خب قبل از اينكه مطابق پستهاي اين يك ساله شروع به غر زدن كنم بگم كه يه خبر خوب هم دارم كه اون رو توي يه پست ديگه بعدا مي نويسم.وقتي كار رو محكم كردم انشاا....
خيلي از دوستام مي دونن كه من حدود يك سال پيش براي مهاجرت به كانادا از طريق استان فرانسوي زبان كبك اقدام كردم.الان كه به پارسال و يك همچين روزهايي فكر مي كنم مي بينم كه اصلا فكر نمي كردم توي اين يك سال اينقدر تغييرات ايجاد بشه و اينقدر در رفتن مصمم تر بشم و اينقدر وضع ممل.كت گل و بلبلمون لحظه به لحظه خراب تر بشه.اون روزي كه من اقدام كردم ،همه چيز خيلي خوب و عادي پيش مي رفت اما به فاصله دو ماه بعد از اون به خاطر شلوغ.ي هاي سو.ر.يه،سفارت كب.ك توي سو.ر.يه دست از كار كشيد و الكي الكي روال كار مهاجرين با حدود يك سال تاخير مواجه شد.تازه داشت وضع درست ميشد و جاي جديدي براي مصاحبه ها مشخص شد كه دوستان هميشه جان بر كف تصميم گرفتن حالي از انگل.يس بگيرن و خلاصه ريختن توي لا.نه جاسو.سي شماره 2 و كمترين اثر و نتيجه ش اين بود كه بخش فره.نگي سفا.رت فر.انسه كه حجم زيادي از امتحانها و كلاسهاي زبان فرانسه رو برگزار مي كرد تعطيل شد و مصادف با اون تعطيلي ،سفارت كب.ك عزيز هم تصميم گرفت آزمون زبان فرانسه رو اجباري كنه!!! حتي براي كساني مثل من هم كه قبل از قانون اجباري شدن مدرك،فايلشون رو باز كردن يك نامه مياد كه نشون ميده بايد ظرف نهايتا 120 روز مدرك براشون ارسال بشه!! همه اين اتفاقها باعث شد 21 دي كه ثبت نام آزمون براي اسفندماه بود جمعيت كثيري از متقاضيها شبشون رو پشت در تنها موسسه ای که در حال حاضر این آزمون رو برگزار میکنه، صبح كنند تا بتونن توي آزمون ثبت نام كنن و به حدي تعداد زياد بوده كه نه تنها آزمون اسفند بلكه ارديبهشت و خرداد و تير هم پر شده!!! و من الان در شوك اين قضيه هستم چون قرار بود نيمه دوم فروردين ثبت نام خرداد و تير انجام بشه و من هم ميخواستم واسه تيرماه ثبت نام كنم!! حالا نشستم اينجا با انبوهي از سوالها كه توي ذهنم وول ميخوره..... چراهايي كه هر چند جوابشون رو مي دونم ولي چراييش هيچ وقت از بين نميره.چرا اين حجم فراري از مم.لكت؟؟!! چرا اين همه نا بساماني توي اين مم.لكت؟؟؟ چرا حمله به سفا.رت و كارهايي از اين قبيل كه دودش فقط و فقط به چشم من و توي بي گناه ميره؟!! چرا اين وضع س.كه؟! چرا اين وضع ار.ز؟؟چرا اين همه گروني مسكن ؟؟؟! چرا اين وضع خراب اقتصادي ادارت و سازمانها كه از پس حقوق كارمنداي خودشون هم بر نميان و 100000000000 چراي ديگه؟؟!!
نمي دونم مردم اي.را.ن دارن تقاص چي رو پس ميدن؟! نمي دونم تا كي بايد چوب ندانم كاري يه عده اي رو بخوريم كه خودشون هيچ نشوني از غم و غصه و سختي و گراني توي زندگيشون نيست؟ نمي دونم تا كي بايد حرص بخوريم يا اگه خيلي زرنگ باشيم خودمون رو به كوچه علي چپ بزنيم؟!
