فردا رو هم مجبورم بيام سر كار و فقط يه روز قبل از عروسي مرخصي گرفتم آخه هفته ي بعد از عروسي رو مي خوام كلا خوش باشم و اداره نيام . از مزون زنگ زدن و گفتن كه لباسم آماده هست و بايد برم تحويل بگيرم كه البته چون امروز مهمون دارم (خاله ام قراره از شهرستان بياد ) بايد سريع برم خونه و احتمالا فردا میرم تحویل می گیرم.
من و پسر جون از اواخر فروردين جستجو براي خونه رو شروع كرديم و سوم خرداد خونه 75 متري خوشگلي
رو توي پونك رهن كرديم ، اواخر خرداد هم مامان جونم اومد و وسايل خونه رو چيديم و از اول تير با پسر جون زندگي مستقلمونو شروع كرديم
. (به قول مامان بزرگا آخرالزمون شده اول زندگيمونو شروع مي كنيم بعدش عروسي مي كنيم
) .آخه وضع ما با بقيه يه خورده فرق داشت ، دوران نامزدي قبل از عقد كه من توي خوابگاه ساكن بودم ، بعد از عقد به قول پدر شوهر عزيزم ديگه صلاح نبود با داشتن شوهر توي خوابگاه بمونم
و خلاصه به خونه ي پدر شوهر نقل مكان كردم و حدود 1 سال و 3 ماه اونجا زندگي كردم . همه خانوماي جووني كه تازه ازدواج كردن ميدونن كه اين وضعيت زندگي با همه ي خوبيهايي كه داره ، محدوديتها و مسئوليتهاي زيادي براي آدم ايجاد ميكنه ، مخصوصا اينكه 2 تا برادر شوهر جوون هم توي خونه داشته باشي و مجبور باشي كه تابستون و زمستون يه جور لباس بپوشي.
خلاصه اينطوريا بود كه به محض اينكه تاريخ عروسي مشخص شد و مراسم نقل و انتقال جهاز از شيراز به تهران و خريد بقيه لوازم از تهران انجام شد ، به خونه نقلي خوشگلمون كه كلي با وسواس و دقت آماده شده بود نقل مكا ن كرديم ( بعد از عروسي كه سرم خلوت شد عكسهاي خونمونو ميذارم اينجا).
خب ديگه فكر كنم تا بعد از برگشتن از مسافرت ماه عسل نتونم آپ كنم . از خواننده هاي احتمالی اينجا ميخوام كه برام دعا كنند كه همه چيز به خوبي و خوشي بگذره مخصوصا مريم جون كه احتمالا منو بيشتر درك مي كنه و ميدونه كه من الان چه حسي دارم
( فقط در توصيف احساسم ميتونم بگم كه قلبم توي دهنمه
) ، در ضمن من و مريم يه درد مشترك هم داريم كه پروژه هست .
خدايا به همه ي عروسايي كه عروسيشون و تاريخ دفاع از پروژه اشون نزديكه امداد غيبي عنايت بفرما![]()
