تبليغاتX
من و زندگی

من و زندگی

هشت سالم بود كه داداشي كوچولوم به دنيا اومد.هشت سال هم كمتر،دقيقا هفت سال و هشت ماهه بودم و يك ماهي مونده بود كلاس سوم رو تموم كنم!! هنوز هم سن و سالام شبا عروسكشونو توي بغل مي گرفتن و مي خوابيدن كه من يه عروسك تپل مپل خوشگل زنده گذاشتن توي بغلم.3-4 ماه بعد از به دنيا اومدنش مامان بايد دوباره مي رفت سر كار.اون موقع محل كار مامان و بابا يه شهرستان نزديكاي شيراز بود كه 40 كيلومتري با شيراز فاصله داشت.صبح زود سرويس ميومد دنبالشون و مي رفتن.سالاي قبل من و داداشي بزرگم هم باهاشون مي رفتيم و همونجا مدرسه ثبت نام كرده بوديم ولي اونسال با به دنيا اومدن كوچولو مامان ما رو توي يه مدرسه توي شيراز ثبت نام كرد و شيفتش هم بر عكس من گرفت كه توي زماني كه مامان نيست من از كوچولو مراقبت كنم.هيچ وقت اولين روزيو كه مامان بدون ما داشت مي رفت كه سوار سرويس بشه يادم نمي ره.با پاي برهنه تا سر كوچه دنبالش دويدم و گريه كردم.ولي خوب به قول مامان چاره اي نبود.كم كم به وضعيت جديد عادت كردم.صبحها اول يه كم با كوچولو بازي مي كردم،بعد شير خشكشو بهش ميدادم و خوابش مي كردم .يه ضبط صوت كوچولو داشتم كه از طريق اون به خودم ديكته مي گفتم،ساعت 10 زير غذا كه مامان صبح زود رو گاز گذاشته بود رو خاموش مي كردم،دوباره به درس و مشقم مي رسيدم تا كوچولو بيدار بشه و باهاش دوباره بازي كنم.ساعت 12 لباس مي پوشيدم،پوشك كوچولو رو عوض مي كردم و لباس خوشگل تنش مي كردم،تند و تند ناهار مي خوردم و كوچولو رو به همسايه ميدادم و تا خود مدرسه ميدويدم.مامان هم يكي دو ساعت بعد ميومد و كوچولو رو تحويل مي گرفت.اولين خنده آگاهانه ي كوچولو رو من ديدم،اولين فرني رو من بهش دادم،اولين بار من با نشون دادن چند تا نقاشي از كتاب "پسرك حلوافروش" از راه دور وادارش كردم به 4 دست و پا راه رفتن.چند ماه بعد اينقدر زير بغلشو گرفتم و راهش بردم كه تونست وايسه.اون موقعي كه خودم به زور قدم به 1 متر مي رسيد.

حالا اين كوچولوي تپل مپل ما بزرگ شده،لاغر شده،صداش دورگه شده،دخترا رو ديد مي زنه،اينقدر شيطون شده كه آلبوم بچگيهاشو كه مي بينه ،همون عكسهايي كه توي بغل منه ميگه :"طوطيا تو كوچيك كه بودي چقدر زشت بودي،خدا روو شكر كه همونجوري نموندي" و اين كوچولو امسال كنكور داره.حتما نمي دونه چقدر نگرانشم ،حتما نمي دونه كه من چرا هميشه اينقدر شور ميزنم،چرا به لباس پوشيدنش،به حرف زدنش،به نوع اصلاح موهاش،به دوستاش و ...گير مي دهم.براي من اون يه چيزي فراتر از داداشه،مثل اينكه بچمه.ايشالا كه يكسال ديگه همين موقع ها ميام اينجا باز هم با بغض ولي از خوشحالي خبر قبولي دانشگاهشو مي نويسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 11:5  توسط طوطیا  | 

