تبليغاتX
من و زندگی

من و زندگی

از كودكي ، از همون موقع كه كلا س اول دبستان رو بر خلاف عرف آموزش و پرورش جهشي خوندم،نيش و كنايه هاتو شنيدم.از اون موقع كه كودك 5/5 ساله اي بيشتر نبودم ، به من هشدار ميدادي كه جهش تحصيلي ام در آينده از من فردي خنگ و بي اعتمادبه نفس مي سازه و جز ضرر چيزي برام نداره.از اون موقع كه در يكي از بهترين مدرسه هاي راهنمايي شيراز مشغول به تحصيل شدم، بارها من ،دوستانم،مدرسه ام و دلخوشي هام رو به خاطر محله مدرسه ام مورد تمسخر قرار دادي.وقتي در مسابقات علمي سوم راهنمايي مقام اول استان شدم،منو به گوشه اي كشوندي و گفتي جوايزي كه نصيبم شده از طرف مادرم بوده كه به مدير مدرسه داده كه به من بدهند و در واقع از طرف مدرسه و استان جايزه اي به من داده نشده چون كه اونقدرها كار مهمي نكرده بودم.وقتي در آزمون دبيرستان نمونه دولتي قبول شدم، بارها سعي كردي با اين جمله كه"همه بچه هاي ناحيه 3 در اين آزمون پذيرفته شدن" ، ارزش قبولي منو در ذهن بقيه كم كني.وقتي كه درسن 5/16سالگي توي  يه رشته خوب مهندسي دانشگاه شيراز قبول شدم،بارها به همه گوشزدكردي كه همه بچه هاي نظام قديم رو امسال به زور وارد دانشگاه كردن كه هر چه زودتر شر بچه هاي نظام قديم كنده شود.هر جا که نشستی گفتی که طوطیا باید به دانشگاه راه پیدا میکرد که تحصیلاتش پوششی باشه بر روی سبزه بودن و لاغریش.وقتي كه فوق ليسانس از يكي از دانشگاههاي تهران قبول شدم ،گفته بودي :"من يك تار موي دخترم رو با صدتا آدم تحصيلكرده ي اينطوري!! عوض نمي كنم".تحصيل كرده چطوري؟؟!! من چطور تحصيل كرده اي هستم؟!مگه تقصير من بود كه دختر خاله همسن من با سختي و به كمك چندين معلم خصوصي و با 5-4 عدد تجديدي ناقابل موفق به اخذ ديپلم شد؟؟و باز به كمك دهها معلم خصوصي و عمومي موفق به اخذ مدرك فوق ديپلم از دانشگاه آزاد اسلامي فلان دهات شد؟مگه من يكبار حتي يكبار داشته هايم رو به رخ تو ودخترانت كشيدم؟مگه من كوچكترين بي ادبي و بي مهري در مقابل آنهمه كم لطفي از خودم بروز دادم؟

 

خاله.....خاله من.....

زبان نيشدارت،خيلي ها رو آزرده،دل خيلي ها رو شكسته.تهمت ناپاكي به افراد نجيب زيادي زده، خيلي ها رو به بدنامي متهم كرده....و حالا سالهاست كه تو در آرزوي نوه دار شدن دخيل به امامزاده ها بستي.اين از دختر بزرگت.و اون موقع كه من زودتر از دختر دومي(هماني كه همسن خودم هست ،چند ماهي بزرگتر) ازدواج كردم و همه به خاطر حسن انتخابم به من تبريك گفتند، زبان نيشدار تو باز دلم را شكست ولي نخواستم كه خدا دلت رو بشكنه.اما حتما بوده كسي از بيشمار كساني كه دلشون رو شكستي كه از خدا خواسته باشند دلت روبشكنه.حالا وقتش هست.حالا به درگاه خدا توبه كن.6-5 روز ديگر نوه همان خواهري كه هميشه خود را عقب تر از او ديدي و تلاش كردي كه فقط به زور پول و باقدرت پول،خودت رو به او برسوني( به كسي كه كوچكترين بهايي به ماديات نمي دهد) ، به دنيا مياد و باز تو احساس شكست خواهي كرد.اما حتي همان خواهري كه زياد دلش را شكسته اي و با همه بردباري اش اشكش را ريخته اي ، خواهان شكست تو نيست، فقط توبه كن و از خدا بخواه كه تو را به آرزويت برساند.

