تبليغاتX
من و زندگی

من و زندگی

با این همه فکر و خیال و استرس که توی سرم وول می خوره چه کنم؟؟ خدایا خودت حافظ همه مون باش.
+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 13:55  توسط طوطیا  | 

خب قبل از اينكه مطابق پستهاي اين يك ساله شروع به غر زدن كنم بگم كه يه خبر خوب هم دارم كه اون رو توي يه پست ديگه بعدا مي نويسم.وقتي كار رو محكم كردم انشاا....

خيلي از دوستام مي دونن كه من حدود يك سال پيش براي مهاجرت به كانادا از طريق استان فرانسوي زبان كبك اقدام كردم.الان كه به پارسال و يك همچين روزهايي فكر مي كنم مي بينم كه اصلا فكر نمي كردم توي اين يك سال اينقدر تغييرات ايجاد بشه و اينقدر در رفتن مصمم تر بشم و اينقدر وضع ممل.كت گل و بلبلمون لحظه به لحظه خراب تر بشه.اون روزي كه من اقدام كردم ،همه چيز خيلي خوب و عادي پيش مي رفت اما به فاصله دو ماه بعد از اون به خاطر شلوغ.ي هاي سو.ر.يه،سفارت كب.ك توي سو.ر.يه دست از كار كشيد و الكي الكي روال كار مهاجرين با حدود يك سال تاخير مواجه شد.تازه داشت وضع درست ميشد و جاي جديدي براي مصاحبه ها مشخص شد كه دوستان هميشه جان بر كف تصميم گرفتن حالي از انگل.يس بگيرن و خلاصه ريختن توي لا.نه جاسو.سي شماره 2 و كمترين اثر و نتيجه ش اين بود كه بخش فره.نگي سفا.رت فر.انسه كه حجم زيادي از امتحانها و كلاسهاي زبان فرانسه رو برگزار مي كرد تعطيل شد و مصادف با اون تعطيلي ،سفارت كب.ك عزيز هم تصميم گرفت آزمون زبان فرانسه رو اجباري كنه!!! حتي براي كساني مثل من هم كه قبل از قانون اجباري شدن مدرك،فايلشون رو باز كردن يك نامه مياد كه نشون ميده بايد ظرف نهايتا 120 روز مدرك براشون ارسال بشه!! همه اين اتفاقها باعث شد 21 دي كه ثبت نام آزمون براي اسفندماه بود جمعيت كثيري از متقاضيها شبشون رو پشت در تنها موسسه ای که در حال حاضر این آزمون رو برگزار میکنه، صبح كنند تا بتونن توي آزمون ثبت نام كنن و به حدي تعداد زياد بوده كه نه تنها آزمون اسفند بلكه ارديبهشت و خرداد و تير هم پر شده!!! و من الان در شوك اين قضيه هستم چون قرار بود نيمه دوم فروردين ثبت نام خرداد و تير انجام بشه و من هم ميخواستم واسه تيرماه ثبت نام كنم!! حالا نشستم اينجا با انبوهي از سوالها كه توي ذهنم وول ميخوره..... چراهايي كه هر چند جوابشون رو مي دونم ولي چراييش هيچ وقت از بين نميره.چرا اين حجم فراري از مم.لكت؟؟!! چرا اين همه نا بساماني توي اين مم.لكت؟؟؟ چرا حمله به سفا.رت و كارهايي از اين قبيل كه دودش فقط و فقط به چشم من و توي بي گناه ميره؟!! چرا اين وضع س.كه؟! چرا اين وضع ار.ز؟؟چرا اين همه گروني مسكن ؟؟؟! چرا اين وضع خراب اقتصادي ادارت و سازمانها كه از پس حقوق كارمنداي خودشون هم بر نميان و 100000000000 چراي ديگه؟؟!!

نمي دونم مردم اي.را.ن دارن تقاص چي رو پس ميدن؟! نمي دونم تا كي بايد چوب ندانم كاري يه عده اي رو بخوريم كه خودشون هيچ نشوني از غم و غصه و سختي و گراني توي زندگيشون نيست؟ نمي دونم تا كي بايد حرص بخوريم يا اگه خيلي زرنگ باشيم خودمون رو به كوچه علي چپ بزنيم؟!

