تبليغاتX
من و زندگی

من و زندگی

سه روز مامان پيشمون بود و امروز صبح رفت.ديروز ، من يكي دو ساعت زودتر از شركت زدم بيرون و رفتم خونه.وااااااايي كه چه حس خوبي داشتم وقتي كه وارد خونه شدم و مامان بود و كلي غذاي در حال پختن روي اجاق گاز و يه خونه نقلي كه برق مي زد از تميزي.چه حس خوبي بود سر كنار سر مامان گذاشتن و از اين در و اون در حرف زدن و گفتن و خنديدن و درد دل كردن.چه حس خوبي بود لمس كردن و ديدن دلسوزيها و مهربوني هايي كه عميقا به دل مي شينه .حس خوبي بود داشتن دو نفر پشتيبان به جاي يك نفر در يك شهر غريب.

الان باز دلتنگم.اين دلتنگي هميشه با من هست و خواهد بود.باز دلم آغوش مامان و محبت و صميميت و صحبت و غذاي مامان پز ميخواد.

مامان ،  راضي و خشنود برگشت.بارها و بارها توي اين سه روز ، از داشتن دامادي به اين خوبي ، به خودش باليد.بارها خدا رو شكر كرد و بارها برامون آرزوي تداوم عشق و خوشبختي كرد.خوشحالم از رضايتش و خدا رو شكر مي كنم كه با انتخابم ، تونستم مامان و بابا رو شاد كنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آبان1385ساعت 15:0  توسط طوطیا  | 

دلم گرفته.بد جوری دلتنگم.بدجوری داغونم.به جرات میتونم بگم تا حالا توی 25 سال زندگیم اینقدر دلشکسته و غمگین نبودم .هیچ وقت اینقدر ناراحت نبودم که پای خدا رو وسط بکشم و ازش بخوام که حق رو به حقدار برسونه.با گریه و جیغ و التماس "او" رو به خدا واگذار کنم.تا حالا اینقدر احساس خورد شدن نکرده بودم.تا حالا خودمو اینقدر عاجز ندیده بودم.دلم گرفته ، دلم یه گوشه تنهایی میخواد.دلم یه آغوش صبور و دلسوز میخواد، یکی به جز مادرم که ناراحتیم ، ناراحتش میکنه.دلم آرامش میخواد آرامش! آرامش.خدایا چی به سر من آوردی؟؟؟!! خدایا مگه من همونی نیستم که همه ی دانشگاه شیراز به سرزندگی و شیطنت می شناختنش؟؟؟خدایا با این بنده تنها و غریبت چه کار کردی؟؟؟خدایا به چه جرمی به چه گناهی به چه حقی منو به این روز انداختی؟؟آره ! به چه حقی؟؟؟؟؟دلم فرار میخواد.دلم آدم قدرشناس میخواد.دلم یه دل سنگ میخواد.میخوام بی خیال و سنگدل بشم.دلم میخواد خودخواه باشم.دلم میخواد بگم گور بابای همه چیز.دلم میخواد به هیچی به جز خودم فکر نکنم.دلم میخواد آروم باشم.آروم باشم آروم باشم.ایکاش یه دوست دلسوز پیشم بود.ایکاش یه سنگ صبور داشتم.ای کاش از درد دل کردن نمی ترسیدم.ای کاش من اینی که هستم نبودم.ایکاش........

 

پ.ن1: با پسر جون مشکلی ندارم

پ.ن2:مامان گلم فردا صبح داره میاد پیشم.با این روحیه چطور به استقبالش برم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 21:46  توسط طوطیا  | 

ايليا جونم ! يك ماه ديگه تو پاتو توي اين دنيا ميذاري و من هنوز از تو هيچي ننوشتم.هنوز هيشكي نميدونه كه چقدر توي دلم باهات حرف ميزنم.ايلياي خوشگلم،بيا و با مهربونيت به دل مامان و بابات صفا و جلا بده.بيا اينقدر اونا رو لبريز از عشق كن كه قدر تو و قدر خودشونو بيشتر بدونن.بيا اينقدر شيريني بيار توي زندگيشون كه ديگه هيچ مشكلي نتونه دلگيرشون كنه.بيا و به مامان و بابات عشق ورزيدن ياد بده.در واقع عشق ورزيدنو به يادشون بيار.بيا گرمي بخش خونه مامان بزرگ و بابا بزرگت باش.بيا روياهاي بابابزرگتو محقق كن.دستاي تپل و كوچولوتو بده به دستش و دلشو مملو از شادي كن.آخ كه دلم ميره هر وقت كه اون قيافه ي ناز و دوست داشتنيتو تصور ميكنم.هر وقت خنده هاتو و دست و پا زدناتو تجسم ميكنم.