بعد از مدتي ارژنگ به كمك يكي از دوستاش تونست توي آموزشكده فني دخترانه (دانشجوهاي دوره كارداني فني) به صورت پاره وقت مشغول به كار بشه،كم كم وضعشون بهتر شد و تونستن يه خونه بهتر يه جاي بهتر اجاره كنن.بعد از يه مدت ارژنگ  از همون دانشجوهاش، شاگرد خصوصي مي گرفت براي كنكور كارداني به كارشناسي.سال اول از بين 12تا شاگردش 10 نفرشون كارشناسي قبول شدن و همين تبليغ خوبي شد واسه ارژنگ.با پس اندازي كه توي اين مدت كرده بود يه رنو خريد و انداخت زير پاش.ديگه انقدر سرش شلوغ شده بود كه آموزشكده هم نمي رفت و همه وقتشو كلاساي خصوصيش پر كرده بودن.بعضي وقتا مي ديدم سوگلي از اين وضعيت ناراضيه.نه اينكه از پولدار شدن بدش بياد،از اينكه همه جور دختري به خونشون رفت و آمد پيدا كرده بود.من به اين افكارش مي خنديدم و مي گفتم كه بابا ارژنگ 4سال توي دانشگاه سرشو بالا نياورد كسيو ببينه،انقدر جدي بود كه من مي ترسيدم باهاش سلام عليك كنم،حالاتو نگران چي هستي؟و سوگلي جواب ميداد من از شوهرم مطمئنم ولي از دخترا نه.به هر حال اون يه مرد جوون 22-23 ساله هست و ممكنه تحت تاثير قرار بگيره.ولي من باز هم توي دلم به تصورات سوگلي مي خنديدم.روز به روز وضع ماليشون بهتر مي شد و رنو تبديل به پرايد و بعد پژو405 شد و به يه خونه بزرگ  لوكس توي بهترين نقطه شهر نقل مكان كردن.ارژنگ همه داراييشو به نام سوگلي كرده بود و همه درآمدشو به سوگلي ميداد ولي هيچكدوم از اين دست و دلبازيا باعث نشد كه نگراني سوگلي برطرف بشه.

6-5 مرداد بود كه من رفتم شيراز و يه سر به سوگلي زدم كه هم كارت دعوت عروسي رو بهش بدم و هم بعر از كلي وقت بشينيم و يه گپ حسابي بزنيم.در خونه رو كه باز كرد،غمو از توي چشمش خوندم.ديگه از اون شادابي و شيطنت هميشگي چهره ش خبري نبود.يه ربعي گذشت و من مطمئن شدم كه اشتباه نفهميدم و سوگلي غمي داره كه سعي ميكنه اونو مخفي كنه.بهش گفتم سوگلي چي تو دلت سنگيني مي كنه؟گفت هيچي.گفتم خودت مي دوني كه به طوطيا نمي توني دروغ بگي ، ما با هم بزرگ شديم، روحيه همديگه رو خوب مي شناسيم.ديدم بغض كرد،قرمز شد،سرشو گذاشت رو سينم و تركيد.طبق معمول اشكش دلمو لرزوند،باهاش گريه كردم،نازش كردم،بوسش كردم.گريه كرد،وقتي آروم شد گفت كه ارژنگ عوض شده ،گفت كه ارژنگ اذيتش مي كنه،با نيش و كنايه باهاش حرف مي زنه.من ساكت نشسته بودم به حرفاش گوش مي كردم.گفت ارژنگ با يه دختر رابطه داره ‌، از شاگرداش!اينجا ديگه ساكت نموندم.گفتم اشتباه مي كني،گفتم بدبيني،گفت زير صندلي ماشين يه ريمل پيدا كردم.گفتم حتما ميخواد سر به سرت بذاره،خودش انداخته.ولي سوگلي ديگه مطمئن بو كه ارژنگ دلش جاي ديگس.چند روز بعد بهم زنگ زد گفت با مامانم اينا تعقيبش كرديم ،رفته دنبال دختره باهم رفتن بيرون.داداشاي سوگلي گرفته بودنشون و برده بودنشون كلانتري.تعهد ميگيرن ازشون كه ديگه با هم نباشن.مملكت گل و بلبله ديگه.به همين راحتي يه دختر هرزه رو ول مي كنن.الان باز سوگلي و ارژنگ دارن با هم زندگي مي كنن،ولي بدون هيچ عشق و اعتمادي.سوگلي ترجيح داد با شوهر خائنش زندگي كنه ولي دردسرهاي مطلقه بودن توي جامعه ي اسلاميمونو!!! نداشته باشه.من براش دعا مي كنم.خدا رو قسم ميدم به معصوميت و پاكي سوگلي بهش كمك كنه.شايد سر ارژنگ به سنگ خورده باشه.