 

پ.ن 1 : اين متن رو چند روز قبل از تولد ايليا توي سررسيدم نوشته بودم.

پ.ن 2: دريغ از يه تبريك به خواهرش بابت به دنيا اومدن ايليا !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 13:49  توسط طوطیا  | 

پنج شنبه 23 آذر ساعت 5/12 ظهر، خونه پسر جون اينا بوديم كه بابا بهم زنگ زد و با صداي لرزان خبر از به دنيا اومدن اولين نوه ش داد.مامان بيمارستان بود، زنگ زدم بهش و فهميدم كه عروسمون عليرغم ميلش سزارين شده و ايلياي خوشگلمون با 700/3 كيلو وزن به دنيا اومده.واقعا نميدونستم انقدر عمه شدن هيجان و شادي داره.به هر حال من كه خيلي خوشحالم و واسه ديدنش روز شماري مي كنم. 7 دي با پسر جون واسه 4-3 روزي مي ريم شيراز.حالا ميخوام برم واسه ايليا جونم يه دستبند بگيرم و بگم روي پلاكش ، اسم و تاريخ تولدشو حك كنن.ديشب هم رفتم واسه خودم و عروسمون يه كفش فينگيلي ناز خريدم.از اين كفش هندي هاس كه خيلي ظريف روشون كار شده.به درد مهموني شب ميخوره.البته فقط با شلوار خوشكل ميشه،‌ اونم شلوار يه كم كوتاه.(البته پسر جونم ! منظورم همون تا روي قوزك پا هست).خلاصه اينكه شدم عمه طوطي.حالا از شيراز كه برگشتم عكساي تپل خان رو ميذارم ببينيد.

خدايا!به داداشي و خانومش كمك كن كه بتونن اونجوري كه ميخوان ايليا رو بزرگ كنن و خوشبختي ،‌ سلامتي  و موفقيت فرزندشونو ببينن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آذر1385ساعت 9:47  توسط طوطیا  | 

سر درد ،‌سرگیجه،‌ بداشتهایی ،‌خواب آلودگی و تازگی ها حالت تهوع.دعا کنید که این حالتا و خوابای مامان و بقیه هیچ معنی نداشته باشه.اگه به خیر بگذره یه شیرینی طلبتون.

پ.ن:یه مرضی هست(دور از جون همتون) به اسم میگرن که علائمش عینهو علائم ح ام ل گ ی.قبلنا که این علائم میومد سراغم سریعا دوزاریم می افتاد که یه سردرد قراره بیاد و ۴-۳ روزی مهمونم باشه ولی از وقتی که مزدوج شدم و این علائم میاد اول فکر منحرفم به یه سمت و سوی دیگه میره.خلاصه اینکه بیبی چک خیال من و خاله ها رو راحت کرد.غنچه جونم هم ایشالا ۲ سال دیگه خاله میشه.

+ نوشته شده در  شنبه 18 آذر1385ساعت 10:25  توسط طوطیا  | 

همچنان توي شركت هستم و به شدت هوس ميرزا قاسمي كردم.(شماليها طوطيا رو دريابيد).حالا قراره توي فاصله 5/5-5/4 كه پسر جون ميره باشگاه ، من برم و مقدمات ميرزاقاسمي رو فراهم كنم كه اگر خداي نكرده خواب دوستان چپ نبود و يه وقتي دور از جونمون(اين تيكه رو شيرازي اومدما) ني ني مي ني توي راه بود، بچم مشكلي واسش پيش نياد.

از سفر آلمان بگم كه قرار بود پريروز باشه.سفارت آلمان يه ليست سياه داره كه اسامي كشوراي تروريستيه كه به اين راحتيا بهشون ويزا نمي دن.قبلا هر كسي كه مي خواست بره ماموريت خارج از كشور، فقط كافي بود كه پاسپورتشو بده به پيمانكار و منتظر بمونه كه زمان پرواز رو بهش اعلام كنن. ولي از اونجا كه هر وقت پاي من وسط كشيده ميشه ، همه چيز مي تنبه(باز هم تيكه شيرازيه ،‌ به ضم ت )جناب سفارت آلمان اسم ايران رو هم وارد اين ليست سياه كرده و ما هم همراه با كشوراي توپي مثل : افغانستان ،‌پاكستان ،‌چچن!!!، ازبكستان ، سومالي ، يمن ،‌ لبنان و.... بايد بزنيم توي سر خودمون كه بهمون ويزا بدن.تازه خوبه كه سفر كاريه و دعوت نامه از زيمنس داريم و قراره بريم از كشورشون خريد كنيم و ارز وارد كشورشون كنيم!! خلاصه اينكه فعلا 12 دي بهمون تازه وقت مصاحبه دادن و 10 روز بعد از اون ويزا ميدن.