ايلياي عزيزم! تو وظيفه داري بين مامان و بابات يه عشق دائمي و پر شور برقرار كني.

حيف كه من ازت دورم و ميدونم كه هر وقت بيام پيشت و بگيرمت توي بغلم باهام غريبي ميكني ولي بدون كه عمه ت خيلي دوست داره ، خیلی عاشقته خيلييييي

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آبان1385ساعت 15:21  توسط طوطیا  | 

ديروز توي راه برگشتن به خونه ، من و پسر جون داشتيم راجع به اين بحث ميكرديم كه تربيت كردن دختر راحت تره يا تربيت پسر!! من با هزاران دليل محكمه پسند(حالا پسر جون ميگه باز به خودت 20 دادي) استدلال ميكردم  كه تربيت دختر راحت تره. من خودم دخترم و دو تا دادش هم دارم.هيچ وقت نتونستم روي حرف مامان و بابا حرف بزنم.هيچ وقت بر خلاف ميل اونا كاري نكردم ، جايي نرفتم ،لباسي نپوشيدم و.... ولي مگه ميشه اين محدوديتها رو واسه يه پسر قائل شد؟؟؟ ميشه به يه پسر نوجوون يا جوون گفت به جاي اينكه با دوستات برين پيك نيك ، دوستات رو بيار توي خونه دور هم باشين !!به پسر ميشه گفت كه هر جا بودي تا 8 شب خونه باش!!يا اگه بگيم اينقدر حرف شنوي دارن كه گوش كنن ؟؟ يا اصلا ميتونيم اينقدر راجع به جامعه و گرگ و روباه و سگ و..... بگيم كه خودش بترسه و شب نشده بياد خونه؟!!!عرف جامعه ، ميزان اهميت به غرور پسرا !!!! و خيلي چيزاي ديگه كه خودم هم توي درست بودنشون شك دارم ، اين اجازه رو به پدر و مادرها ميده كه  خيلي پسرشون رو محدود كنن؟؟در حاليكه توي جامعه ما  دختر محدود شده ، خيلي هم طرفدار داره(باز هم درستي اينو تاييد نميكنم) ولي پسر محدود شده = بچه ننه ، پپه ، دست و پا چلفتي و....

همه اينا رو گفتم كه نتيجه گيري كنم نظارت بر رفتار دختر خيلي امكان پذير تره  در نتيجه تربيتش راحتتره.شايد هم اشتباه فكر ميكنم.ولي پسر جون بدون اينكه عين من خودشو جرواجر كنه كه حرفشو ثابت كنه ، فقط يك كلام ميگفت :" تربيت پسر راحت تره" . من فكر ميكنم كه پسر جون با اين فكر كه  دختر بد خيلي بدتر از پسر بده ، اين حرفو ميزنه!!!

بعد از اينكه كلي راجع به اين قضيه حرف زديم ،‌ اومدم خودم رو توي جايگاه يه مادر تصور كردم.ديدم اگه يه خورده به قضيه عاطفي نگاه كنم و بخوام كه فرزندم احساس خوشبختي كنه ، آرزو ميكنم كه صاحب فرزند پسر بشم.كه همه اون محدوديتهايي كه هيچوقت درست و غلط بودنشو نفهميدم ، نداشته باشه. كه همه اون كارايي كه من دوست داشتم و نتونستم انجام بدم يا اگه انجام دادم سرزنش شدم ، رو انجام بده.كه اگه بلند خنديد ، اگه توي خيابون و دانشگاه  دويد ، كسي بهش نگه : جلف.پسر باشه كه اگه ازدواج كرد ، مادر زنش دوستش داشته باشه و پسر بشه كه همه اون مشكلاتي رو كه گیلاسی گفت نداشته باشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آبان1385ساعت 7:57  توسط طوطیا  | 

