آخر هفته رفتم شيراز،زادگاهم،خونه ي پدريم.
خونه پدري ......
هر گوشه اين خونه، برام هزار تا خاطره داره.هرگوشه اين خونه با صفا رو كه نگاه مي كنم، يه كليپ مي بينم كه بچگي هامو نشون ميده،كودكي ، نوجواني و سالهاي ابتدايي جواني ام. اي كاش هيچ خاطره اي توي ذهنم نمي موند.همه خاطره ها چه تلخ و چه شيرين ، منو اذيت مي كنن.اگه تلخ باشه، به تلخيش گريه مي كنم و اگه شيرين باشه ، به خاطر تكرار نشدنش.
توي حياط خونمون نشستم ، همون حياطي كه توش با داداشي كلي آب بازي كرديم ،كلي قايم موشك بازي كرديم ، همون حياطي كه توش دوچرخه سواري و اسكيت ياد گرفتم . همون حياطي كه غروبها توش مي نشستم و واسه دل خودم سه تار مي زدم.
اتاقم ، ديگه مثل قبل نيست.بعد از اينكه مامان اينا خونه رو نقاشي كردن ، همه پوسترها و تابلوها رو از ديوار برداشتن ، ولي باز،هر گوشه اتاق يه دنيا خاطره داره واسم.چقدر توي اين اتاق ،درس خوندم ،چقدر خنديدم و چقدر زار زدم.اون تلفن سفيدم ، هنوز سر جاشه ،هنوز گوشيشو كه ميذارم روي گوشم ، هزار تا صداي آشنا ميشنوم ، صداي پچ پچ هاي من و سوگلي ، من و فروغ.
دلم براي آشپزخونه ، حموم ،باغچه ها،كتابخونه بابا،كوچه امون ،همسايه ها،در و ديوارها ، خيابونا و همه چيز تنگ شده.ديگه حتي ديدن همه اين چيزها ، دلتنگي هامو از بين نمي بره.همه چيز و همه كس با من غريبه شدن. مامان و بابا ديگه نمي ذاشتن سفره رو جمع كنم!! مگه همين ميز چيدن و سفره چيدن و سفره جمع كردن نبود كه وظيفه هميشگي من توي خونه بود و هيچوقت نمي تونستم از زيرش فرار كنم؟؟ پس چرا حالا بايد براي انجام دادن وظيفه هميشگي التماس كنم؟
خانوم همسايه – هموني كه هر وقت مي رفتم شيراز ، به من خوشامد مي گفت و من تعجب ميكردم كه مگه به كسي به خاطر وارد شدن به خونه خودش ، خونه پدريش ، خوشامد ميگن ؟؟!!!- ديگه نيست.مامان اينا به من نگفته بودن كه يك ماهه كه خانوم همسايه 45 ساله به رحمت خدا رفته.چقدر از شنيدن اين خبر گريه كردم.خانوم همسايه جزئي از همون خاطرات بچگي بود.مامان دو تا از همبازيهاي بچگي ام.
از نگاه كردن به چشماي مامان و بابا هراس داشتم.از هراسي كه توي چشماشون مي ديدم هراس داشتم.از لحظه ورودم به خونه ، نگراني پايان اين 4 روز خوش با هم بودن رو توي چشماشون مي ديدم.
خدايا تو ميدوني كه من ديوونه بعدازظهرهاي جمعه بودم كه افتاب توي خونه پخش شده بود و همه امون جلوي تلويزيون مي نشستيم ، فيلم سينمايي جمعه رو مي ديديم و مامان بساط ميوه و چايي رو مثل هميشه رديف كرده بود.حالا سهم من از اون بعد از ظهرهاي جمعه شده چند ماهي يكبار!.
ديشب نزديكاي غروب كه به ساعت 15/8 كه پرواز من بود،نزديك مي شديم ،هر كس يه گوشه كز كرده بود.داداش كوچولوم مي ناليد كه باز تنها ميشه، بابا حسابي توي خودش بود و مامان قربون صدقه ام ميرفت و از بي وفايي روزگار مي ناليد.خودم بد جوري دلم گرفته بود و فقط به ياد و فكر ديدن دوباره پسرجون از ريختن اشكام جلوگيري مي كردم. به قول مريم اين ، واقعيت زندگي ماست.واقعيتي كه خودمون پذيرفتيم پس هيچ گريزي ازش نيست.