تبليغاتX
من و زندگی

من و زندگی

ديشب كه پسرجون خوابيده بود و صداي نفسهاش نشون ميداد كه به يه خواب عميق فرو رفته ، من با وجود خواب آلودگي بسيار زياد، بي خوابي زده بود به سرم!!!! و غرق شده بودم در خاطراتم.يادم افتاده بود به همكلاسيهاي دوران دبيرستانم كه اكثرا از دوره راهنمايي با هم بوديم:

فريبا يه دختر متين و ناز و دوست داشتني بود كه اونسالي كه هممون درگير خرخونيهاي پيش از كنكور بوديم ،تومور مغزي مامانش حسابي غمگينش كرده بود.يادم مياد يه روز  سوگلي به هممون گير داده بود كه اسم يه پسر رو بگين ميخوام براتون فال عشقي بگيرم و كلي همه خنديديم و از اسم پسر سرايدار مدرسه گرفته تا نونواي محل و..همه رو گفتيم و وقتي به فريبا گفت كه اسم مورد نظرشو بگه تا بنا گوش سرخ شد و گفت:"واي خدا مرگم بده" و چقدر ما خنديديم.اونسال فريبا مهندسي برق اهواز و معماري آزاد شيراز قبول شد و به خاطربيماري مامانش همون معماري رو انتخاب كرد و 4-5 سال بعد با يكي از همدانشگا هياش ازدواج كرد ولي حيف كه مامانش توي عروسيش نبود.هيچ وقت نفهميدم فريبا با اونهمه خانومي و متانت و مهربوني چطور با مرجان اينقدر صميمي بود!!!!!

مرجان يه دختر هنرمند و خوش سليقه وشديدا مغروربود. با بقيه امون خيلي فرق داشت.اون موقع كه هر كدوم از ما قد باباهامون سيبيل داشتيم،اون هميشه با يه صورت براق و سفيد ميومد مدرسه .پاي تخته كه مي رفت و آستيناشو ميزد بالا، سفيدي دستاش بدجوري جلب توجه مي كرد،درست اون موقعي كه دست و پاي بقيمون پشمالو بود.آخه جو مدرسه ما طوري بود كه از ما فقط بچه درس خون ساخته بودن و ما خيلي از تمدن به دور بوديم.

وقتي كه توي مهمونيها نهايت خوش تيپي من و فروغ اين بود كه يه شلوار جين لوله تفنگي بپوشيم با يه پيراهن 4 خونه مردونه و يه كمي پماد ويتامين آ به لب و مژه بزنيم كه مثلا آرايشي كرده باشيم ،مرجان با لباساي دكلته با آرايش مشتي و دست و پاي موم انداخته مي اومد.اخرش هم سال چهارم كه هممون سر كلاسا شيش دنگ حواسمون به گفته هاي معلم بود،اون زير كتاب جبر و مثلثات ،كتاباي هنرشو قايم ميكرد و كنكور هنر داد و گرافيك قبول شدو اومد تهران.تا اونجايي كه خبر دارم هنوز تهرانه و فوق ميخونه و قصد برگشتن هم نداره.ازدواج هم نكرده.

فروغ كه يه پست مفصل در موردش نوشتم و رقيب من بود و يار غار.

مريم مينياتور كلاس ما بود.يه دختر ظريف و خوشگل . از اون چشم و ابروهاي معروف شيراز رو ميشد توي صورت مريم ديد.تابستون سال سوم در كمال ناباوري با يه آقايي كه 10 سال از خودش بزرگتر بود نامزد كرد و تابستون سال آخر، بعد از كنكور به هم زد ولي همين باعث شد كه اونطوري كه بايد توي كنكور موفق نشه و مهندسي كامپيوتر آزاد خوند.مريم پارسال با يه آقاي تهراني كه چند ماهي از خودش كوچيكتره ازدواج كرد و اومد اينجا.

ميترا و زهره كه هميشه با هم بودن واز اون شيطونا بودن.از اونايي كه حسابي  اهل اتو زدن و دوست پسر و اين حرفا بودن.زهره زياد درس خون نبود و دانشگاه قبول نشد ولي بعدها وارد دانشگاه علمي كاربردي شد و هنوز هم ازدواج نكرده.ميترا در عين حالیکه شيطنت ميكرد ،درس هم مي خوندو مهندسي صنايع قبول شد و در حاليكه با چشماني اشكبار از دوست پسرش خداحافظي ميكرد، به شهر دانشگاهش رفت و همون سال اول با يه همدانشگاهي شمالي دوست شد و پارسال بعد از 7 سال با هم ازدواج كردن و ساكن تهران شدن.