آقاي رئيس محترم جهانگرد تشريفشونو بردن انگليس.دوباره همه ي كارا رو ريخت رو سر غلام (كنيز) حلقه به گوشش و رفت خوشگذروني.خلاصه يه 8-7 روزي از دست غرغر و خورده فرمايشاتش راحتم!!! البته خب به يمن پيشرفت تكنولوژي و وجود mail box يك گيگي اينجانب ، همچين هم اميدي نيست كه از اونجا دستوراتشون رو ابلاغ نكنن.به عنوان اولين قدم در راه ابلاغ دستورات به روش از راه دور ، از توي فرودگاه اولين سري فرامين رو به اطلاع اينجانب رسوندن حالا ببينم از اين به بعد چي كار ميكنه.البته خوب به هر حال من اينجا استخدام شدم كه كار كنم و طبعا در ازاي كارم هم حقوق ميگيرم، منظور من از خورده فرمايشات ، كارايي از قبيل آب دادن به گلدون روي ميزشون،پرداخت شارژ ماهيانه منزلشون در صورت خروج از شركت(مرخصي ساعتي)، فايل كردن نامه هاي تلنبار شده، بررسي مداركي كه در حوزه تخصص من نيست!! ولي با مطالعه و تحقيق ميتونم از پسش بر بيام و....

راستي نميدونم آفتاب از كجا در اومده كه قبل از سفر به من گفتن كه سفر بعدي كه آلمان هست و حدودا نيمه آذر برنامه ريزي شده رو من بايد برم!!! البته خوب من ميدونم آفتاب از كدوم طرف در اومده.قضيه اينجاست كه اون مهندسي كه توي شركت كارفرما هست و ما باهاش طرفيم يه خانوم فوق العاده مومن و ح ز ب ا..يه كه يه شوهر شديدالحال تر از خودش هم داره.اين خانوم كه مامور شده به اين سفر بره شرط كرده كه فقط در صورتی ميرم كه اولا از شركت مشاور يه خانوم بياد(من تنها خانم بخشمون هستم) و ثانيا شوهر يا پدرشون هم توي اين سفر همراهيشون كنه(با هزينه خودشون). و چون ما مشاور هستيم و نون شبمون رو مديون كارفرماي محترم هستيم!!!به ناچار چاره اي جز اطاعت نبود و آقاي رئيس از رفتن به اين سفر ناكام شد و اينطوريا بود كه حق به حقدار رسيد.مقصد سفرمون يه شهر نزديكاي هامبورگه كه اگه اشتباه نكنم اسمش  BADOLDSLOE  هست البته هتلمونو توي همون هامبورگ رزرو ميكنن و كارخونه محل ماموريتمون اونجاست.

در حال حاضر زير انبوهي كاغذ و مدرك و داكيومنت مدفونم و بايد برم به ادامه امور جانشيني !! بپردازم.(از جانشين رئيس شدن فقط حمالياش به من رسيده)

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آبان1385ساعت 12:30  توسط طوطیا  | 

ديروز از اون روزاي بد زندگيم بود.از اون روزايي كه از اول صبحش حال گيري بود تا آخر شبش.از اون روزايي كه اينقدر غم و غصه و عصبانيت و كلافگي توي وجودم انباشته شده بود كه رمقي برام نمونده بود.

