تبليغاتX
من و زندگی

من و زندگی

خیلی وقت بود که  رای نمی دادم و همیشه کلی توجیح و تفسیر برای کارم داشتم.این بارمن هم مثل حداقل ۵۰ درصد اون ۸۵ درصد به این امید که این بار رای دادن بهتر از ندادن هست پا جلو گذاشتم ومن هم مثل بقیه مات،متحير،عصباني و منزجر شدم.اين روميخوام خطاب به دوستان تحريمي بگم كه همچنان روي موضع خودشون پافشاري مي كنند:

من هم معتقدم كه مولاي سبزپوش هم از همانهاست و خادم همين نظامه.من هم عميقا معتقدم كه حتي با اومدن اون بر سركار،وضعيت ما وضعيت رويايي نميشد اما مطمئنم كه از اين بهتر ميشد.لااقل مطمئنم كه ديگه دغدغه دولتمون پوتين من و امثال من نبود.تو دوست تحريمي،تو كه به خودت اين حق رو ميدي كه با عصبانيت و گاها توهين با ديگران صحبت كني،تو مگه توي همين نظام زندگي نمي كني؟تو تمام اجحافات اين نظام و دين حاكم رو پذيرفتي،تو بر خلاف اعتقادت روسري به سر داري،ارزش  شهادت دادن تو در حضور محكمه قاضي دقيقا نصف ارزش آن مردك مفنگي سر خيابون هست،حتي ارزش جنازه ت هم نصف ارزش جنازه همون مردك مفنگيه...تو همه اينها رو توي اين نظام پذيرفتي يعني مجبور شدي كه بپذيري ،بعد اگر فقط يك درصد هم اميدي باشه كه يه جايي توي اين نظام ،تو و وجود تو اهميت داشته باشه،اون حق رو از خودت سلب مي كني؟! مسخره نيست؟تو چه چيزي رو به واقع تحريم كردي؟ اختيار خودت رو؟ موجوديت خودت رو؟ پس لااقل توي اين چارچوب نمون.اين روزها كه رفتن به استراليا و كانادا از خوردن آب هم راحت تر شده.موندي جايي كه هيچ چيزش رو قبول نداري حتي مردمش رو؟!هموطناي خودت رو؟ حالا اگه وجود همراهي كردن با مردمي كه انقدر براي خودشون و وجودشون ارزش قائل هستن رو نداري،لااقل مهر سكوت به لبهات بزن.اگر حضور ۴۰ ميليوني مردم همونقدر كه خا.م.نه.اي رو خوشحال كرده،تو رو عصباني و خشمگين كرده،اگه ديدن عكسها و فيلمهاي جوونايي كه به راحتي به خاطر رسيدن به هدفشون به خاطر مقدس دونستن وجودشون پرپر ميشن،متاسفت نكرده،جوونايي كه اگه سابقه شون رو بشنوي،مي فهمي كه اگه شعورشون،سطح خونوادگي و تحصيلاتشون از من و تو بالاتر نباشه،پايين ترنيست،اگه هنوز فكر مي كني كه بهتر از اون جمعيت ميليوني توي خيابون مي فهمي،برو...از ايران برو و خودت رو بيشتر از اين عذاب نده.اينهايي كه مي بيني همه هنوز در اعماق وجودشون كورسوي اميدي هست.اينها هنوز معتقدن كه حتي در صورت مخالفت با كل نظام،سكوت و تحريم!!!! كاري از پيش نمي بره.مطمئنااگه قرارباشه با آمار راي دهنده ها اركان نظام حاكم متزلزل بشه،آمارسازان آماده به خدمت هميشه در صحنه و آرشيو صدا و سيما به راحتي مانع اين تزلزل ميشن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 9:52  توسط طوطیا  | 

حالم بده.ديشب يكي از بدترين شبهاي 27 سال زندگيم رو گذروندم.يكي از تلخ ترين حسهاي زندگيم رو تجربه كردم.حس انسان نبودن! حس بازيچه بودن! ديشب با همه وجودم احساس ننگ كردم از ايراني بودنم.توي اتاق داشتم به پسركم شير ميدادم و بلند بلند با خدا حرف مي زدم و ازش مي خواستم خودش به داد جووناي ايران برسه.خودش به داد اين مردم بيچاره برسه و پسركم با تعجب دنبال اون نفر سومي ميگشت كه من داشتم باهاش حرف مي زدم.مدام سرش رو به اين طرف و اون طرف مي چرخوند كه شايد مخاطب من رو پيدا كنه.بهش گفتم پسرم من دارم با خدا حرف مي زنم.خدايي كه از بچگي به ما گفتند هست ولي ديده نمي شود.گفتند هست ولي حرف نمي زند.هست و بودنش رو بايد از نشانه هاش فهميد.بهش گفتم پسركم دارم از خدا ميخوام يكي از نشانه هاش رو الان به مردم ايران نشون بده.مردمي كه به خاطر فشارهايي كه داره بهشون مياد دارن خداشون رو هم از دست ميدن.