+ نوشته شده در  شنبه 25 شهریور1385ساعت 16:17  توسط طوطیا  | 

من و سوگلي از دوم دبستان با هم همكلاسي شديم.جز شاگرد زرنگا بود.يادمه كلاس چهارم معدلش 20 شد و معدل من 03/19.كلاس پنجم كه تموم شد ديگه ازش خبر نداشتم،سال اول راهنمايي روز اول توي حياط مدرسه داشتن اسمها رو مي خوندن واسه كلاس بندي،يهو اسمشو شنيدم.خيلي خوشحال شدم رفتم توي شلوغي گشتم و پيداش كردم ،سه سال راهنمايي هم همچنان درسش خوب بود،از من هم بهتر.سال آخر امتحان دبيرستان نمونه داديم و هردومون قبول شديم.ديگه شده بوديم يك روح در دو بدن.هم محله اي هم بوديم.با هم مي رفتيم مدرسه و برمي گشتيم.ولي ديگه مثل قبل درس نمي خوند.روز به روز افت مي كرد.خوشگل بود.خوش هيكل بود.هميشه هر جا مي رفتيم چند نفر دنبالمون راه مي افتادن.به خاطر سوگلي.خيلي ها عاشقش بودن.لبخنداي خوشگلش بدجوري دل مي برد.دبيرستان تموم شد.سوگلي دانشگاه قبول نشد.اشكاش هنوز يادمه تنها كسي بود كه گريه هاش هميشه دل منو ميلرزوند.يادمه توي جشني كه مامانم واسه خاطر قبولي دانشگاه گرفته بود،با همه ناراحتي قبول نشدنش مي رقصيد.رقصش هم معركه بود.به من هم خودش رقصيدن ياد داد.آرزو داشتم عروسمون بشه،فكر كنم خودش هم بدش نمي اومد ولي داداشي مي گفت سوگلي مثه خواهر مي مونه برام.هر از گاهي با من مي اومد دانشگاه.ما يه اكيپ داشتيم كه با هم بيشتر صميمي بوديم.يه روز دعوتشون كردم خونه.به سوگلي هم گفتم اومد.ارژنگ يكي از بچه هاي همين اكيپ بود.درس خون و مؤدب و خيلي جدي.هيچوقت تصورش هم نمي كرديم يه روز ارژنگ عاشق بشه.برا همين هم وقتي كه گفت عاشق سوگلي شده،همه تعجب كردن.به سوگلي گفتم،زياد از ارژنگ خوشش نيومده بود.از ارژنگ اصرار و از سوگلي انكار.بالاخره هم ارژنگ موفق شد.اون موقع هنوز يه سال از درس ارژنگ مونده بود.سوگلي هم كارداني كامپيوتر يكي از شهراي نزديك به شيراز مي خوند.تا ارژنگ ليسانسشو گرفت،خونوادش هم راضي كرد وازدواجش و فارغ التحصيلش و قبولي فوق ليسانسش همزمان شد.هيچوقت اولين خونه اي كه توش ساكن شدنو يادم نمي ره،يه زيرزمين 45 متري كه يه آدم قد بلند نمي تونست توش وايسه.باباي ارژنگ ماهي 200 تومن مي فرستاد كه هم اجاره خونشونو بدن و هم زندگيشونو بگذرونن.....

ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 9:43  توسط طوطیا  | 

خودم ديگه از وبلاگ خودم خنده ام ميگيره.من همون دختر شادوشنگولم كه همه فقط از شيطنتها و خنده هام مي گفتن؟من اهل شكايت كردن بودم؟؟!!چي منو به اين روز انداخته؟كي؟

از زندگيم راضيم.پسر جون مرد ايده آلي هست واسه يه زندگي راحت.مهربون،دست و دلباز ، مؤدب و احترامگذار.ولي من هم چيزي براش كم نذاشتم.من هم هيچوقت از گل نازكتر بهش نگفتم.نهايت احترام رو هميشه براش قائل بودم.بر خلاف خواسته اش هيچ كاري نكردم.يكسال و نيم بدون اينكه كوچكترين فشاري بهش بيارم با خونواده اش زندگي كردم.هميشه براي خونواده اش احترام قائل بودم حتي توي اوج ناراحتي.هميشه بدون اينكه اخم به چهره بيارم جواب همه ي سوالاي خونواده اشو دادم:"كجا مي رين؟ با كي مي رين؟چي خريدين؟چند خريدين؟چي پوشيدي؟...."

تا وقتي كه خونشون بوديم بهتر بود.ديگه لا اقل پنج شنبه جمعه ها مال خودمون بوديم.ولي از وقتي اومديم خونه خودمون كه 5 روز كاري كه هيچي ، جمعه ها هم خونشون هستيم ،5 شنبه ها هم يا مهمون داريم يا با دوستا و داداشاش بيرونيم.براي اولين بار با لحن آروم و ملتمسانه اي بهش گفتم كه دوست دارم بار بعد تنها بريم بيرون.بهش بر خورد.گفت زنگ مي زنم به داداشام برنامه سينما رو كنسل مي كنم به جاش ميريم خونمون.ميخوام عادت كنم بهش بعضي وقتها "نه" بگم.اگه من تا آخر عمرم هم از حقم بگذرم كسي متوجه نمي شه ،ميخوام حقم رو از اين به بعد خودم از زندگي بگيرم.