آناهيتا دختر جانباز بود.اصالتا تهراني بودن و سالهابود كه ساكن شيراز شده بودن.درسش خيلي خوب بود ولي سال آخر به قول خودش با داشتن پشتوانه محكمي مثل سهيه جانبازي پدرش،ديگه انگيزه اي واسه درس خوندن نداشت و حسابي زد توي خط عشق و عاشقي.اول عاشق اكبر(معروف به ربه كا) پسر چاق همسايشون شد كه توي ساندويچي باباش كار ميكرد و سواد درست و حسابي نداشت.بعد كه فهميد اكبر عاشق يكي ديگه هست عاشق محمد شد كه يكي از بچه هاي محل مدرسه امون بود.آخر سر هم عاشق پسر عموش اميد شد و افتاد توي خط نامه نگاري با اميد و خوندن نامه هاي عاشقونه اميد واسه ما.آنا مهندسي پزشكي قبول شد و اومد تهران و همونسال با اميد ازدواج كرد و الان هانيه دخترش بايد 4-5/3 سالي داشته باشه.آنا هم ساكن تهرانه ولي من اصلا ازش خبر ندارم.

 

دلم واسه همه اون روزها واسه خل و چل بازیهامون واسه خرخونیهامون واسه دوستیهای پاکمون تنگ شده.

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 14:17  توسط طوطیا  | 

رفته بودم از اداره بيرون كه از تنها ساندويچ فروشي كه توي ماه رمضون بازه يه چيزي واسه ناهارم بگيرم،كه جلومو گرفت :

-         دختر خدا خيرت بده،گشنمه يه چيزي بده

من: مثل اينكه ماه رمضونه ها،خب روزه بگير كه اگه گشنه اي لا اقل ثواب هم بكني

-         من چند ساله كه ماهام رمضونه

 

 

يكيشونو توي پارك كنار اداره ديدم.با يه تيپ اسپورت شيك و موهاي ژل زده نشسته بود روي نيمكت و دست انداخته بود دور گردن دوست دخترش.دختره هم از اون دختر بلاهاي امروزي با يه مانتوي كوتاه و يه شال كه فقط وسط سرشو پوشونده بود،ناز و دلبر.

اون يكيو سر چهارراه ديدم : يه كت و شلوار شيك سورمه اي با يه پيراهن سفيد،كفش واكس زده و يه كيف چرم توي دستش.چشم 2-3 تا دختر نوجوون سر چهارراه تا چند صدمتر بدرقه اش كرد.پيش خودم فكر كردم اگه اين دخترا صبح زود جلوي در شركت اينا رو ببينن كه چكمه پلاستيكي سياهشونو پوشيدن و شيلنگ آب دستشونه،باز هم نگاهشونو بدرقه راهشون ميكنن؟

 

 

خانم "الف" همكار چهل و چند ساله اي كه هنوز ازدواج نكرده به خانم "م" كه حامله هست و داره از خستگي مي ناله ميگه :"صب كن به دنيا بياد،هنوز نمي دوني مادر شدن چقدر شيرينه"!!!

دلم سوختL

 

 

سوگلي ديروز زنگ زده و ميگه يه دختر خوشگل و خوش هيكل كه فوق ليسانس زبان از دانشگاه دولتيه با داداش سوگلی كه ديپلم هم نداره و 4 سال ازش كوچيكتره دوست شده و گفته اگه بياي منو بگيري زندگيمو به پات مي ريزم!!!

خدايا چي داره به سر دختراي اين مملكت مياد؟!!

 

 

 

پ.ن: پسر جونم چشماي گرداليتو،صورت گردتو،لپاي گنده اتو كه از پشت سر هم معلومه،ريش پروفسوريتو،قلب مهربونتو،دستاي سفيد و گرمتو،جذبه اتو،مردانگي و انسانيتتو مي پرستم.(اصلا به اين پست ربطي نداشت ولي يهو دلم خواست بنويسم.)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 مهر1385ساعت 8:15  توسط طوطیا  | 