خدايا،حالا به تو ميگم...هميشه شاكرت بودم.هميشه توكل كردم بهت.من از تو نشونه ميخوام.نه تنها من،همه اون جوونهايي كه ديروز زير باتوم و زنجير و مشت و لگد هموطناشون بودن از تو نشونه ميخوان.بهشون ثابت كن كه آموزه هاي دينيشون مثل دنياي امروزشون دروغ نيست.بهشون ثابت كن حق هميشه به حقدار ميرسه.مگه دروغ بد نيست؟مگه خيانت گناه نيست؟مگه زدن برادر مسلمان خبط نيست؟ پس نشون بده كساني كه همه اين گناهان رو مرتكب ميشن نبايد پايدار باشن....خدايا اين جوونايي كه ديروز مورد حمله بودن همون كساني بودن كه اين حماسه شيرين!! رو براي مملكتشون آفريده بودن.همون حماسه اي كه باعث غرور رهبرمون شده بود.پس چرا با آفرينندگانش اينطور رفتار ميشد؟

.

.

.

حالم بده.اينقدر بده كه از خودم،از مملكتم، از هويتم متنفرم.ديگه موندن رو جايز نمي دونم.من هيچ عرقي به وطنم ندارم....

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 8:23  توسط طوطیا  | 

مامان و بابا اومدن و پیشمون هستن.از صبح تا عصر که ما سرکاریم و عصر هم تا می رسیم باید کارهای آراد رو بکنم و تا اون می خوابه دوش بگیرم و کارهای خودم و خواب...هنوز ۵ دقیقه هم وقت نکردم بشینم پیش مامان و یه دل سیر باهاش حرف بزنم.فردا ظهر با هم میریم شمال.دلم یه گپ حسابی با مامی میخواد.

این روزها سر کار خیلی خیلی سرم شلوغه.نه می تونم آپ کنم و نه می تونم به وب دوستام سر بزنم.دلم برای همه همتون تنگ شده.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 11:48  توسط طوطیا  | 

پریروز آراد تب داشت.برديمش اورژانس بيمارستان صا.رم.وقتي توي اتاق انتظار نشسته بوديم كه دكتر شيفت بياد ، صداي ضعيف اما ممتد گريه يك بچه كه پشت پرده روي يه تخت خوابيده بود و سرم مي گرفت توجهم رو جلب كرد.يه بند گريه ميكرد اما صداي گريه ش خيلي ضعيف بود.همون موقع پسر جون يه نيم نگاهي به پشت پره انداخت و اومد آراد رو از من گرفت و از سالن رفت بيرون.از پرستارها شنيدم كه باباي بچه رفته آزمايشگاه كه نمونه بچشو تحويل بده.بعد از چند دقيقه باباش اومد و صداي بچه هم قطع شد.وقتي كارمون تموم شد و پسرجون رفته بود صندوق كه ويزيت رو پرداخت كنه،رفتم پيش اون بچه.باباش كنار تختش نشسته بود و با پسرش بازي مي كرد.مامانش نمي دونم كجا بود!! پدر بچه تا منو ديد،با يه لبخند شروع كرد به دادن شرح حال بچه.پسر بچه معصومش سندروم دا.ون داشت.دلم داشت مي تركيد از ديدن معصوميتش.تا الان كه 16 ماه داشت 3 بار قلبش رو عمل كرده بودن! حالا هم يه عفونت جديد توي بدنش پيدا شده بود كه دكتر گفته بود مربوط به كليه ،كبد يا روده هست! بچه ما رو نگاه مي كرد و مي خنديد و باباش با هر خنده پسركش تا عرش مي رفت.پدر با من حرف مي زد و من به خاطر بغض گنده م فقط نگاش مي كردم و به لبخند ثابت روي لبش فكر مي كردم و به حكمت كار خدا! وقتي از اون خداحافظي كردم و رفتم بيرون چشمهاي پسرجونم رو هم باروني ديدم.تمام مسير برگشت هر دو ساكت و باروني بوديم.توي دلم غوغا بود.معصوميت نگاه اون بچه و لبهاي خندونش از جلوي چشمم محو نميشد.دلم سوخته بود.دلم آتيش گرفته بود.دلم مي خواست بدونم مادر اين طفلك كجاس؟ اما ترسيدم بپرسم.وقتي پيراهن مشكي باباي بچه رو ديدم ،ترجيح دادم سراغي از مادر بچه نگيرم مبادا خبر دلسوزاننده ديگري بشنوم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 10:9  توسط طوطیا  | 

حالم خوب نیست.خسته و کم خوابم.دیسک کمر هم به میگرن و هزاران درد و مرض دیگه م اضافه شده.از دست خودم ناراحتم.از دست خیلی های دیگه هم ناراحتم...