هر وقت از دست پسر جون ناراحت مي شم ،بدجوري دلتنگ مامان و بابام مي شم.دختر عزيز دردونه يكي يدونه بابا بودم.هميشه همه منو به عنوان يه دختر عاقل و منطقي ميشناختن به همين دليل بابا مي گفت هيچوقت لزومي نمي ديدم چيزي رو بهت تذكر بدم.آآآآآي ي ي از تذكر بدم مي يومد به همين خاطر هميشه مراقب رفتارام بودم.مامانم هميشه ميگه هيچوقت توي زندگي كاري نكردي از دستت ناراحت بشم.درس خوندنم توي خونواده معروف بود،همه مي گفتن طوطيا يه ازدواج حسابي مي كنه،كه خدائيش كردم.ولي حقم نبود با اون همه برو و بيا كه توي خونه پدري داشتم ، خونواده شوهر بخوان خواستگاراي پسرشونو به رخم بكشن،مدام بهم بكن نكن بگن،به همه كارام كار داشته باشن و بدتر از همه شوهرت هم دركت نكنه.

دلم خيلي گرفته پسرجون.طاقتم تموم شده.2 ماهه كه تموم شده.دارم همه چيزو مي ريزم تو خودم.پريروز دوباره خودمو وزن كردم 5/1 كيلو باز كم كردم.برات مهمه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 شهریور1385ساعت 14:54  توسط طوطیا  | 

5شنبه صبح زود به سمت لاهرود(يكي از شهرهاي استان اردبيل)راه افتاديم.دليل مسافرتمون هم عروسي دختردايي پسرجون بود.سيزده ساعتي توي راه بوديم تا رسيديم.لاهرود يه شهر كوچولو ولي خيييييييلللي خوشگل و خوش آب و هوا هست كه هنوز بعضي جاهاش و آدماش زنگي روستايي رو واسه آدم تداعي ميكنه.يه شهر كوچولو كه بيشتر وسعتش رو باغ هاي سرسبز تشكيل ميده مخصوصا باغ انگور كه بهترين محصول اونجاست.عروسيهاي اونجا مدلش با عروسيهاي ما خيلي فرق داره.عروسي چند شب متوالي برگزار ميشه.كه هر شب اسم مخصوصي داره كه من فقط حنابندون و عروسي رو ميدونم و بقيه اسمها رو چون تركي بودن ياد نگرفتم.ما توي سه تا از مراسم تونستيم شركت كنيم : 5شنبه شب كه فقط شب نشيني هست و فاميل عروس توي خونه عروس و فاميل داماد توي خونه داماد ميزنن و ميرقصنYahoo Hidden Smileys-20.اونم چه رقصي!اينقدر اونجا همه قشنگ ميرقصن كه آدم اعتماد به نفسشو از دست ميده فقط بديش به اين بود كه همه اصرار داشتن با يه آهنگ برقصن،همه هم تكي مي رقصيدن كاري كه من اصلا از پسش بر نميام.خلاصه كه شب اول قريب به 100 بار(به تعداد مهمونا)  آهنگ :"ليلا ليلا ليلا ....آروم جونوم ليلا" رو شنيدم Yahoo Hidden Smileys-32، ديگه من به التماس افتاده بودم كه بابا تو رو به جون هر كي دوست دارين با يه آهنگ ديگه برقصين ولي كي گوش ميداد؟

جمعه شب مراسم حنابندون بود كه توي خونه عروس انجام ميشدو همچنان حكايت "ليلا ليلا"ادامه داشت.شنبه هم كه ديگه عروسي بود و فاميل داماد خونه خودشون و فاميل عروس هم خونه عروس بزن و برقص داشتن(با آهنگ آلاله من گل لاله من) و آخر شب داماد با طايفه اومدن طي مراسم باشكوهي عروس رو بردن.البته عروس رو از آرايشگاه آوردن و داماد رو به حموم و سلموني بردن و....هم هركدوم مراسم خاص خودشو داره كه ديگه حوصله نوشتنشو ندارم.

موقع برگشتن از جاده شمال و گردنه بسيار زيباي حيران اومديم كه فكر كنم يكي از زيباترين جاهاي ايرانه.در كل مسافرت جالبي بود و حسابي آب و هوا عوض كرديم ولي خب اعصاب خوردي هايي هم داشت كه به هر حال گذشت ولي باعث شده بود كه اونجا من مدام عصبي و كلافه باشم .مثلا اينكه من تبديل شده بودم به يه موجود بي اختيار.انتخاب ساعت خواب و بيداري ،نوع لباس پوشيدن،افرادي كه بايد باهاشون حرف مي زدم يا نمي زدم ،محل نشستن ،زمان رقصيدن يا نرقصيدن،خنديدن يا نخنديدن ، مدل مو و آرايش وزمان غذا خوردن و..... را مرتبا مامان پسر جون به من تذكر ميدادن كه به شدت منو كلافه و عصبي كرده بودYahoo Default Smileys-29 كه خب چاره اي نبود به جز اطاعت كردن.Yahoo Hidden Smileys-31

