخونم...ورزش كنم...تفريح كنم...لباساي جورواجور بپوشم نه اينكه وقتي ميريم انقدر خسته باشم كه فقط بخوام يه چيزي بپوشم كه راحت باشم..خنك باشم...آزاد باشم. دلم ميخواد دغدغه زمستون و تابستون بچمو نداشته باشم. نگران اين نباشم كه واي مدرسه تعطيل شد بچه رو چي كار كنم.دلم ميخواد موهام كمتر بريزه..صورتم كمتر جوش بزنه..دلم ميخواد يه شونه مهربون پيدا كنم سرمو بذارم روش فقط غر بزنم...فقط غر بزنم بدون اينكه بخواد بهم دلداري بيخودي بده يا عصباني بشه يا حوصلش از غراي من سر بره..فقط نازم كنه. دلم ميخواد يه سفر سه نفره برم و دست به آب سياه و سفيد نزنم..فقط بهم خوش بگذره بدون اينكه نگران يبوست آراد باشم يا نگران هزينش باشم يا استرس هر چيز ديگه اي رو داشته باشم. دلم ميخواد ناز كنم و يكي نازمو بخره. لوس بشم و يكي لوس بازيمو تحويل بگيره. دلم ميخواد مثل بيشتر زنا، به جاي اينكه غرامو توي دلم بريزم يا اينجا بنويسم به شوهرم بزنم و اونم بگه دركت ميكنم عزيزم. دلم ميخواد ديگه اداي آدماي محكم رو در نيارم و توقع آدما رو از خودم بالاتر و بالاتر نبرم. دلم ميخواد زمان برگرده به عقب و بعد از زايمان از شدت درد آه و ناله كنم و خودمو پرت كنم توي رختخواب و بقيه بهم سرويس بدن…. دلم ميخواد زمان برگرده عقب و بچمو توي شش ماهگي نذارم مهد كه هنوز ترس از جدايي توي وجودش باشه و زخم معده و وروم معده و تبعاتش هم براي من نمونده باشه..دلم ميخواد زمان برگرده خيلي عقب تر و من به جاي اينكه رفتارهاي مردونه ياد بگيرم، لوس بازيهاي زنونه ياد بگيرم. دلم ميخواد آراد مثل همه بچه هاي ديگه راحت بره مهد، راحت بره مدرسه، راحت بره كلاسهاي مختلف. خسته شدم از اينكه هميشه استرس آراد و گريه هاشو داشتم و دارم. دلم ميخواد به جاي اينكه از ترس ناراحت شدن و توي لك رفتن پسر جون خودمو سانسور كنم غر بزنم و غر بزنم و غر بزنم و اونم ناراحت نشه توي لك نره نازمو بكشه دركم كنه بفهمتم....دلم ميخواد برم يه جايي مثلا سر يه كوه يا كنار دريا تنهاي تنها انقدر داد بزنم و گريه كنم كه همه خستگيها و استرسهام خالي بشه. دلم خيلي چيزا ميخواد به كي بايد بگم؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 تیر1393ساعت 14:44  توسط طوطیا  | 

بابابزرگم خيلي مهربون بود.انقدر مهربون كه كللللللللليييييييي خاطره ازش دارم.انقدر مهربون كه همه 34 تا نوه ش كلي خاطره خوب ازش دارن.بابابزرگم انقدر خوب و مهربون بود كه اهالي شهر ميگفتن مسجد بزرگ شهر تا حالا توي هيچ مراسمي اين جمعيت رو به خودش نديده بود.خيلي از كساني كه توي مسجد بودن، خودشون يا بچه هاشون شاگرداي بابابزرگم بودن.بابابزرگم اولين فرهنگي شهرش بود و موسس اولين مدرسه و بعد از اون مدرسه هاي ديگه.بابابزرگم انقدر خوب و دوست داشتني بود كه حتي عمر 103 ساله ش هم باعث تسكين دلهاي درد ديده ما نشد.يكي وقتي عزيزه رفتنش زجر و درد و ناراحتيه.حالا ميخواد جوون باشه يا پيرمرد عزيز و دوست داشتني 103 ساله.بابابزرگم شايد چند سال بود كه ديگه من و بقيه نوه هاشو به تفكيك نمي تونست بشناسه ولي من و بقيه نوه ها خوب ميشناختيمش و الان خاطره هاش هست كه از جلوي چشمامون دور نميشن و چشمامون هنوز اشكيه
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 خرداد1393ساعت 14:25  توسط طوطیا  | 

بابابزرگ مهربونم هم چهارشنبه 31 ارديبهشت رفت در حاليكه هنوز چشم به راه پسرش بود.شايد جايي ديگر با هم ملاقات كنند....

روحت شاد بابابزرگ دوست داشتنی

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 خرداد1393ساعت 10:24  توسط طوطیا  | 

اگر در سال نو هنوز دست به قلم نبرده ام، به دليل انتظار براي گرفتن عيدي كه از خدا مطالبه كرده بودم، بود.خدا صلاح ندونست اون عيدي رو بده من هم راضيم به رضاي خودش. اين روزها برام روزهاي آروم و راحتي نيست.خبراي بدي از اينور و اونور ميشنوم و در كل زياد حس و حال خوبي ندارم.دلخوشم به پسر جون و پسركم و فعلا روزگار ميگذرونم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اردیبهشت1393ساعت 14:29  توسط طوطیا  | 

چیزی نمونده.کمتر از 5 ساعت.انشاله سفره های هفت سین همه سبز باشه.

خدایا عیدیمو میدونی چیه.پس لطفا بعد از تعطیلات عید بهم بدش.باشه؟ قول دادیا.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1392ساعت 16:48  توسط طوطیا  |