اين سمينار و پايان نامه لعنتي بدجوري فكرمو مشغول كرده.سمينارم تقريبا آماده هست و 8 آبان بايد ارائه بدم.ولي امان از دست اين پايان نامه.اصلا نميدونم چي كار بايد كنم؟از كجا شروع كنم؟"تحليل و شبيه سازي الزامات زماني پروتكلهاي صنعتي"!!!! يكي نيست به اون آقاي محترمي!!!! كه اومده اون واژه شبيه سازي رو اول موضوع پايان نامه من سرخود اضافه كرده ،بگه كه تو اصلا مدركت چيه؟؟؟ تو يه كارشناس آموزشي فقط! اونوقت مياي روي پروپوزالي كه توي شوراي دانشكده توسط يه مشت دكتر تاييد شده،كامنت ميذاري!!آخه من قراره الزامات زماني رو به دست بيارم  حالا چيو بايد شبيه سازي كنم ؟؟؟!!! فقط طرف به گوشش خورده كه پايان نامه ارشد نبايد كار تحقيقاتي باشه و بايد نوآوري داشته باشه،بعد چون موضوع من تحليل بوده پيش خودش گفته كه پس نوآوريش كو؟؟؟

توي اين هاگير واگير ،كاراي شركت هم تالاپي اومده خورده تو سرم.جناب رئيس خان زحمت كشيدن ماموريت ايتاليا رو به جاي من متقبل شدن كه من وقت گرانبهام توي هواپيما و بلاد كفر هدر نره و در عوض كاراي خودشونو هم ريختن سر اين مرئوس مفلوك و كلي منت گذاشتن كه اگه كاراي ايشون هم انجام بدم ،7-6 سال ديگه كه ايشون بعد از 40 سال خدمت تصميم گرفتن بشينن توي خونه و چشم تنگ دنيا دوست رو به مال دنيا ببندن،به ارزش اين حمالي ها پي ميبرم.

به اميد آنروز

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مهر1385ساعت 10:26  توسط طوطیا  | 

پنج شنبه۱۳ مهر تولدم بود.جمع 7-8 نفري هميشگي خونه ما دور هم جمع شده بوديم و زديم و رقصيديم و بازي كرديم و خنديديم.كلي هم كادوهاي خوشكل بهم دادن كه باعث ذوق زدگي مفرط اينجانب گرديد.پسر جون هم يه جفت پوتين بسيار زيباي هاي كلاس بهم داد و گام مثبتي در جهت خوش تيپ شدن خانومش برداشت.خلاصه اينكه همين جوري الكي الكي 25 رو هم فوت كرديم رفت.آخر شب ساعت 5/12-12 هم به سرمون زد و 3 ماشيني رفتيم پارك ملت و كلي خوشيمون بيشتر شد.

تولدم مبارك

+ نوشته شده در  شنبه 15 مهر1385ساعت 12:9  توسط طوطیا  | 

ماماني گلم سلام.دخترت داره باهات حرف ميزنه.طوطي كوچولوت.

دلم برات تنگ شده.واسه مهربونيهات،واسه دلسوزيهات.دلم لك زده براي اون دلداريهات.آرامشي كه توي صدا و نگاهته.احساس مي كنم اين دوري داره بهترين دوران زندگيمو ازم مي گيره.توي اين دو سال و نيمي كه ازتون دور شدم ، هيچوقت از دلتنگيهام برات نگفتم چون نميخوام ناراحتت كنم.ولي دلتنگم.دلتنگم.

ديشب دست و پام بدجوري درد ميكرد.پسرجون هم خواب بود.يادم افتاد به سالي كه داشتم واسه كنكور درس ميخوندم ،‌يه شب يه پادرد بد گرفته بودم ، روي تخت نشته بودم مشت ميزدم به پام.يهو ديدم اومدي بالاي سرم ميگي طوطي چي شده؟گفتم بيداري هنوز؟گفتي تو خواب ديدم ناراحتي اومدم ببينم خوابي يا بيدار!!!!اونموقع اينقدر با دستاي گرمت پاهامو ماساژ دادي كه خوب خوب شد.حتما ديشب هم كه دست و پام درد ميكرد تو هم بيدار بودي..

كلي نگراني توي دلم قلمبه شده،كجايي كه همشونو ظرف چند دقيقه از بين ببري؟كجايي كه منو تو بغلت بگيري و بهم آرامش بدي؟كجايي كه برات ناز كنم؟كجايي؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 مهر1385ساعت 11:18  توسط طوطیا  | 