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 10:37  توسط طوطیا  | 

روز جمعه دوستاي پسرجون تماس گرفتن و گفتن كه يك شنبه واسه شام ميايم خونتون.پسر جون من 2 تا اكيپ دوست داره كه يكيشون همين اكيپييه كه گفتم(بزرگا) و اون يكي ديگه كه از شانس بد من همشون هم مجردن(مجردا) حتي از اون اولي ها هم كمروتر و خجالتي ترن.علتش هم اينه كه از دوستاي دانشگامون هستن و در واقع دوستاي مشترك من و پسرجون و به همين خاطر چيزي به اسم تعارف و رودرواسي و...وجود نداره.

داشتم ميگفتم "بزرگا"زنگ زدن و گفتن شام ميايم.يكي نيست بگه آخه كسي وسط هفته مهموني ميري خونه ي خانوم شاغل اون هم از نوع تازه عروسش كه بايد چند تا غذا خراب کنه كه يكي از توش خوب در بياد؟!Yahoo Default Smileys-26 پسرجونم هم انقدر كه من غر زدم و نق نق کردم قول داد که کلی بهم کمک کنه .البته خداييش هم هميشه كلي توي خونه كار مي كنه و هيچوقت نميذاره آب توي دلم تكون بخوره.

تصميم گرفتيم واسه شام  برنج و كباب تابه اي و سوپ درست كنيم كه هم زمان زيادي نخواد و هم آسون باشه.اما من دوست داشتم كه اگه بشه يه چيز ديگه هم آماده كنيم و سفره رو رنگارنگ كنيم.كه طبق معمول هوش سرشار پسرجون به دادم رسيد وساعت 4.5 كه داشتيم از شركت مي اومديم خونه، چند بسته الويه نامي نو از سوپرماركت نزديك اداره خريديم و توي يه ظرف خوشگل ريختيم و كلي هم با گوجه و نخودفرنگي و... تزيينش كرديم.پسر جون هم زحمت كبابها رو كشيد و من هم سه سوته برنج و سالاد فصل و سوپ رو آماده كردم.ميوه ،شيريني و شكلات هم با همكاري هم روي ميز گذاشته شدو نوبت رسيد به حموم و بعدش هم قر و فر خانومانه.خلاصه اينكه در عرض كمتر از 2 ساعت همه چيز مهيا بود و من و پسرجون به انتظار مهمونا بوديم.

فكر كنم حدوداي 5/8-8 بود كه هر 6 نفر اومده بودن و يه كيك خوشمزه هم برامون آورده بودن.ساعت 10 با همكاري خانوماي دو تا از بچه ها بساط شام رو پهن كرديم . ظرف كباب رو با گوجه ،سيب زميني وyoung cornو   تزیین كردم و روي برنج ها زعفران دادم و خلاصه حسابي از خودم خانوم گري دروكردم.بچه ها هم خوردن و تعريف كردنYahoo Default Smileys-40،مخصوصا از الويه ي خوشمزه اي كه پخته بودم.

بعد از شام هم همه با هم در جمع كردن ظروف كمك كردن و موقع كيك خوردن شد.يه چايي لبريزلب سوز لب دوز دم كردم ،كيك هم بريدم و در حين تماشاي سريال زيباي نرگس آخرين خوردني هم خورديم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 14:17  توسط طوطیا  | 

هميشه ، هروقت مي ديدم عليرغم اينكه بابا و مامان خيلي وقتا از دست عروسمون ناراحت مي شن ، باز هم دوستش دارن، باز هم نگرانش هستن و دل مي سوزونن ،‌توي دلم يه دونه آرزو مي كردم .هروقت كه مي ديدم با اينكه چند ساله عروسمونه ولي هنوز وقتي ميآد خونه ما مامان و بابا مثل مهمون ازش پذيرايي ميكنن و دورش مي چرخن و دوسش دارن ،‌توي دلم يه دونه آرزو مي كردم.هر وقت مي ديدم كه بابا و مامانم هر چيزي واسه من كه دختر يكي يه دونشونم مي خرن ، واسه عروسمون هم مي خرن و با ذوق و شوق بهش مي دن ، توي دلم يه دونه آرزو مي كردم ، هر وقت كه داداشم از خانومش شاكي بود و به مامان از بديهاش مي گفت و مامانم طرف عروسش رو مي گرفت و داداشم رو نصيحت مي كرد،توي دلم يه دونه آرزو مي كردم.وقتي مي ديدم با وجود اينكه مامان و بابا با ازدواجشون اول مخالف بودن ولي بعد كلي به عروسشون بها ميدادن و همه جا ازش تعريف مي كردن توي دلم يه دونه آرزو مي كردم.اون موقع ها من مجرد بودم ولي با وجود اينكه بعد از ازدواجم هيچ كدوم از اون كارهايي كه به نظرم بد بود انجام ندادم ولي به اون يه دونه آرزو نرسيدم.