 

آقاي رئيس داره باز چپ چپ  نگاه ميكنه.ما رفتيم.

 

پ.ن: دیشب تا رفتم خونه دست به کار میرزا قاسمی شدم و درستش کردم.هم دیشب خوردیم هم واسه ناهار امروز آوردم شرکت

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آذر1385ساعت 15:40  توسط طوطیا  | 

روز پنج شنبه يكي از دوستان قديمي دانشگاه ،‌همه بچه های  قديمي از جمله من و پسر جون رو دعوت كرده بود به صرف كالباس.آخه باباي اين آقا حامد صاحب يه كارخونه كالباس هست و اينطوري هم ثواب سير كردن 30-20 شكم گرسنه رو نصيب خودش كرد و هم تبليغ وسيعي براي كارخونه كرد.خلاصه كه توي سرما لرزيديم و كالباس خورديم.مكانش هم يكي از پاركاي مركز شهر بود.يه  پارچه انداختيم وسط باغچه و گشنگان عزيز دور تا دور سفره نشستيم و كالباس خورديم.آخر سر هم يكي از عزيزان كه خير سرش مهندس مكانيكه و فوق ليسانس دانشگاه شريف ، طبق معمول با كار غير منتظر ه اش همه رو كلي خندوند.ماجرا از اين قرار بود كه توي اون سرما كه همه دستا بي حس بود و دماغا لبو،‌ايشون به قول خودشون مرام گذاشتن و در راه رضاي خدا!!!!و براي شادي دل دوستان!!! شيرجه زدن توي استخر وسط پارك.ووووووووووييي من كه از فكرش هم منجمد ميشم.

خلاصه اينكه جاي همگي خالي بود كه دلي از كالباس و خنده سير كنيد.

+ نوشته شده در  شنبه 11 آذر1385ساعت 9:53  توسط طوطیا  | 

1- پسر جون اينا يه دوست خانوادگي دارن (اكبر آقا)،‌كه آقاي بسيار شوخ و شايد در برخي مواقع بي ملاحظه هست.از اون آدمايي كه هيچ كاري ازش بعيد نيست و هر لحظه بايد احتمال ايراد هر گونه سخن نغزي از ايشون بدي.اين آقا چند وقت بود كه به داداش پسر جون كه 25 سالشه و دانشجوي دكتراي يه رشته خوب از يه دانشگاه خيلي خوبه گير داده كه بيا دختر باجناق منو بگير، كه اين دختر اينچنين است و آ نچنان است.مامان پسر جون هم گفته بود كه توي يه مهموني كه هم ما هستيم و هم اونا،‌ اين خانم رو به ما نشون بده.البته بارها  و بارها تاكيد كرده بودن كه تا ما دختره رو نديديم ،‌ شما هيچي به اونا نگو و بذار كاملا بدون اطلاع اين قضيه صورت بگيره و اين اكبر آقا هم قول مساعد داده بوده!!خلاصه هفته پيش اكبر آقا تماس گرفت و واسه جمعه همه رو دعوت كرد به منزلشون و گفت كه باجناق و خونواده هم تشريف ميارن.باز هم پدر و مادر پسر جون تاكيد كردن كه اونا چيزي از اين موضوع نفهمن،‌ چونكه نمي خوايم مجلس شكل خواستگاري پيدا كنه.من و پسر جون كه اون روز مهمون خونه فروغ بوديم و متاسفانه سعادت همنشيني در جوار اكبر آقا و در چنين مجلس سوژه اي نصيبمون نشد.اما تعريفات مهموني به گوش ما رسيد و كاشف به عمل اومد كه همون اول كار ايشون برادر شوهر بنده و خانوم "س" رو به هم معرفي مي كنن و توي جمع اعلام مي كنن كه قصدشون از برگزاري اين مهموني ، آشنايي اين دو جوون با هم بوده(التفات به تاكيدات رو دارين !!) و بعد هم به داداش پسر جون مي گه كه يه اتاق خالي كرديم كه شما دو تا بريد حرفاتونو به هم بزنين!!! وقتي كه خونواده پسر جون مي بينن كه دارن توي عمل انجام شده قرار مي گيرن ، ميگن كه حالا وقت زياده و حرف زدن باشه واسه دفعه بعد، به اين اميد كه پدر "س" هم با اونا موافقت كنه! ولي در كمال حيرت پدر عروس خانم!! هم اصرار مي كنه كه اين كار انجام بشه.جل الخالق!! خلاصه كه بالاخره اين دو تا ميرن توي اتاق و با هم حرف مي زنن و قرار بر اين مي شه كه دختر خانم از خونوادش اجازه بگيره!!!! كه چند جلسه اي با پسر ما بيرون برن و حرف بزنن.از اونطرف اكبر آقا اعلام مي كنه كه به زودي يه برنامه هم واسه خونه پسر جون اينا رديف مي كنه كه خونواده "س" از نزديك با خونه و زندگي خانواده داماد!! آشنا بشن.حالا جالب اينجاست كه اين برادر شوهر ما اصلا از اين خانم خوشش نيومده ولي الكي الكي دارن ميذارنش سر سفره عقد.يه نكته ديگه كه خيلي واسه من جالب بود اين بود كه پدر "س" ،‌ تمام مدت مهموني داداش پسر جون رو با لفظ "داماد جان" صدا ميزده!!!  