خدايا مي  دوني كه من هميشه آدم اميدواري هستم.هميشه ته ته دلم يه نقطه اميد هست كه هيچ وقت تاريك نميشه.مي دوني كه هميشه وقتي يه دوره سختي زياد هست با همه فشارها يه خوشحالي دارم چونكه معتقدم هميشه بعد از اون دوره سختي يه خوشي زياد در راهه.من هنوز همونم و هنوز اون نقطه اميد روشن و پررنگه.خودت مراقب مردم بي گناه سرزمينم باش

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1390ساعت 10:36  توسط طوطیا  | 

يه بار بهت گفتم كه من توي اين شهر غريبم و تو بايد برام هم همسر باشي،هم برادر ، هم پدر و هم مادر. الحق كه اكثر اوقات هم نهايت تلاشت رو كردي.ديروز تو شدي گوش شنواي درد دلهاي من.اگر چه اين درد دل فقط توي دو سه تا جمله و با بغض گفته شد.ديروز تو هم همسرم بودي هم پدرم هم مادرم هم برادرم و هم دوستم.حالا مي دونم كه روي دوستيت هم تا ابد مي تونم حساب كنم.اين رو ديروز وقتي چشمهاي نگرانت رو بهم دوختي و ازم خواستي كه ناراحت و دلگير نباشم،فهميدم.اين رو توي نوع نگاه ديروزت ديدم.نگاهي كه از من مي خواست شاد و شنگول و سر حال باشم.نگاهي كه به من گفت بي خيال غم دنيا، پسر جون رو عشقه.

 

عزيزترينم تولد 32 سالگيت مبارك

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1390ساعت 14:59  توسط طوطیا  | 

خیلی وقت بود یاد گرفته بودم به دوست! دل نبندم.از همون روزی که وارد دانشگاه شدم.از همون روزی که به خودم قول دادم که دیگه با کسی صمیمی نشم.دوست جدیدی نمی خواستم.انقدر از دوران دبستان و راهنمایی و دبیرستان دوست داشتم که احساس کمبود هم نکنم و انقدر از خیلی از همونها بی مهری دیده بودم که نخوام دوستی به دوستهام و غمی به غمهام اضافه کنم.خیلی وقت بود یاد گرفته بودم از همون دوستهایی هم که بهم خیلی نزدیکن انتظاری نداشته باشم.از همون موقعی که فروغ از دوستی با من فقط سرزنش دیده بود!! از همون موقع که با همه وجودش بهم ثابت کرد که دوستی یه قصه مسخره هست که فقط باید توش به دنبال منافعت باشی! ولی دوباره اشتباه کردم.دوستهایی پیدا کردم که خاطرات چند سال اخیرم همگی با اونها ایجاد شد.نمی دونم پشیمونم از دوستی باهاشون یا نه! ولی می دونم دوستی همون قصه مسخره هست و من باز الکی باورش کردم.برام خجالت آوره که توی این سن، با داشتن بهترين خونواده و بهترين همسر و فرزند به اين چيزهاي ساده دل مي بندم.من بنده و برده منطقم! و از آدمي كه توي دوستيها و دشمنيهاش نتونه با منطق كنار بياد ،نمي تونم كنار بيام.اما همين آدم منطقي با همه تلاشش براي محكم بودن بعضي وقتها با به ياد آوردن خيلي چيزا اشك مي ريزه و خيلي چيزا رو بيشتر از گذشته دوست ميداره و از خيلي چيزها و خيلي افراد بيشتر از پيش دل مي كنه!

پ.ن: خيلي وقت بود توي وبلاگم مثل قبل حرفهاي دلم رو نمي نوشتم از ترس اينكه مبادا كسي ناراحت بشه.اما اينجا رو ساخته بودم براي همين كارها.اون افرادي كه من رو مي شناسن و دوستم دارن با روحيات من آشنا هستن و مي دونن من چي مي گم و اينها دقيقا واگويه احساسات من (شايد فقط در همان لحظه نوشتن) هست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آذر1390ساعت 14:12  توسط طوطیا  | 

مجبورم بعضی چیزها رو خصوصی بنویم.برای دل خودم می نویسم.خواننده چندانی ندارم که بخوام نگران دلگیریشون باشم.۹-۱۰ نفر ثابت هستن که اون دسته ای که وبلاگ دارن و من می تونم مطمئن باشم که آشنا نیستن میدم.خواهشا بقیه ازم درخواست رمز نکنن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 14:0  توسط طوطیا  | 

