تبليغاتX
من و زندگی

من و زندگی

 بلیطمون واسه چهارشنبه صبح ساعت 3 هست.الان خونه پسرجون اینا هستیم .حالم به شدت گرفته هست.از عصر تا حالا که برنامه قطعی سفرمون معلوم شده پسر جون بدجوری توهمه.خب تا یه حدی بهش حق میدم.چند ماه پیش هم که اون می خواست یره روسیه من خیلی پکر بودم.ولی اصلا نمیذاشتم متوجه ناراحتیم بشه آخه وافعا دوست داشتم بهش خوش بگذره.پشت سرش گریه می کردم و توی روش می خندیدم و براش خوشحالی می کردم ولی اون هرجوری که خودش راحت باشه رفتار می کنه.از دستش دلخورم.خودش می دونه من حتی وقتی می خوام برم شیراز همش دلهره و اضطراب دارم دیگه چه برسه به الان که تنها دارم میرم خارج از کشور ولی نه تنها کمکی به ازبین رفتن اضطرابم نمی کنه ، باعث بیشتر شدنش هم میشه.

الان بدجوری گریه م میاد.دیگه هیچ ذوقی واسه سفرم ندارم.می خوای باور کن ، می خوای نکن.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385ساعت 20:17  توسط طوطیا  | 

.....

سال 3 دبيرستان يادم مي اد به درس كامپيوتر و آقاي چي چي بود ... آهان ... بحراني... اون موجود خل و چل كه سر كلاسش همه بچه ها صندليشون رو مي كشيدن رديف آخر و كلاس مي شد دو رديف... رديف اول مخصوص خر خوناي احمق و پاچه خوار كلاس .... رديف آخر رديف خلافاي كلاس و شيطونا... چقدر تو اون رديف آخر كرم ريختيم و خنديديم. آخرش هم منو تو در امتحات ثلث دوم عين دو تا منگول نفري يه دفترچه تقلب كه در واقع كتاب رو توش پاكنويس كرديم برديم و با كمك هم با هزار تا ترفند مضحك و جانانه تا تهش رو پاكنويس كرديم تو برگه هامون و تا سالها بعدش به اون روز خنديديم.

يادش به خير... همه اون روزا تموم شد ... من و تو و البته با عده زيادي از بچه ها با موفقيت دانشگاه قبول شديم. دانشكده مهندسي شيراز. اونم براي خودش دوراني بود ولي تنها خاطرات خوب من از اون دانشكده تنها روزايي بود كه با تو بودم و مي دونم با همه اون زجرهايي كه از استاداي احمق و عقده اي و هم دانشكده اي هاي منگول و اب نرمال كشيدم و خودت شاهدشون بودي بهم حق بدي اگه مي گم ديگه حتي دوست ندارم بهش فكر كنم. ولي تو اون دورانم باز من و تو كماكان با هم بوديم و همچنان هم هر وقت من با تو بودم هر روز يه اتفاق جديد مي افتاد و مي شد يه خاطره.

با هم تصميم گرفتيم بريم سه تار بخريم و بريم كلاس.  اون سه تار هم براي خودش داستانها داشت. يادم نميره با نامداري (استاد سه تارمون ) از همون روز اول اصطكاك داشتين و چه اوضاع كركر خنده اي بود و تو خيلي زود تر از اونچه من فكر كنم ديگه نيومدي و رفتي پيش يه استاد ديگه كه البته خيلي خوب كاري كردي و ما همچنان با بقيه كه البته تو بهتر مي دوني كسي مثل ن. چه داستانها كه با اون استاد  نداشتيم.

با هم رفتيم تو يه گروه موسيقي ... هر جلسه اش شد يه داستان. روي سن اجرا كرديم . اصلا براي من خيلي جالب بود هنوزم به اين قضيه فكر مي كنم. از همون دوران دبيرستان هر وقت خدا كه من و تو با هم جايي بوديم چه خونه چه مدرسه چه خيابون يه اتفاق غير قابل پيش بيني رخ مي داد. من هميشه فكر مي كردم تو يه خاصيت خيلي ويژه داري. هيچ وقت يادم نمي آد كه با تو جايي رفته باشم كه اتفاق خاصي نيفتاده باشه. راستي دليلش چي بود؟