ای خدا چرا من هیچ الویتی واسه خودم قائل نیستم آخه؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 11:20  توسط طوطیا  | 

دلم بدجوری هوای شیراز رو داره.اردیبهشت باشه و شیرازی باشی و شیراز نباشی!! همش باغ ارم و حافظیه و کوچه پس کوچه های باصفای قصردشت از جلوی چشمام رد می شن و دلم پر می کشه براشون.شیراز توی اردیبهشت یه بوی خاصی داره.یه بویی که مخلوط بوی بهار نارنجه و گلهای محمدی.این بو همش توی مشاممه! دلم شیراز می خواد.دلم خونه بابا و اون حیاط باصفاشو میخواد که عصرها زیر درختامون یه دونه گلیم بندازیم و بشینیم با همدیگه گوجه سبز و سیب ترش مصری با نمک بخوریم! دلم کوچه ۵۲ خانواری و همسایه های مهربون با لهجه غلیظ شیرازی می خواد.دلم روی پله نشستن و گپ زدن با مهسا دختر همسایه رو می خواد.دلم گاز دادن توی خیابونای شهرم و رانندگی بی قانون می خواد!

پ.ن۱: سه هفته پیش خیلی سعی کردم برم شیراز.وقتی که تازه این حس توی من بلوا کرده بود ولی دریغ از نصفی بلیط!!!

پ.ن۲: مامان اینا درگیر نوسازی خونه هستن و بابا هم پاش توی گچه! این دو مشکل که حل بشه ایشالا میان اینجا که یه شمال با هم بزنیم توی رگ!!

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 10:29  توسط طوطیا  | 

وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی

 

پسر جون

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 8:40  توسط طوطیا  | 

يكسال گذشت.يكسال از قشنگ ترين،شيرين ترين و عجيب ترين روز زندگيم گذشت.روزي كه خداي مهربونم مثل هميشه لطفش رو شامل حالم كرد و نعمتش رو بي دريغ نثارم كرد.امروز صبح ساعت 8.20 دقيقه دقيقا يكسال از به دنيا اومدن جوجه قشنگم ميگذره.هميشه وقتي كه خيلي هيجان زده هستم از بيان حس و حالم ناتوانم.مثل الان كه نمي دونم چه جوري حسي كه الان دارم و حسي كه سال گذشته توي چنين روز و چنين ساعاتي داشتم رو بگم.پارسال يه مادر منتظر و نگران بودم و الان مادر يه مرد كوچولوي يك ساله.توي اين يك سال سختي زياد كشيدم ولي هر لحظه از اون سختي ها و نگراني ها رو با شيريني وجود آرادم فراموش كردم.خيلي حس خوبي داره وقتي فكر كني سالهاي آينده يه مرد جوون و رشيد در كنارت داري كه تو بزرگش كردي و به بار نشونديش.این آقا پسر گل كه امروز تولدشه و خوشمزه ترين و همچنين خوش اخلاق ترين موجوديه كه خدا آفريده ،همون کوچولویی هست كه يكسال پيش گذاشتنش توي بغل من و بهم ياد دادن چه جوري بهش شير بدم!! پسرم الان در زمينه شير خوردن استاد شده و خودش منبع تغذيه ش رو هر جا كه قايم شده باشه پيدا مي كنه و تند تند مي خوره و بعضي وقتها از سر شيطنت با اون 4 تا دندون فسقلي گازش مي گيره و از جيغ زدن من كيف مي كنه و مي خنده.

خداي بزرگ ازت ممنونم.ازت به خاطر اين هديه بزرگ و قشنگت ممنونم و از خودت ميخوام برام حفظش كني و نگهبان و نگهدارش باشي.