13 مهر 1390 هست و من يك زن سي ساله هستم.به همين راحتي وارد دهه چهارم زندگيم شدم.به نظرم فوت كردن شمع سي يه خورده سخت باشه.حتي سخت تر از 39.آخه فكر مي كنم دهه 20 زندگي يه چيز ديگه هست.اوج جووني و سرحالي و شادابي.خب من اون دهه رو بد پشت سر نگذاشتم.21 سالم بود كه ليسانسم رو تموم كردم و 22 سالگي كارم رو شروع كردم و در 23 سالگي هم شروع تحصيلات فوق ليسانسم بود و ازدواجم.حدوداي 26 فوقم رو تموم كردم و باردار شدم و در تولد 27 سالگيم يه ني ني 6 ماهه هم داشتم.بعد از اون اتفاق خاصي يادم نمياد جز شروع يادگيري زبان فرانسه در ابتداي 29 سالگيم.دهه چهارم زندگيم از همين امروز صبح شروع شده.شايد يكي از مهمترين اتفاقاتي كه مي تونه توي اين دهه بيفته،گرفتن اقامت كانادا باشه، شايد از اون مهمتر هم اتفاق بيفته مثلا مهاجرت!! كه البته هنوز هيچ تصميم جديي در اين باره گرفته نشده ،راستش بدم نمياد در واپسين سالهاي اين دهه يه خواهر يا برادر هم براي آراد ايجاد كنم!!!! هر چند كه در حال حاضر فكر كردن هم بهش خيلي سخته .ولي براي هر كدوم از اين اتفاقهاي احتمالي فعلا نه برنامه ريزي مي كنم نه نقشه اي مي كشم.همه چيز رو مثل هميشه مي سپرم به اون خداي بالا سري كه خودش هميشه بهترين راه رو پيش پاي ما گذاشته.توكل به خودش


براي متفاوت كردن تولد سي سالگيم،واسه فردا وقت آتليه گرفتم كه در حضور دوربين! شمع "30" رو هم فوت كنم بره پي كارش


+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مهر1390ساعت 13:22  توسط طوطیا  | 

-ديشب از يه سفر 5 روزه به استان اردبيل(مشكين شهر-لاهرود) بر گشتيم.هوا عالي بود.به جز يه روز كه آراد مريض شد و معلوم هم نشد چي بود داستان،بقيه روزها خيلي خوب بود و خوش گذشت

-آراد بسيار زياد شيطون شده.شيطون و لجباز و حرف نشنو! در كل زياد ازش راضي نيستم.بايد يه جلسه مشاوره برم و بعد روشم رو عوض كنم

-اين هفته ترم 5 كلاس زبان فرانسه رو شروع مي كنم.خيلي اين زبان رو دوست دارم.خيلي زياد.پيشرفتم هم بد نبوده.هر ترم شاگرد اول بودم.(فكر كنم يه ترم دوم بودم).اين كلاس اعتماد به نفسم رو خيلي زياد كرده چون هميشه فكر مي كردم بالا رفتن سن ،ازدواج و بچه دار شدن،ضريب هوشي آدمها رو كاهش ميده!!! آخه هميشه توي كلاسهايي كه افراد با سن كنوني خودم بودن،مي ديدم كه يادگيريشون خيلي كم و ضعيفه!!( حالا اينها به اين معني نيست كه من پير زنما! دقيقا يك ماه مونده كه با دهه 20 خداحافظي كنم!)

-امروز خيلي دمغم به 3 علت!

-ركورد شيراز نرفتن توي اين 7.5 سال شكسته شد.آخر اين ماه قراره بعد از 6 ماه بريم شيراز!

- با آراد و باباش قهرم.دو تاشون بايد بيان معذرت خواهي و منت كشي تا باهاشون آشتي كنم.جفتشون عين همن! باهاشون حرف كه ميزني ،ميخوره به ديوار و برميگرده به خودت! گوش شنوا يوخدي!

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 شهریور1390ساعت 11:28  توسط طوطیا  | 