متاسفانه سال 81 موقعي كه هر دومون نشستيم و 6 ماه تموم براي فوق ليسانس درس خونديم اون شرايط بد روحي باعث شد كه خيلي حساس بشيم و هر دو سر هر موضوع كوچكي از هم دلخور. هر دومون قبول نشديم من اومدم اين سر دنيا و تو هم رفتي تهران. از هم دور افتاديم. تا اينكه بعد از نامزدي من، تو با من تماس گرفتي و همديگرو دوباره ديديم. احساس كردم خيلي عوض شدي. از اون شور و شر ديگه خبري نبود. لابد منم عوض شدم. ولي به نظرم تو بيشتر. الان مثل يه خانم واقعي شدي البته همينطورم بايد باشه. خيلي كم همديگر رو مي بينيم. خيلي كم با هم حتي تلفني صحبت مي كنيم. ولي من هر روز به يادتم. خودتم مي دوني كه تو زندگيم يه آدم يونيك بودي. يه رفيق بيشتر مثل تو نداشتم. الانم ناجي زندگيم هستي. مهدي هم تو رو قبول داره و پسر جون رو خيلي دوست داره. خدا رو شكر كه مي بينم خوشبختي. مي دونم خيلي عاقلتر از اون هستي كه بخوام نصيحتت كنم ولي طوطي ناز من قدر خودت رو بدون. قدر زندگيت رو بدون و بدون كه تو يه معجزه و يه نعمت بزرگي براي پسرجون، براي پدر و مادرت و براي دوستي مثل من.

آرزومند همه آنچه خوبي و موفقيت هست برات هستم.

فروغ

پ.ن:فروغی دستت درد نکنه.منو بردی به سالهایی که کم کم باید بهشون بگیم سالهای دور.همه خاطرات برام تصویر شد از همون مقنعه من ه همیشه مسخره ش میکردی گرفته تا اون شبی که خبر نامزدیتو شنیدم.در ضمن اگه یه کم بشینی پشت میزت نمیگی احوالتو نمی پرسم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 11:49  توسط طوطیا  | 

قبلا گفته بودم که فروغ قراره یه سری از خاطراتمون رو بنویسه و من بذارم اینجا.بعد از کلی وقت به قولش عمل کرد و خودش هم زحمت تایپشو کشیده که من میذارم اینجا:

مي دو نم كه خيلي بد قولي كردم چون خيلي دير تر از اونچه قول دادم اينا رو نوشتم ولي بالاخره امروز نوشتم.

داستان من و تو هم در نوع خودش يه ماجرا و يه جور سرنوشته كه من معتقدم فقط يه دوستي نبوده و  نيست.

يادم مي آد به سال دوم راهنمايي. يك همشاگردي ريزه ميزه، لوس به معناي واقعي (چون تقريبا هميشه اشكش دم مشكش بود)، و در اولين برخوردها كسي كه به نظرم مي يومد با من الكي مشكل داشت J يه مقنعه داشتي كه پائينش چين داشت و البته اونموقع مد بود البته براي سنين گروه الف J

ولي خوب نمي دونم چرا برعكس تو، من مشكلي با تو نداشتم و يه جورايي دوست داشتم با هم دوست بشيم و در اون برخوردايي كه گفتم من سعي در جلب رضايت تو داشتم. يه بار يادمه خانم سلطاني معلم رياضي يه مسئله داده بود حل كنيم كه خيلي سخت بود و حل كردنش يه افتخار مي شد. منم كه اون موقع ها مثل الان نبودم تونستم حلش كنم. همون دوم راهنمايي بوديم نمي دونم چي شد كه اومدي ازم پرسيدي حل كردم يا نه؟ منم گفتم آره و بعد تو ازم خواستي راه حل رو بهت بگم كه من هم البته نگفتم. خلاصه دوباره يقم رو گرفتي و به نظرم مي آد كه شروع كردي به گريه (البته در مورد گريه صد در صد مطمئن نيستم) منم به غلط كردن افتادم و خلاصه بعد از كلي منت كشي رضايت دادي كه راه حل رو بهت بگم J

خدايي عجب مو جودي بودي... ولي اصلا جاي تجعبي نداشت... تو دو سال از همه ما كوچكتر بودي و به غير از اينكه كارهات يه كم لوس و بچه گانه (البته آميخته با هزار تا قلدري) بود خيلي باهوش و جزء بهترينها بودي. اونم تو اون مدرسه كه به خاطر نمونه بودنش جاي خرخونها و بچه هاي تاپ بود.

بعد از اين خاطره يه خاطره جالب دارم از همون سال دوم يا سوم راهنمايي. (منم بميرم با اين حافظه بالاخره دوم يا سوم راهنمايي؟؟؟؟؟) يه روز تو غايب بودي و مدرسه نيومدي. بچه ها گفتن مثل اينكه مريض شدي. وقتي غيبتت شد دو روز،‌آخر روز دوم وقتي زنگ خورد من دويدم دنبال سرويستون و از بچه هاي هم سرويسيت شماره تلفن خونتون رو گرفتم تا حالت رو بگيرم و همون شد سرآغاز مراودات و مكالمات تلفني منو تو كه البته جايگاه عظيمي در ارتباط من و تو داشت و هزاران خاطره شكل گرفت. تنها شماره تلفني كه در خافظه من تا ابد نقش بسته. حتي پر رنگ تر از شماره تلفن خونه خودمون.