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 8:17  توسط طوطیا  | 

از زمانی که به تهران اومدم،همیشه دنبال یه فرصت درست و حسابی برای یه  گشت و گذار درست و حسابی توی بازار بودم که تا دیروز هیچ وقت این برنامه جور نشد.دیروز با تعدادی از دوستان که همه بچه های همسن آراد دارن، جهت تهیه وسایل و تزیینات تولد بچه ها، از شرکت جیم زدیم و رفتیم بازار.تیمچه حاجب الدوله!!! یا یه چیزی توی همین مایه ها.محیط بازار برام خیلی جالب بود.زندگی و فعالیت به شدت در جریان بود.2 دقیقه ای یکبار ،یکی از پشت سرت داد می زد:"خانم بپا،خانم بپا!" و بعد یه آدم با یه چرخ دستی که تا توی روحش بار چیده بودن، با سرعت از بغل دستت رد می شد.یه چیز جالب دیگه این بود که موقع ناهار یه نفر یه دونه از این باکس های یونولیتی دستش گرفته بود و توی بازار داد می زد:"ناهار لوبیا پلو و ماکارونی!".یادمه بچه که بودیم یه نفر همین باکس ها رو کول می کرد و می اومد توی کوچه داد می زد:"اسکیمو! اسکیمو".آخر سر هم واسه ناهار رفتیم رستوران شرف الاسلام که اون هم با اون هیاهو و اون میزهای 20-10 نفره و آدمهای منتظر کنار میزها، خالی از لطف نبود و پیرمردهای بازار که نون رو می گرفتن توی دستشون و یه لقمه اساسی برنج و کوبیده باهاش می گرفتن و بعدش هم خــــــــرچ...پیازشون رو گاز می زدن.این رستوران با این حال و هواش خیلی بیشتر از رستورانهای جینگیلی مستون که خانومهای جینگیل با آقایون مو سیخ سیخی سیگار به دست ، رو به روی هم می شینند ، من رو کیفور کرد.


 عید 88 هم گذشت. با پسر جون و آراد یه سری هم به سرزمین آبا و اجداد من زدیم و در اونجا، خاله نه چندان مهربونم رو بعد از سالها زیارت کردم! با همه بخل و کینه ای که همیشه نسبت به من داشت و با وجود غرور بیش از حدش، نتونست نسبت به آراد بی تفاوت باشه.یه جورایی هر دومون بی خیال کدورتها شدیم و وقتی برگشتیم شیراز یه روز اومده بودن خونه مامان اینا که آراد رو ببینند که ما نبودیم و فرداش ما به اتفاق مامان اینا رفتیم خونشون.بعد از 4 سال رفتم خونه خاله ای که زمانی یک روز در میون جام اونجا بود! قهر تموم شد.من بی خیال همه بی مهریها شون شدم و از بودن باهاشون خوشحال شدم هر چند که می دونم هیچ وقت نه خاله واسه من اون خاله میشه، نه دختر خاله ها اون دختر خاله های سابق و نه من واسه اونا ، هیچ وقت طوطیای قبل.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 8:39  توسط طوطیا  | 

امروز ۲۴ اسفند ۸۷ مصادف با چهارمین سالگرد یکی شدن من و  پسرجونه.واقعا چهار سال گذشت! هر روز این ۴*۳۶۵ روز  به خاطر قرار دادن پسر جون توی زندگیم، خدا رو شکر کردم.

خیلی برام جالبه که من هر سال این روز مریضم.همون روز عقدمون که میگرن بد جوری یقه م رو چسبیده بود.پارسال هم برای این روز وقت آرایشگاه گرفته بودم و قرار بود که با شکم قلمبه بریم آتلیه و عکس بگیریم که صبحش با سرما خوردگی شدید از خواب بیدار شدم و کل برنامه هامون کنسل شد.امسال هم که از دیروز مبتلا به بدن درد خیلی وحشتناک و تهوع فجیع شدم و دوباره وقت آرایشگاهی که از دو ماه پیش گرفته بودم رو کنسل کردم.راستی کادوی خوشگلم هم دیشب گرفتم که ایشالا فردا میام توی همین پست عکسشو میذارم.اینها رو دو سال متوالی(یک سال گردنبند و سال بعدش گوشواره) از پسر جون کادو گرفتم و امسال هم انگشترش.

پریروز به کمک مهری خانم ،خونه تکونی انجام شد و الان در و دیوار خونمون برق می زنه.فقط سبزه رو امسال دیر اقدام کردم که فکر نکنم تا روز عید سبز بشه و احتمالا باید بخرم.یکم فروردین صبح زود انشاا... عازم شیرازیم.احتمالا نزدیکای اصفهان که باشیم کیارش خان،پسر دوست عزیزم میترا ،به دنیا میاد.به امید خدا.

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 9:16  توسط طوطیا  |