خدايا مي دوني كه من هميشه آدم اميدواري هستم.هميشه ته ته دلم يه نقطه اميد هست كه هيچ وقت تاريك نميشه.مي دوني كه هميشه وقتي يه دوره سختي زياد هست با همه فشارها يه خوشحالي دارم چونكه معتقدم هميشه بعد از اون دوره سختي يه خوشي زياد در راهه.من هنوز همونم و هنوز اون نقطه اميد روشن و پررنگه.خودت مراقب مردم بي گناه سرزمينم باش
يه بار بهت گفتم كه من توي اين شهر غريبم و تو بايد برام هم همسر باشي،هم برادر ، هم پدر و هم مادر. الحق كه اكثر اوقات هم نهايت تلاشت رو كردي.ديروز تو شدي گوش شنواي درد دلهاي من.اگر چه اين درد دل فقط توي دو سه تا جمله و با بغض گفته شد.ديروز تو هم همسرم بودي هم پدرم هم مادرم هم برادرم و هم دوستم.حالا مي دونم كه روي دوستيت هم تا ابد مي تونم حساب كنم.اين رو ديروز وقتي چشمهاي نگرانت رو بهم دوختي و ازم خواستي كه ناراحت و دلگير نباشم،فهميدم.اين رو توي نوع نگاه ديروزت ديدم.نگاهي كه از من مي خواست شاد و شنگول و سر حال باشم.نگاهي كه به من گفت بي خيال غم دنيا، پسر جون رو عشقه.
عزيزترينم تولد 32 سالگيت مبارك![]()
![]()
پ.ن: خيلي وقت بود توي وبلاگم مثل قبل حرفهاي دلم رو نمي نوشتم از ترس اينكه مبادا كسي ناراحت بشه.اما اينجا رو ساخته بودم براي همين كارها.اون افرادي كه من رو مي شناسن و دوستم دارن با روحيات من آشنا هستن و مي دونن من چي مي گم و اينها دقيقا واگويه احساسات من (شايد فقط در همان لحظه نوشتن) هست
ادامه مطلب
براي متفاوت كردن تولد سي سالگيم،واسه فردا وقت آتليه گرفتم كه در حضور دوربين! شمع "30" رو هم فوت كنم بره پي كارش
-آراد بسيار زياد شيطون شده.شيطون و لجباز و حرف نشنو! در كل زياد ازش راضي نيستم.بايد يه جلسه مشاوره برم و بعد روشم رو عوض كنم
-اين هفته ترم 5 كلاس زبان فرانسه رو شروع مي كنم.خيلي اين زبان رو دوست دارم.خيلي زياد.پيشرفتم هم بد نبوده.هر ترم شاگرد اول بودم.(فكر كنم يه ترم دوم بودم).اين كلاس اعتماد به نفسم رو خيلي زياد كرده چون هميشه فكر مي كردم بالا رفتن سن ،ازدواج و بچه دار شدن،ضريب هوشي آدمها رو كاهش ميده!!! آخه هميشه توي كلاسهايي كه افراد با سن كنوني خودم بودن،مي ديدم كه يادگيريشون خيلي كم و ضعيفه!!( حالا اينها به اين معني نيست كه من پير زنما! دقيقا يك ماه مونده كه با دهه 20 خداحافظي كنم!)
-امروز خيلي دمغم به 3 علت!
-ركورد شيراز نرفتن توي اين 7.5 سال شكسته شد.آخر اين ماه قراره بعد از 6 ماه بريم شيراز!
- با آراد و باباش قهرم.دو تاشون بايد بيان معذرت خواهي و منت كشي تا باهاشون آشتي كنم.جفتشون عين همن! باهاشون حرف كه ميزني ،ميخوره به ديوار و برميگرده به خودت! گوش شنوا يوخدي!
|
ياد دارم يك غروب سرد سرد ...ميگذشت از كوچه مان يك دوره گرد:.دوره گردم ، كهنه قالي ميخرم..دست دوم جنس عالي ميخرم. گرنداري كوزه خالي ميخرم . كاسه و ظرف سفالي ميخرم..اشك در چشمان بابا حلقه بست..عاقبت آهي كشيد بغضش شكست..اول سال است و نان در خانه نيست..اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟!.. بوي نان تازه هوش ما را برده بود ..اتفاقا مادرم هم روزه بود . چهره اش ديدم كه لك برداشته..دست خوش رنگش ترك برداشته..سوختم ديدم كه بابا پير بود..بدتر از اين خواهرم دلگير بود..مشكل ما درد نان تنها نبود؛..حتم دارم كه خدا آنجا نبود!!!..باز آواز درشت دوره گرد..پرده انديشه ام را پاره كرد. دوره گردم ، كهنه قالي ميخرم..دست دوم جنس عالي ميخرم..خواهرم بي روسري بيرون دويد؛...گفت: آقا سفره خالي ميخريد؟؟ ازاينكه همكارم تعريف ميكرد سرايدار ساختمونشون به بچه ۳ ساله ش نان و چاي ميده،دلم گرفت.از اينكه اون بچه ظاهرا اين نان و چاي رو خيلي دوست داره دلم گرفت.