2- پسر جون يه دوست صميمي داره كه خيلي پسر آقا و با شخصيتيه.اين امير آقاي ما سالها بود كه عاشق دختر عموش بود ولي چون زن عمو مخالفت مي كرد،‌اين دوتا نمي تونستن با هم ازدواج كنن تا اينكه بالاخره دختر عمو ازدواج كرد.حالا امير خان تصميم به ازدواج گرفته و كانديداي مورد نظرش هم يكي از همون بچه هاي دانشگاهمونه.(يكي از اعضاي اكيپي كه من و پسر جون به واسطشون با هم آشنا شديم).ديشب امير از من خواست كه من موضوع رو به اين دوستمون بگم.من هم زنگ زدم و از دوستم خواستگاري كردم.حالا قراره همين روزا با من تماس بگيره و نظرش رو بگه.اگه اين وصلت صورت بگيره ،‌ من و پسر جون كلي ذوق ميكنيم چونكه هر دوتاشون بچه هاي باحال و پايه اي هستن.

 

3- فعلا خبري نيست

 

پ.ن: فروغ در حال آماده کردن یه مجموعه از خاطرات مشترکمونه که احتمالا طی چند روز آینده توی چند پست متوالی میذارمشون اینجا.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 7:9  توسط طوطیا  | 

جمعه ظهر من و پسر جون نهار رفتيم خونه فرغ اينا.خدا رو شكر حال جسميش كه خيلي خوبه ، حال روحيش هم اييييي بدك نيست.ديگه تصميم جدي گرفته كه بره دنبال كار انتقالش به تهران.البته ديروز هم رفته پيش مدير منابع انساني شركت ملي گاز ولي خوب هنوز به نتيجه اي نرسيده.در هر صورت اگه هم با انتقالش موافقت نشد ، ديگه استعفا ميده و مي ره جاي ديگه.فروغ مي دونه من وبلاگ دارم ولي آدرسشو نمي دونه ، حالا قراره يه متن بده من بذارم اينجا.

امروز صبح با پسر جون رفتيم نزديك اداره، يه كله پاچه حسابي زديم به بدن.(نيست كه من كله پاچه خور حرفه اي ام!!!!) خلاصه كه الان احساس تانك بودن بهم دست داده!!يه سرما خوردگي مزمن هم دارم كه ديگه ديوونم كرده،‌ سر كار هم كه نميشه فين فين كرد ،‌ تا احساس فين مي كنم مي دوم ميرم توي آسانسور طبقه همكفو مي زنم ، تا برسه به همكف ، كار من تموم شده و دوباره 3 رو مي زنم و بر ميگردم پشت ميزم.سرما خوردگي با اعمال شاقه به اين مي گن.