صبح توي دانشگاه ارائه سمينار داشتم.جزء معدود مواقعي بود كه كاملا با اعتماد به نفس و با آرامش مي رفتم دانشگاه.از سمينارم خيلي راضي بودم ولي اين استاد عوضي تا تونست منو سوال پيچ كرد، تا تونست گير داد و تا تونست ايراد گرفت ، خلاصه اين از اول صبح كه حسابي حالم گرفته شد.حال گيري بعدي مربوط به مهريه ام بود.بعله مهريه.بعد از 2 سال اين قصه همچنان ادامه داره.قضيه از اين قراره كه موقع عقد ما باباي من دو تا پاشو كرد توي يه كفش كه مهریه ات بايد به اندازه ي سال تولدت باشه،چون كه مهريه ي عروسمون و دختر خاله هاتو ، دختر عمه هاتو دوستات و .... همه بالاي 1000 تاست اگه مال تو نباشه پيش همه ضايع مي شي.البته در كنار اين حرفا هم مي گفت كه مي توني بري بعد از عقدت كه آبا از آسياب افتاد،هر چقدرش رو كه خواستي ببخشي.از اونطرف خونواده ي پسر جون يه مقدار خيلي كم مد نظرشون بود مثلا يه چيزي حدوداي 300-200 تا. نهايتا من با مامان پسرجون هماهنگ كردم كه بعد از عقد ميرم و يه مقداريشو مي بخشم.كه ظاهرا يه جا توي حرفام گفته بودم 1000 تاشو مي بخشم.بعد از عقد من به 100 جا سر زدم ولي متاسفانه هيچ جا قبول نمي كرد كه اين كار رو انجام بده و مي گفتن كه برامون مسئوليت داره.از اونطرف بعد از عروسيمون مامان و باباي من گفتن كه وقتشه كه به قولي كه پدر شوهر و مادر شوهرت دادي عمل كني و بري يه مقداري از مهريه اتو ببخشي.البته نظر اونا اين بود كه 500 تاشو ببخشم.خلاصه بعد از كلي گشت و گذار بالاخره يه جا پيدا كرديم و من و پسر جون رفتيم.(البته پسر جون خودش اصلا راضي نبود ولي چون از پيامدهاي احتمالي خبر داشت اون هم راضي به اين كار شد.).من هم پيش خودم فكر كردم كه يه حد وسط در نظر بگيرم و نه اون كاري كه مامان و باباي خودم گفتن رو انجام بدم و نه اونقدري كه مد نظر مامان پسر جون بود.و نصف مهريه امو بخشيدم و كلي خوشحال و خندان با پسر جون از در محضر بيرون اومديم، به اين خيال واهي كه بالاخره بعد از دو سال شر اين قضيه هم كنده شد.ولي زهي خيال باطل!! چون كه پريشب كه پسرجون بدون حضور من به مامانش قضیه رو گفته بود ، ظاهرا با عكس العمل خوبي مواجه نشده بود و ديروز داداش پسر جون با پسر جون صحبت كرده بود و گفته بود كه مامان خيلي شاكيه و قرار بوده 1000 تاشو ببخشين.خلاصه اينكه ظاهرا هوا خيلي پسه كه پسر جون به من گفته تا اطلاع ثانوي حتي زنگ هم نزن خونمون!!

ديروز خيلي دلم گرفته بود.من 5/1 سال با اين خونواده زندگي كردم ، انتظار داشتم منو شناخته باشن.حتي انتظار داشتم اگه مي فهميدن ميخوام برم مهرمو ببخشم جلومو بگيرن و بگن دیکه لازم نیست این کارو بکنی.شايد انتظار زيادي بوده.ولي به هر حال زياد دور از ذهن نبوده.به نظر من مهريه بيشتر جنبه معنوي داره.حتي همين سكه ها.پسر جون همون 300-200 تا رو هم نداره كه به من بده ولي چقدر خوب بود كه خونواده ها از همون اول بنا رو به اعتماد بذارن.وقتي مي بينم كه وقتي دوستم مهريه اشو 1200 تا تعيين ميكنه ،خونواده ي شوهرش هم 114 تا به نيت سوره ها، 14 تا به نيت معصومین و 5 تا به ۵تن اضافه مي  كنن،وخيلي موارد اينطوري ديگه كه ديدم پيش خودم فكر مي كنم كه آيا واقعا من هم به اندازه ي اون دوستام در حق خونواده ي شوهرم بدي مي كنم؟؟؟اگه نه، پس چرا اونهايي كه بدترن محبوبترن؟

 

پ . ن:به همه ي حالگيري هاي ديروز يه سرما خوردگي هم اضافه كنيد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 آبان1385ساعت 7:44  توسط طوطیا  | 

آخر هفته رفتم شيراز،زادگاهم،خونه ي پدريم.

 خونه پدري ......