....فقط خدا مي دونه كه بعد از شنيدن اين خبر چقدر نگرانش شدم.من بيشتر از همه  فروغ و خونوادشو ميشناختم، مي دونستم واسه فروغ عاشقي يعني چي و واسه خونوادش يعني چي.مي دونستم از نظر باباي فروغ عاشق بودن يك گناه كبيره هست اونم عاشق يه پسر 20 ساله شدن. مي دونستم فروغ با اين طرز عاشق شدنش خودشو درگير مسائل زيادي كرده ، مي دونستم خوراكش گريه هست و خيلي چيزاي ديگه از فروغ و روحياتش مي دونستم كه نگرانم كرده بود، مي دونستم كه هزار بار توي دلش آرزو ميكنه من پيشش بودم كه باهام دردودل مي كرد،آخه اون بر عكس من كه 1000 تا دوست صميمي داشتم به جز من با هيچكس دوست نبود.خيلي بهش فكر مي كردم،خيلي واسش دعا مي كردم.دعا مي كردم كه اين عشق از سرش بپره.فروغ نسبت به بقيه همسن و سالاش هم هميشه بزرگتر و پخته تر عمل ميكرد،حالا چه جوري مي خواست با يكي كه از خودش اينقدر كوچيكتر بود زندگي كنه؟؟؟!!!دورادور ازش خبر مي گرفتم ، همه مي گفتن حالش خوبه ولي من باور نمي كردم.مي دونستم الان به حدي مشغله فكري داره كه نتونه خوب باشه.آرزو مي كردم توي اين مدت كه من باهاش در ارتباط نبودم تغيير رويه داده باشه و برعكس اونموقع تبديل شده باشه به يه موجود اميدوار،خونسرد و بي خيال.تنها در اينصورت مي تونستم حرف بقيه رو باور كنم.توي اين مدت چند بار خوابشو ديدم و باهاش يه تماس رسمي كوچولو گرفتم ولي اصلا راجع به اين موضوع با هم صحبت نكرديم.وقتي فهميد فوق قبول شدم باهام تماس گرفت و تبريك گفت، واسه عقدم بهش زنگ زدم .ولي همه تماسا خيلي رسمي و معمولي بود.چند ماه از عقدم گذشته بود و بدجوري توي فكرش بودم،هر شب خوابشو مي ديدم، يه شب زنگ زدم به موبايلش ديدم جواب نمي ده،زنگ زدم خوابگاه محل كارش دوستاش گفتن رفته خونه،زنگ زدم خونشون داداشش گوشيو برداشت :

من:سلام علی جون خوبي؟فروغ موبايلشو جواب نمي ده!!

علي:آخه گوشي فروغ دست مهديه

من:مهدي؟؟؟!!!!مهدي كيه؟!!

علي: مهدي ديگه(با خنده) نميشناسي؟

من:نه!!!كيه؟

علي:چيزه....مهدي....پسرعمومه

ولي من نه تنها پسرعموهاي فروغ بلكه همه جد و آبادشونو مي شناختم و مي دونستم كه علي دروغ گفت.در ضمن من مي دونستم اسم عشق فروغ مهدي هست ولي گيج شده بودم كه آخه پس داداش فروغ قضيه رو از كجا ميدونه و اصلا خونواده فروغ اينطوري نيستن كه بپذيرن دخترشون با يه پسر دوسته و اينقدر عادي اسم پسره رو به زبون بيارن.خلاصه علي كه حس كرد بدجوري گير كرده گوشيو داد به مامانش:

من:سلام خاله.خوبين؟دلم واستون تنگ شده.فروغو چه جوري مي تونم پيدا كنم؟

مامان فروغ:نيم ساعت ديگه زنگ بزن به موبايلش اونموقع خودش هم  پيش مهديه.

من:!!!!!

مامان فروغ:مي شناسي كه؟

من:!!!پسر عموش؟؟؟!!!

مامان فروغ:نه بابا نامزدشه.پريروز نامزد كردن.علي چون ديد تو نمي دونستي اينجوري گفت

من:

نيم ساعت بعد زنگ زدم به فروغ .با گريه و خنده و هيجان و تعجب و استرس تبريك گفتم.هم خوشحال بودم كه عليرغم تصور من به هم رسيدن و هم نگران سرنوشتشون.

بعدها خيلي با هم حرف زديم.فهميدم به دست آوردن مهدي براي فروغ اينقدر مهم بوده كه به خاطرش قيد خيلي هاا رو بزنه.اينقدر مهم بوده كه با همه امتيازاتي كه داره،با وجود درامدي كه داره،با وجود زيباييش و خيلي چيزاي ديگه هزار جور طعنه و كنايه بشنوه. فروغ با كسي ازدواج كرد كه تنها سرمايه فعلي زندگيش يه قلب عاشقه.شوهر فروغ به كمك فروغ درسشو تموم مي كنه،ادامه تحصيل ميده،امرار معاش ميكنه و بزرگ ميشه فقط اميدوارم بعد از به دست آوردن همه اين چيزايي كه الان نداره ،اون چيزيو كه الان داره از دست نده.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385ساعت 16:10  توسط طوطیا  | 

ديروز با پسرجون ناهار خونه فروغ اينا دعوت بوديم،صبح بيدار شديم،پسرجون مشغول شستن ظرفهاي مهموني شب قبل شد،من هم لباسها رو اتو كردم و ساعت 11 راه افتاديم.فروغ و شوهرش با گرمي از ما استقبال كردن،بعد از ناهار من و فروغ رفتين توي اتاق و آقايون مشغول تماشاي كارتون پت و مت شدن.