از آلمان رفتنمون هم هنوز خبر جديدي نشده،‌ فقط پاسپورتمو گرفتن ، اسكن كردن و دوباره بهم برگردوندن.

ديگه حرفم نمياد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آذر1385ساعت 7:41  توسط طوطیا  | 

ديروز و پريروز ، سخت ترین امتحان زندگيم رو پس دادم.

دوشنبه صبح از شركت زنگ زدم به فروغ كه طبق معمول هميشه بهش خير مقدم بگم و واسه اين هفته اي كه تهرانه يه برنامه بذاريم و همديگه رو ببينيم.(آخه فروغ 2 هفته عسلويه هست و يك هفته تهران) اما ديدم گوشيو بر نمي دارن، موبايلشون هم قطع بود.پيش خودم فكر كردم كه شوهرش دانشگاه هست و فروغ هم از خونه زده بيرون.ظهر حدوداي ساعت 2-1.5 بود كه مامان فروغ از شيراز با من تماس گرفت و گفت كه از ديشب كه فروغ اومده نتونستم باهاش تماس بگيرم ، شماره دوست مهدي رو هم دارم ولي جواب نميده و حسابي نگرانم.من شماره دوست مهدي رو ازشون گرفتم و گفتم اگه نتونستم پيداشون كنم ، عصر بعد از شركت ميرم خونشون و بهتون خبر ميدم و گفتم كه احتمالا تلفناشون خرابه.بعد شماره دوست مهدي رو دادم به پسر جون و گفتم تو زنگ بزن ببين جواب مي ده يا نه.پسر جون هم بعد از چند دقيقه به من زنگ زد و گفت مهدي با دوستش بوده و تونستم باهاش حرف بزنم.ظاهرا با فروغ بحثشون شده و از خونه زده بيرون، فروغ هم تلفن خونه رو كشيده و جواب نمي ده.تا پسر جون اينا رو گفت ، من وسايلم جمع كردم و گفتم ميرم پيش فروغ.چونكه  هر وقت كه فروغ عصباني و ناراحت بود ، خيلي به من احساس نياز ميكرد.خلاصه سريعا آژانس گرفتم و رفتم اونجا ولي هرچي زنگ زدم فروغ درو برام باز نكرد به همين خاطر شروع كردم به در زدن و صدا زدن فروغ كه بعد از چند دقيقه فروغ به صورت  نيمه جان اومد درو برام باز كرد و از حال رفت.سريع رفتم دور و برشو گشتم و متاسفانه با حدود 7-6 بسته خالی قرص  روبه رو شدم.ديگه من از حال و روزم توي اون لحظه چيزي نگم بهتره چون حتي ياد آوريش هم عذابم ميده.زنگ زدم به اورژانس و در عرض نيم ساعت فروغ رو منتقل كرديم به بيمارستان مسموميتهاي دارويي.اونجا هم يه آزمايش خون ازش گرفتن و معده اشو شسشو دادن و بستريش كردن.فروغ تقريبا توي حالت بيهوشي بود و همين باعث مي شد كه دكترا احساس خطر بيشتري كنند ولي خدا رو شكر بعد از 24 ساعت ،‌ديشب كه آزمايش خونشو گرفتند ، اجازه ي مرخصي بهش دادن و آورديمش خونه.من ديشبو پيش فروغ موندم و كلي باهاش حرف زدم.فروغ به همه ي مشكلات زندگيش از بچگي تا به حال يكجا فكر كرده بود و به اين نتيجه رسيده بود كه ديگه انگيزه اي واسه زندگي نداره.خدا رو شكر كه نجات پيدا كرد.كار كردن توي عسلويه باعث تحليل رفتن تمام قواي جسمي و روحي فروغ شده.دو هفته دوري از همسرش باعث شده كه هزار جور فكر و خيال به سرش بزنه و همه ي اين خستگيها و نگرانيها به اضافه مشكلات خانواده پدري باعث اين اشتباه فروغ شده بود.

براش نگرانم.دلم ميسوزه.چرا يه فردي كه هميشه موفق بوده،تحصيلات خوب داره، درامد خوب داره ، زيبا و جوون هم هست بايد توي زندگي به اين نقطه برسه؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 8:8  توسط طوطیا  |