هر گوشه اين خونه، برام هزار تا خاطره داره.هرگوشه اين خونه با صفا رو كه نگاه مي كنم، يه كليپ مي بينم كه بچگي هامو نشون ميده،كودكي ، نوجواني و سالهاي ابتدايي جواني ام. اي كاش هيچ خاطره اي توي ذهنم نمي موند.همه خاطره ها چه تلخ و چه شيرين ، منو اذيت مي كنن.اگه تلخ باشه، به تلخيش گريه مي كنم و اگه شيرين باشه ، به خاطر تكرار نشدنش.

توي حياط خونمون نشستم ، همون حياطي كه توش با داداشي كلي آب بازي كرديم ،كلي قايم موشك بازي كرديم ، همون حياطي كه توش دوچرخه سواري و اسكيت ياد گرفتم . همون حياطي كه غروبها توش مي نشستم و واسه دل خودم سه تار مي زدم.

اتاقم ، ديگه مثل قبل نيست.بعد از اينكه مامان اينا خونه رو نقاشي كردن ، همه پوسترها و تابلوها رو از ديوار برداشتن ، ولي باز،هر گوشه اتاق يه دنيا خاطره داره واسم.چقدر توي اين اتاق ،درس خوندم ،چقدر خنديدم و چقدر زار زدم.اون تلفن سفيدم ، هنوز سر جاشه ،هنوز گوشيشو كه ميذارم روي گوشم ، هزار تا صداي آشنا ميشنوم ، صداي پچ پچ هاي من و سوگلي ، من و فروغ.

دلم براي آشپزخونه ، حموم ،باغچه ها،كتابخونه بابا،كوچه امون ،همسايه ها،در و ديوارها ، خيابونا و همه چيز تنگ شده.ديگه حتي ديدن همه اين چيزها ، دلتنگي هامو از بين نمي بره.همه چيز و همه كس با من غريبه شدن. مامان و بابا ديگه نمي ذاشتن سفره رو جمع كنم!! مگه همين ميز چيدن و سفره چيدن و سفره جمع كردن نبود كه وظيفه هميشگي من توي خونه بود و هيچوقت نمي تونستم از زيرش فرار كنم؟؟ پس چرا حالا بايد براي انجام دادن وظيفه هميشگي التماس كنم؟

خانوم همسايه – هموني كه هر وقت مي رفتم شيراز ، به من خوشامد مي گفت و من تعجب ميكردم كه مگه به كسي به خاطر وارد شدن به خونه خودش ، خونه پدريش ، خوشامد ميگن ؟؟!!!- ديگه نيست.مامان اينا به من نگفته بودن كه يك ماهه كه خانوم همسايه 45 ساله به رحمت خدا رفته.چقدر از شنيدن اين خبر گريه كردم.خانوم همسايه جزئي از همون خاطرات بچگي بود.مامان دو تا از همبازيهاي بچگي ام.

از نگاه كردن به چشماي مامان و بابا هراس داشتم.از هراسي كه توي چشماشون مي ديدم هراس داشتم.از لحظه ورودم به خونه ، نگراني پايان اين 4 روز خوش با هم بودن رو توي چشماشون مي ديدم.

 خدايا تو ميدوني كه من ديوونه بعدازظهرهاي جمعه بودم كه افتاب توي خونه پخش شده بود و همه امون جلوي تلويزيون مي نشستيم ، فيلم سينمايي جمعه رو مي ديديم و مامان بساط ميوه و چايي رو مثل هميشه رديف كرده بود.حالا سهم من از اون بعد از ظهرهاي جمعه شده چند ماهي يكبار!.

ديشب نزديكاي غروب كه به ساعت 15/8 كه پرواز من بود،نزديك مي شديم ،هر كس يه گوشه كز كرده بود.داداش كوچولوم مي ناليد كه باز تنها ميشه، بابا حسابي توي خودش بود و مامان قربون صدقه ام ميرفت و از بي وفايي روزگار مي ناليد.خودم بد جوري دلم گرفته بود و فقط به ياد و فكر ديدن دوباره پسرجون از ريختن اشكام جلوگيري مي كردم. به قول مريم اين ، واقعيت زندگي ماست.واقعيتي كه خودمون پذيرفتيم پس هيچ گريزي ازش نيست.

+ نوشته شده در  شنبه 6 آبان1385ساعت 13:27  توسط طوطیا  |