ما دو تا مثل هميشه كلي حرف واسه گفتن داشتيم.14-13 سال سابقه دوستي دليل موجهيه براي داشتن يه دنيا خاطره:

كلاس اول راهنمايي با فروغ آشنا شدم.شاگرد اول كلاس بود.خودخواه و مغرور.بچه پولدار بالاشهري.مقام ممتاز كشوري در رشته خوشنويسي،خوشكل و خوش لباس.اولين برخوردمون با دعوا شروع شد،داشت به يكي از بچه هاي همه جوره ضعيف كلاس زور مي گفت كه من احساس فردين(فردينه!)بودن بهم دست داد و رفتم جلو و يقه اشو گرفتم و بادشو خالي كردم.من رتبه 6-5 كلاس و 12-10 مدرسه بودم.(بين 6تا كلاس).از اونرز كركري من و فروغ شروع شد.من يكي دو سال از بقيه كوچيكتر بودم كه باعث مي شد بعضيا بيشتر هوامو داشته باشن.سال سوم راهنمايي توي مسابقه علمي بعد از رويا من توي مدرسه نفر دوم و فروغ پنجم شد.مرحله بعد هم مقام سوم منطقه شدم و به مرحله ي استاني رفتم و توي استان نفر اول شدم،اونجا بود كه توجه ها به طرف من جلب شد،فروغ ديگه به من به عنوان يه رقيب نگاه مي كرد و سعي مي كرد بهم نزديك بشه،توي آزمون دبيرستان نمونه من و فروغ پشت سر هم نفر سوم و چهارم شديم و اين بيشتر از قبل ما رو به هم نزديك كرد.توي دوران دبيرستان من و فروغ علاوه بر اينكه دو تا رقيب سرسخت بوديم و نمراتمون خيلي نزديك به هم بود ،به دوتا دوست و يار هميشگي تبديل شديم.از دوران دبيرستان و شيطنتها،درس خوندنها،شب زنده داريها،تقلبها،خنده ها و گريه هامون يه دنيا خاطره دارم.دانشگاه هر دومون يه جا بوديم ولي رشته هامون يكي نبود.دوستي 7 ساله توي دانشگاه هم ادامه پيدا كرد ولي فروغ ديگه اون دختر خودخواه و با اعتماد به نفس نبود برعكس تبديل شده بود به يك موجود سرخورده و نااميد كه البته محصول دست مريزادهاي مملكته به جووناي با استعداد و پرتلاشش.اخرين امتحان آخرين ترم دانشگاهو هيچوقت يادم نمي ره.همه رشته ها امتحاناتشون تموم شده بود به جز ما و فروغ اينا.توي كتابخونه دانشكده به جز من و فروغ كسي نبود.هيچوقت اون صحنه رو از ياد نمي برم كه فروغ در حاليكه لباش به شدت سفيد و رنگ صورتش پريده بود،پاهاشو روي ميز انداخته بود و با خودش زمزمه مي كرد:"زندگي بهتر از اين نمي شه زندگي ......"و چقدرمن دلم براش سوخته بود،آخه هردوتامون توي امتحانا بدجوري روحيه امونو از دست ميداديم.سال بعد تصميم گرفتيم واسه فوق بخونيم،با هم برنامه ريزي كرده بوديم و درس مي خونديم.ولي خستگي روحي،فشار و استرس درسهاوخيلي مسائل جانبي باعث شده بود كه من و فروغ نسبت به همه حرفا و رفتاراي همديگه حساس بشيم.هركدوم كه با سوگلي حرف ميزديم از دست اون يكي گلايه مي كرديم.اين حساسيتها باعث شد كه كم كم از هم فاصله بگيريم.دوستي به اون قشنگي داشت جاشو به دلخوري و كينه توزي ميداد.هيچكدوم اونسال قبول نشديم،فروغ واسه كار به  يكي از شهراي  جنوبي رفت و من هم موندم درس بخونم و يكبار ديگه بختمو امتحان كنم.

يكسالي گذشت و من از فروغ بي خبر بودم،تا اينكه يه روز از يكي از دوستاي!!مشتركمون شنيدم كه فروغ عاشق شده!عاشق يه پسري كه 5 سال از خودش كوچيكتره!!....

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر1385ساعت 13:45  توسط طوطیا  |