نمی نویسم چون یا باید غر بزنم، يا بايد از اتفاقات عجيب و نه چندان خوشايند بنويسم و يا از درد دل ها ولي هستم.حال ظاهري ام خوب خوبه ولي از باطنم كي خبر داره آيا؟! يادمه از بچگي مسائل اجتماعي آزارم ميداد.شايد اون موقعي كه دوستهاي من دغدغه شون بازي و درس بود،من در كنار همه اين دغدغه ها، هميشه دغدغه مشكلات دوستام و اطرافيان رو داشتم! يه خورده زيادتر از اون حدي كه معمول باشه!‌ حالا اما بزرگ شدم.باز هم مشكلات اجتماعي من رو آزار ميده.مشكلات سي.اسي هم.فقر و نداري مردم زجرم ميده، انقدر بغض جمع مي كنه توي گلوم كه احساس خفگي بهم دست ميده ولي من الان خودم هزار جور دغدغه ديگه دارم.من هم ديگه اون دختر كوچولوي ۲۰ سال پيش نيستم ،من بزرگ شدم و مثل همه آدم بزرگهاي ديگه خودخواه شدم و بيشتر به مشكلات خودم فكر مي كنم.به اينكه خودم و شوهرم و بچه م رو از مشكلات اجتماعي اقتصادي و سيا.سي دور نگه دارم.به مهاجرت فكر مي كنم كه از اين مشكلات در برم.ذهن من خيلي مشوش تر از اونيه كه ديگران در مورد من ممكنه تصور كنن..بعد يك روزي مثل امروز با خودم فكر مي كنم كه ياد اون دختر كوچولوي ۹-۸ ساله به خير.اون دختركي كه دغدغه ش فقر دوستش  بود و بي پدري دوست ديگرش و بي سوادي مادر اون يكي دوستش! و حالا در اوج خودخواهي فكر رها كردن خودش از جامعه اي كه ديگه زياد دلبستگي اي بهش نداره! چه كاري از دست من بر مياد؟! ميدونم هنوز هستن مردم بسيار زيادي كه توي مملكت خودمون مصداق واقعي اين شعر هستن:

ياد دارم يك غروب سرد سرد ...ميگذشت از كوچه مان يك دوره گرد:.دوره گردم ، كهنه قالي ميخرم..دست دوم جنس عالي ميخرم. گرنداري كوزه خالي ميخرم . كاسه و ظرف سفالي ميخرم..اشك در چشمان بابا حلقه بست..عاقبت آهي كشيد بغضش شكست..اول سال است و نان در خانه نيست..اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟!.. بوي نان تازه هوش ما را برده بود ..اتفاقا مادرم هم روزه بود . چهره اش ديدم كه لك برداشته..دست خوش رنگش ترك برداشته..سوختم ديدم كه بابا پير بود..بدتر از اين خواهرم دلگير بود..مشكل ما درد نان تنها نبود؛..حتم دارم كه خدا آنجا نبود!!!..باز آواز درشت دوره گرد..پرده انديشه ام را پاره كرد. دوره گردم ، كهنه قالي ميخرم..دست دوم جنس عالي ميخرم..خواهرم بي روسري بيرون دويد؛...گفت: آقا سفره خالي ميخريد؟؟

ازاينكه همكارم تعريف ميكرد سرايدار ساختمونشون به بچه ۳ ساله ش نان و چاي ميده،دلم گرفت.از اينكه اون بچه ظاهرا اين نان و چاي رو خيلي دوست داره دلم گرفت.

خدايا كفر نمي‌گويم، پريشانم، چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
مرا بي ‌آنكه خود خواهم اسير زندگي ‌كردي.
خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي، لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تكه ناني، ‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته، تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي، زمين و آسمان را كفر مي‌گويي، نمي‌گويي؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان، تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر كاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر، عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سكه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را كفر مي‌گويي، نمي‌گويي؟!
خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌، ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو مي‌داني‌ كه انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ‌مي‌كشد آنكس كه انسان است و از احساس سرشار است

"دكتر شريعتي"


پ.ن: متاسفانه سراينده شعر اول رو نمي شناسم


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مرداد1390ساعت 14:46  توسط طوطیا  | 

واحد ما توي شركت، يه واحد حدودا 30 نفره هست.از اين 30 نفر، 5-4 نفر منشي و تايپيست و كارمند اداري هستن، 15-20 نفر كارشناس فني و بقيه مدير.حالا موضوع اصلي اين پست اين جنابان مديران!! هستن كه هم دلم براشون ميسوزه و هم تا حدودي از دستشون حرص ميخورم.

اول بگم كه چرا دلم براشون ميسوزه: اينها اكثرا بازنشسته هاي دوباره سر كاراومده هستن! سنشون بالاست و خب طبيعتا مثل هر آدميزاد ديگه اي دچار مشكلات بالا رفتن سن،از قبيل فراموشي،بي حوصلگي،لجاجت و پافشاري بيخودي، عدم توانايي در يادگيري مطالب جديد و علم روز و... هستن.از طرفي من جوان رو با 8-7 سال سابقه كار هنوز خام و بي تجربه مي دونن و از طرف متقابل من جوان،غالب اونها رو فسيل و از كار افتاده و بدون بازدهي مي دونم! چه شود؟؟!! من ميخوام اطلاعات خودم رو كه حالا يا از دانشگاه به ياد دارم  يا از طريق اينترنت جمع آوري كردم و  به روز هستن رو به خورد اونها بدم و اونها ميخوان تجربيات خودشون رو كه حاصل سي و اندي سال كار كردنه به رخ من بكشن و خلاصه جدالي داريم براي خودمون!

