هشت سالم بود كه داداشي كوچولوم به دنيا اومد.هشت سال هم كمتر،دقيقا هفت سال و هشت ماهه بودم و يك ماهي مونده بود كلاس سوم رو تموم كنم!! هنوز هم سن و سالام شبا عروسكشونو توي بغل مي گرفتن و مي خوابيدن كه من يه عروسك تپل مپل خوشگل زنده گذاشتن توي بغلم.3-4 ماه بعد از به دنيا اومدنش مامان بايد دوباره مي رفت سر كار.اون موقع محل كار مامان و بابا يه شهرستان نزديكاي شيراز بود كه 40 كيلومتري با شيراز فاصله داشت.صبح زود سرويس ميومد دنبالشون و مي رفتن.سالاي قبل من و داداشي بزرگم هم باهاشون مي رفتيم و همونجا مدرسه ثبت نام كرده بوديم ولي اونسال با به دنيا اومدن كوچولو مامان ما رو توي يه مدرسه توي شيراز ثبت نام كرد و شيفتش هم بر عكس من گرفت كه توي زماني كه مامان نيست من از كوچولو مراقبت كنم.هيچ وقت اولين روزيو كه مامان بدون ما داشت مي رفت كه سوار سرويس بشه يادم نمي ره.با پاي برهنه تا سر كوچه دنبالش دويدم و گريه كردم.ولي خوب به قول مامان چاره اي نبود.كم كم به وضعيت جديد عادت كردم.صبحها اول يه كم با كوچولو بازي مي كردم،بعد شير خشكشو بهش ميدادم و خوابش مي كردم .يه ضبط صوت كوچولو داشتم كه از طريق اون به خودم ديكته مي گفتم،ساعت 10 زير غذا كه مامان صبح زود رو گاز گذاشته بود رو خاموش مي كردم،دوباره به درس و مشقم مي رسيدم تا كوچولو بيدار بشه و باهاش دوباره بازي كنم.ساعت 12 لباس مي پوشيدم،پوشك كوچولو رو عوض مي كردم و لباس خوشگل تنش مي كردم،تند و تند ناهار مي خوردم و كوچولو رو به همسايه ميدادم و تا خود مدرسه ميدويدم.مامان هم يكي دو ساعت بعد ميومد و كوچولو رو تحويل مي گرفت.اولين خنده آگاهانه ي كوچولو رو من ديدم،اولين فرني رو من بهش دادم،اولين بار من با نشون دادن چند تا نقاشي از كتاب "پسرك حلوافروش" از راه دور وادارش كردم به 4 دست و پا راه رفتن.چند ماه بعد اينقدر زير بغلشو گرفتم و راهش بردم كه تونست وايسه.اون موقعي كه خودم به زور قدم به 1 متر مي رسيد.
حالا اين كوچولوي تپل مپل ما بزرگ شده،لاغر شده،صداش دورگه شده،دخترا رو ديد مي زنه،اينقدر شيطون شده كه آلبوم بچگيهاشو كه مي بينه ،همون عكسهايي كه توي بغل منه ميگه :"طوطيا تو كوچيك كه بودي چقدر زشت بودي،خدا روو شكر كه همونجوري نموندي" و اين كوچولو امسال كنكور داره.حتما نمي دونه چقدر نگرانشم ،حتما نمي دونه كه من چرا هميشه اينقدر شور ميزنم،چرا به لباس پوشيدنش،به حرف زدنش،به نوع اصلاح موهاش،به دوستاش و ...گير مي دهم.براي من اون يه چيزي فراتر از داداشه،مثل اينكه بچمه.ايشالا كه يكسال ديگه همين موقع ها ميام اينجا باز هم با بغض ولي از خوشحالي خبر قبولي دانشگاهشو مي نويسم.
همه هم تكي مي رقصيدن كاري كه من اصلا از پسش بر نميام