به قول دوستام مامان من جواهره.

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 14:9  توسط طوطیا  | 

کم کم داره حالم از این شرکتی که توش کار میکنم به هم میخوره.از وقاحت مدیراش.از پررویی و زیاده خواهی سرپرستاش از فضولی منشی هاش و از تبعیض و حق ناشناسی که همه دارن.5/2 ساله که دارم اینجا کار می کنم، شركت ما تشكيل شده از 6-7 معاونت مهندسي كه هركدوم توي يه فيلد خاص كار ميكنن و هركدوم از اين معاونتها تشكيل شده از بخشهاي تخصصي مختلف مثل برق،‌مكانيك،ابزاردقيق و ساختمان . من هم كارشناس يكي از بخشهاي تخصصي يكي از همين معاونتهاي مهندسي ام.بخش ما شامل 3 نفره كه يكي آقاي رئيسه ، من و آقاي گاو كه حتي با خودش هم قهره.مدير معاونت هم كه از اين به بعد بهش ميگم آقاي مشنگ در واقع يكي از معاونين مدير عامل و رئيس بزرگ معاونت ما ميشه.اينطوري در واقع همه ي امور مربوط به ماموريت ،مرخصي ،ترفيع و... اينجانب بايد اين سلسله مراتب رو طي كنه:آقاي رئيسمشنگمديرعامل.حالا اين بالا دستيهاي ما گلچينهاي روزگارند ،‌كه چون از نوادرن و ممكنه بعد از بازنشستگي همه ي شركت فقدانشون رو با همه ي وجود حس كنن،چند تا بازمانده به جا گذاشتن.آقاي مدير عامل كه 12-10 تايي از بستگانشون كه همشون هم بر حسب اتفاق بدون اينكه نسبتي با هم داشته باشن يه نام فاميل دارن رو در بخشهاي مختلف شركت پخش فرمودن كه مبادا معاونين محترم از اينكه عنايات جناب مدير عامل فقط شامل برخي از اونا شده چيزي به دل بگيرن و باعث ايجاد تفرقه بين معاونين و در نتيجه كاهش بازده شركت بشه.در ضمن براي اينكه بازده كاري خودشون هم پايين نياد همسردومي از بين همكاران شركت جهت تسكين روح و ايجاد محيط مناسب كاري اختيار كردن كه هم باعث شده كانون گرم خانوادگي رو توي شركت هم حفظ كنند و هم ثواب صله ارحام رو هر روزه نصيب خودشون كنن.جناب مشنگ هم كه با همكاري همسرشون دست به توليد يكي از نخبگان جهان زدند كه از بخت و اقبال خوب ما گرفتار وسوسه ي فرار مغزها نشدند و ما اينجا در خدمتشون هستيم.اين شازده بعد از اينكه در سن 35 سالگي به روايتي بعد از 11 سال تلاش شبانه روزي موفق به كسب مدركشون از دانشگاه آزاد يكي از شهرستانهاي شمالي كشور شدن ،سريعا پس از فارغ التحصيلي به استخدام اين شركت كه حتي بعنوان كار آموز هم فارغ التحصيلاي دانشگاه آزاد رو نمي پذيره در اومد.و به خاطر افتخاري كه به شركت دادند و قدم بر سر و چشم همه گذاشتن علاوه بر پاداشهاي مستقيماً نقدي از پاداشهاي نقدي غير مستقيم از جمله ماموريتهاي پي در پي و....بهره مند ميشن در حاليكه من بعد از 5/2 سال كار بر روي سيستمهايي كه فقط روي كاغذ نقاشي شده اونها رو ديدم هنوز دليل موجهي براي به ماموريت رفتن و ديدن سيستمها از نزديك ندارم.

حالا چيزي كه امروز حرص منو در آورد و منو وادار به نوشتن اين شكوايه كرد ماموريت هاي خارج از كشوره كه معمولا براي هر بخش در سال 3-2 بار پيش مياد و از قرار نوبتي هم هست.اما جالب اينجاست كه 

8-7 باري كه تا حالا ماموريت پيش اومده هيچوقت نوبت من نشده و سوزن دستگاه روي آقاي رئيس و گاو گير كرده.الان نامه اي ديدم در مورد يكي از همين ماموريتها كه ماه ديگه انجام ميشه بود و كارفرما خواسته بود كه مشنگ نفر مربوطه رو معرفي كنه ، مشنگ هم پاراف كرده بود براي آقاي رئيس كه كارشناست  معرفي كن و اون هم باز خودشو معرفي كرده بود.نكته ي جالبش هم اينه كه ماموريت مربوط به سيستمي هست كه من روش كار ميكنم.