هر روز صبح كه پشت اين ميزم مي شينم صداي يكيشون رو مي شنوم كه ميگه ديروز عينكش رو جا گذاشته توي شركت و نمي دونه كدوم واحد رفته و جا گذاشته، يا يكي صبح زود مياد و از همه مي پرسه كه آيا ديروز گوشيش رو روي ميز كسي جا نذاشته؟! اون يكي هنوز بعد از سه سال و چند ماه،از من مي پرسه كه بچه م دختره يا پسر و من براي هزارمين بار جواب ميدم.اوني كه از همه ادعاش بيشتره  و خيلي دوست داره تظاهر به جووني كنه و از همشون زبل تره، هر وقت چيزي يادش ميره،من رو صدا مي كنه و با يه ترفندي از زير زبونم كش ميره بدون اينكه مستقيم بپرسه و فكر مي كنه كه من نفهميدم!

حالا چرا حرصم ميگيره ازشون؟ خب به همون دلايلي كه گفتم! بابا بشنيد خونه هاتون ديگه! بسه ديگه.بريد هم با عزت و سربلندي ميريد و هم راه رو براي جوونترا باز مي كنيد.بابا جون، دل بكنيد.

 

پ.ن1: من فقط  سه مورد بالاي 75 سال مي شناسم كه پستهاي سرپرستي و مديريتي دارن!

پ.ن2: توي زمستون كه به خاطر آلودگي هوا شركتهاي دولتي رو تعطيل كرده بودن،توي شركت ما يه اگهي زده بودن كه خانمهاي باردار،مريضهاي قلبي و افراد بالاي 60 سال، مي تونن نيان شركت! (خودتون ميزان فراووني اين دسته رو با اين آگهي حدس بزنيد).بعد همون روز كه من وارد واحد شدم جماعت بالاي 60 رو ديدم كه دور هم جمع شدن و مي گن و مي خندن! بهشون گفتم احتمالا شماها امروز تعطيل نبودين؟؟ چند نفرشون خودشون رو زدن به كوچه علي چپ و يكي ديگشون با لهجه رشتي گفت :"بوخودا من 57 سالمه!"

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 تیر1390ساعت 9:28  توسط طوطیا  | 

نمیدونم از کی رفتم توی این حس و حال بد! شاید از وقتی که بعد از بیشتر از  یک ماه برنامه ریزی برای سفر مشهد با مامان و بابا، درست همون روزي كه بليطها باز شد و من توي صف از كله سحر وايساده بودم،خانوم آژانسي گفت كه سيستمشون قطع شد و وقتي وصل شد كه همه جاها پر شده بود و من با بغض برگشتم شركت و پشت ميزم هاي هاي گريه كردم.شايد بعد از اينكه از سفر مشهد نااميد شديم قرار شد بريم شمال و تا وسط راه رفتيم و اونقدر ترافيك شديد بود كه دور زديم و برگشتيم خونه و هر ۴ روز تعطيلي رو توي خونه بوديم.البته با حضور مامان و باباي مهربونم.شايد بعد از اينكه كارفرما نتونست مجوز سفر خارج از كشور رو از وزارتخونه بگيره و چون نتونست خودش بياد سفر اتريش ما رو هم كنسل كرد در حاليكه ويزاش رو هم گرفته بوديم و قرار بود پس فردا بريم! شايد هم امروز،بعد از شنيدن خبر فوت يكي از بستگانمون كه يه روزي پولدارترين عضو خونواده بودن و همزمان با شروع مريضيش ورشكست هم شدن و بابا مي گفت بيمارستان جنازه رو تحويل نميده چون بدهكاره و همه فاميل دارن ياري مي كنن!

نمي دونم بعد از شنيدن كدوم خبر دلم گرفت و حالم انقدر خراب شد و دلم انقدرنازك، كه امروز از اينكه پسرجون توي شركت نبود كه با هم ناهار بخوريم،اشك ريختم و غذامو خوردم

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 خرداد1390ساعت 15:28  توسط طوطیا  |