|
واحد ما توي شركت، يه واحد حدودا 30 نفره هست.از اين 30 نفر، 5-4 نفر منشي و تايپيست و كارمند اداري هستن، 15-20 نفر كارشناس فني و بقيه مدير.حالا موضوع اصلي اين پست اين جنابان مديران!! هستن كه هم دلم براشون ميسوزه و هم تا حدودي از دستشون حرص ميخورم.
اول بگم كه چرا دلم براشون ميسوزه: اينها اكثرا بازنشسته هاي دوباره سر كاراومده هستن! سنشون بالاست و خب طبيعتا مثل هر آدميزاد ديگه اي دچار مشكلات بالا رفتن سن،از قبيل فراموشي،بي حوصلگي،لجاجت و پافشاري بيخودي، عدم توانايي در يادگيري مطالب جديد و علم روز و... هستن.از طرفي من جوان رو با 8-7 سال سابقه كار هنوز خام و بي تجربه مي دونن و از طرف متقابل من جوان،غالب اونها رو فسيل و از كار افتاده و بدون بازدهي مي دونم! چه شود؟؟!! من ميخوام اطلاعات خودم رو كه حالا يا از دانشگاه به ياد دارم يا از طريق اينترنت جمع آوري كردم و به روز هستن رو به خورد اونها بدم و اونها ميخوان تجربيات خودشون رو كه حاصل سي و اندي سال كار كردنه به رخ من بكشن و خلاصه جدالي داريم براي خودمون!
هر روز صبح كه پشت اين ميزم مي شينم صداي يكيشون رو مي شنوم كه ميگه ديروز عينكش رو جا گذاشته توي شركت و نمي دونه كدوم واحد رفته و جا گذاشته، يا يكي صبح زود مياد و از همه مي پرسه كه آيا ديروز گوشيش رو روي ميز كسي جا نذاشته؟! اون يكي هنوز بعد از سه سال و چند ماه،از من مي پرسه كه بچه م دختره يا پسر و من براي هزارمين بار جواب ميدم.اوني كه از همه ادعاش بيشتره و خيلي دوست داره تظاهر به جووني كنه و از همشون زبل تره، هر وقت چيزي يادش ميره،من رو صدا مي كنه و با يه ترفندي از زير زبونم كش ميره بدون اينكه مستقيم بپرسه و فكر مي كنه كه من نفهميدم!
حالا چرا حرصم ميگيره ازشون؟ خب به همون دلايلي كه گفتم! بابا بشنيد خونه هاتون ديگه! بسه ديگه.بريد هم با عزت و سربلندي ميريد و هم راه رو براي جوونترا باز مي كنيد.بابا جون، دل بكنيد.
پ.ن1: من فقط سه مورد بالاي 75 سال مي شناسم كه پستهاي سرپرستي و مديريتي دارن!
پ.ن2: توي زمستون كه به خاطر آلودگي هوا شركتهاي دولتي رو تعطيل كرده بودن،توي شركت ما يه اگهي زده بودن كه خانمهاي باردار،مريضهاي قلبي و افراد بالاي 60 سال، مي تونن نيان شركت! (خودتون ميزان فراووني اين دسته رو با اين آگهي حدس بزنيد).بعد همون روز كه من وارد واحد شدم جماعت بالاي 60 رو ديدم كه دور هم جمع شدن و مي گن و مي خندن! بهشون گفتم احتمالا شماها امروز تعطيل نبودين؟؟ چند نفرشون خودشون رو زدن به كوچه علي چپ و يكي ديگشون با لهجه رشتي گفت :"بوخودا من 57 سالمه!"
نمي دونم بعد از شنيدن كدوم خبر دلم گرفت و حالم انقدر خراب شد و دلم انقدرنازك، كه امروز از اينكه پسرجون توي شركت نبود كه با هم ناهار بخوريم،اشك ريختم و غذامو خوردم![]()