بگذريم ، خيلي آه و ناله كردم.به قول پسر جون همه جا از اين تبعيضها هست.ما كه پارتيمون فقط خداست؛پس راضييم به هر چي اون صلاح ميدونه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 14:44  توسط طوطیا  | 

وقتي من شب عروسي وارد هتل شدم هر چقدر گشتم خانوم برادرم رو نديدم ، بعد از اينكه چند نفر از جواب دادن طفره رفتن ، پسر جون گفت كه ديروز دختر دايي 25 سالش فوت كرده و نتونسته بياد   به همين دليل داداش من هم مجبور بود كه فردا صبح عروسي سريعا به سمت شيراز حركت كنه كه توي مراسم ختم دختردايي خانومش شركت كنه،بابا هم گفت چون راه طولانيه و رانندگي ممكنه داداشي رو خسته كنه تصميم گرفت كه باهاش بره ،خاله و عمه و…هم كه از راههاي خيلي دور اومده بودن همگي فرداش برگشتن ،در نتيجه واسه پاتختي فقط من موندم و مامان و 2-3 تا از دوستام.قرار بر اين شد كه صبح جمعه (صبح روز پاتختي)كه همه ي مهمونا از هتل محل اقامتشون راهي شدن مامان بياد خونه ي ما پيش من و پسر جون.

صبح حدود ساعت 10 بود كه زنگ خونه رو زدن ، آيفونو برداشتم كه مامانم با يه صداي لرزون گفت طوطيا به پسر جون بگو بياد پايين باهاش كار دارم.من هم سريعا پسر جونو صدا زدم گفتم بدو برو پايين ببين مامانم چي كار داره.چشمتون روز بد نبينه مامان در حاليكه به پسر جون تكيه كرده بود اومد بالا با يه صورت خون آلود ورم كرده ي كبود.سر كوچه مامان فشارش افتاده بود و خورده بود زمين.ديگه حال و روز من هم كه معلومه.خلاصه اينكه با اون حال و روز اومدن مامان هم به پاتختي منتفي شد و طوطيا موند و حوضش.

پاتختي خونه مامان پسر جون بود.عصر كه با يكي از دوستام وارد خونه شدم ،به طرز عجيبي احساس غربت مي كردم.بغض گلومو گرفته بود.اونجا تنها كساني كه منو تحويل گرفتن و سعي كردن منو از اون تنهايي كشنده در بيارن سهيلا خانوم(عروس دايي مامان پسرجون) و خاله فهيمه ودخترش(دختر عمه مامان پسر جون )بودن.حتي خود مامان پسر جون هم اون روز به طرز عجيب و غريبي به من كم محلي ميكرد جوري كه همه دوستام هم فهميدن و  خاله فهيمه هم يه تذكر كوچولو به مامان پسر جون داد.ولي من هنوز نفهميدم چرا؟؟؟!!!!

به هر حال پاتختي هم گذشت و ماماني هم دو روز بعدش در حاليكه هنوز صورتش كبود بود برگشت شيرازومن و پسر جون فرداي اون روز به قصد ماه عسل عازم كيش شديم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 8:29  توسط طوطیا  | 

بالاخره اذن خروج از آرايشگاه توسط فيلم بردار صادر شد و عروس خانم و شازده داماد موفق به زيارت همديگه شدن و نشستيم توي ماشين عروس كه يدونه پرشياي نقره اي بود و به سمت آتليه راه افتاديم. تو اتليه هم تا تونستن از عروس خانوم بيچاره قر و قميش كش رفتن كه چند تا عكس پر ناز و عشوه بگيرن بعد از اتليه هم رفتيم باغ كه اونجا خودش بساطي بود،من و پسر جون تبديل شده بوديم به نقش اول زن و مرد يك فيلم هندي كه البته بايد همين جا از نقش بسزايي كه درختهاي باغ در توليد فيلم داشتن تشكر ويژه كنم. بالاخره بعد از 4-3 ساعت ايفاي نقش نوبت به گشت و گذار در خيابون رسيد كه البته به خاطر تنگي بيش از حد لباس اينجانب درز بغل لباس من شكافت (خودتون عمق فاجعه رو دريابيد) خلاصه اينقدر كه من آه وناله كردم كه اي واي آبروم ميره و لباسم پاره شد و ...آقاي راننده زنگ زد به خانومش(شايد هم دوست دخترش)و ميدون كاج باهاش قرار گذاشتيم و اون خانوم مهربون با يه نخ سفيد و سوزن سر قرار حاضر شد و خودش اومد توي ماشين جاي آقاي داماد نشست و تا آقاي داماد وراننده كمي باهم قدم زدند و هواخوري كردند درز لباس منو دوخت.

فكر كنم ساعت 8 بود كه ديگه وارد هتل شديم.عروسي تو هتل سيمرغ برگذار ميشد و من چون قبلا چند تا سمينار اونجا رفته بودم  از سرويس دهي اونجا خيالم راحت بود. 3-2 ساعتي كه مراسم برگزار بود به سرعت برق و باد گذشت و مراسم خيلي خوب و عالي با بهترين كيفيت برگزار شد و شب هم مراسم عروس كشون ( به كسر كاف) تا در خونه نقلي من و پسر جون و بعد از اون كمي بزن و برقص در فضاي 20 متري پذيرائي خونه انجام شد و بعد از رفتن مهمونا پسر جون مشغول درآوردن سنجاقها و سوزن هاي كله مبارك عروس خانوم كه داشت لحظات پايانی عروس بودنش رو ميگذروند شد ...

اینم یه دونه عکس نصفه نیمه از عروس و داماد

مدل بالا تنه لباسم رو از روی این  عکس   انتخاب کرده بودم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 11:47  توسط طوطیا  | 

اينم از عروسي.خدا رو شكر همه چيز خيلي خوب بود.صبح 5شنبه ساعت 6 از خواب بيدار شدم و يه دوش گرفتم و آماده رفتن به آرايشگاه شدم . فيلمبردار گفته بود كه بايد ساعت 1 آماده باشم به همين خاطر از ساعت 8 صبح توي آرايشگاه بودم . آرايشگاهم هم فهيمه بود توي جردن . كه چون هم قيمتش مناسبه هم نسبتا كارش خوبه هميشه قلقله هست .خلاصه اينكه حدود 20 تا عروس ناز ماماني با لباساي گوگولي اونجا نشسته بودن.كاشكي ميشد از اون صحنه باشكوه عكس بگيرم بذارم اينجا . واقعا آدم از ديدن اونهمه عروس يكجا ، به وجد مياد.يكي كپل...يكي لاغر...يكي سفيد سفيد ....يكي هم عين من سياه ....

بعد از اينكه 2 ساعتي توي آرايشگاه بيكار نشستم و دور و برم رو نگاه كردم و ذوق كردم ، نوبت خودم شد.اونجا 3 نفر هستن كه آرايش عروس انجام ميدن و هر كدوم 2 تا شينيون كار مخصوص خودشون  دارن.من اون آرايشگري رو انتخاب كرده بودم كه از همشون مليح تر آرايش ميكرد و نسبتا سرش از اون 2 تاي ديگه شلوغ تر بود. از شانس من بهترين شينيون كار اونجا هم با همين خانم كار ميكرد كه يه دختر خانم ناز سبزه 24-25 ساله بود كه فووووووق العاده بداخلاق بود.از طرفي خوشحال بودم كه الناز قراره موهام رو درست كنه چون كارش خوبه از طرفي هم رفتارش ديگه داشت خونم رو به جوش مياورد،آخر سر هم مجبور شدم يه خورده مثل خودش باهاش رفتار كنم تا حساب كار دستش بياد و البته اومد

بعد از اينكه شينيون انجام شد و تاج و تور هم نصب شد نوبت رسيد به اصل كار و آرايش صورت ...... خانم آرايشگر (شيوا خانم ) خيلي خانم آروم و دوست داشتني به نظر مي رسيد اما امان از وقتي كه يكي از عروسها از چشمش آب ميومد، ديگه شيوا خانم دست از كار مي كشيد و مي گفت آرايشت نمي كنم . من هم كه هميشه موقع خط چشم كشيدن انگار كه دارم پياز رنده مي كنم  خلاصه كه با كلي سلام و صلوات و نذر و نياز رفتم زير دست خانم و خدا رو شكر به خير گذشت ....

راستي يادم رفت كه بگم ساعت 11 ماماني گلم برام نهار درست كرد و آورد آرايشگاه و با دستاي مهربون خودش برام لقمه هاي كوچولو كوچولو گرفت و با آب ميوه خوردم .

ساعت 1 من تقريبا آماده بودم و فقط ناخنها و لباسم مونده بود كه سر و كله ي خانم فيلمبردار پيدا شد ، البته آقاي فيلمبردار و داماد هنوز نرسيده بودن . ساعت 2 جناب داماد با يه دسته گل خوشكل پشت در انتظار مي كشيد كه عروس خانم خوشگلش’ زودتر ببينه.....

+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 10:47  توسط طوطیا  |