چه روزهايي... چه خاطراتي... با هم بزرگ شديم.... از نوجوني تا الان... هزار تا خوشي و ناخوشي .... تو بحراني ترين موقعيتها... صميمي ترين دوست من بودي... بهترين روزها م روزهايي بود كه با تو سپري مي شد. شديم پايه همه چيز... درس خوندن ... تقلب هاي سر امتحان... خنده هاي بعدش... استرس هاش... گريه ها... شيطنت ها... ولي خدائيش تو هميشه هزار تا دوست داشتي... برعكس من... سو گلي ،‌ميترا،‌مريم، زهره، جوجو.... و اين گاهي لج منو در مياورد.

اولين باري كه براي امتحان جبر اومدم خونتون روو يادم نمي ره. بابام به هزار تا مكافات اجازه داد و منو آورد. يه روز ابري، باروني بود. رفتيم تو اتاقت همون اتاقي كه حالا ازش خيلي خاطره دارم. خونديم و خونديم... تا عصر. عصر كه مثلا زنگ تفريح شد يادته چقدر داستان برام تعريف كردي؟ از داستانهاي سر به مهر زندگيت و دوستيت با سو گلي. داستانهاي سر به مهر الان كه فكر مي كنم چقدر چيزهاي كوچيك و كودكانه اي بود كه البته براي تو خيلي مهم بود و وقتي به من گفتي احساس كردم كه ديگه بين منو تو پيماني بسته شد كه تا همين الان پا برجاست. به قول خودت شديم يار قار...

اون طنز هاي مسخره اي كه با هم اجرا مي كرديم و مي شديم دلقك... و در لواي دلقك بازي از مدير و ناظم و مربي پرورشي و ... رو مي گرفتيم به باد مسخره تا جايي كه وسط كار مي يومدن و از روي سن بساطمون رو جمع مي كردن و هزار بار از دفتر مدرسه فرا خوانده مي شديم تا جواب پس بديم و از بس كه پر رو بوديم و پوستمون كلفت بود دفعه بعد همون آش همون كاسه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 11:45  توسط طوطیا  | 

خییییییییییییلییی سرم شلوغه.رئیس خان مفت خور کلی کار ریخته سرم.فکر نکنم حالا حالاها سرم خلوت بشهتوی این هفته احتمالا میرم آلمان(یا دوشنبه یا پنج شنبه) یک هفته هم اونجام.ایشالا وقتی برگشتم درست و حسابی آپ میکنم.
+ نوشته شده در  شنبه 23 دی1385ساعت 10:19  توسط طوطیا  | 

يكشنبه شب از شيراز برگشتيم.هوا عالي و حسابي بهاري بود.اين بار شيراز با وجود ايليا يه حال و هواي ديگه اي داشت.برادرزاده گلم ، يه پسر ناز و شيطونه كه حسابي دلبري مي كنه.

ایلیا خوابالو

ایلیا قد بلند

ایلیا موشه

ایلیا شیطون

از زمان عروسي قول داده بودم كه هروقت عكسهاي آتليه آماده شد يه سري از اونا رو (البته به صورت سر بريده و دم بريده) اينجا بذارم.

دسته گل

تاج

بالا تنه لباس

لباس

 

يه تعداد هم عكس از خونه نقليمون دارم كه اونا رو هم يه دفعه همين جاميذارم كه هميشه يادگاري از اولين خونه زندگي مشتركمون با وسايل نو و دست نخورده بمونه.

پرده

فرش

میز تلویزیون

آشپزخونه

 

اينم يه عكس از میز کارم كه نشون دهنده شركت قر و قاطيمونه.

 

پ.ن: از یک آنفولانزای مرغی!!چچنی!!افغانی و .... رنج می برم.ببخشید که حضورم کمرنگه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 دی1385ساعت 11:37  توسط طوطیا  | 

سلام.

من امشب میرم شیراز و هفته بعد یه پست پر از عکس میذارم.فعلا علی الحساب اینو داشته باشین:

عزیز دل طوطیا

تا حالا از این خوردنی تر دیده بودین؟

شمسی جون حالا اجازه هست من هم بیام؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 12:2  توسط طوطیا  | 

اين بار مي خوام راجع به تو بنويسم.راجع به تو كه با اومدنت به زندگيم رنگ تازه اي بخشيدي.تو كه بودنت در كنارم ، برام شادي و آرامش و خوشبختي داره،تو كه با داشتنت ديگه آرزويي برام برآورده نشده باقي نموند.چقدر از خدا شاكرم، فقط خودش مي دونه.فقط خود خدا مي دونه كه چند بار ازش پرسيدم ، به خاطر كدوم كارم ، لايق چنين پاداشي بودم؟پسرجونم ،ازت راضي ام وبه خاطر داشتنت به خودم مي بالم.امروز بهترين روز دنياست.سوم دي 1358 ، خدا با آوردن تو به اين دنيا، خوشبختي منو رقم زد.پسرجونم،همسر عزيزم، همه موفقيتها و خوشبختي هامو مديونتم و به پدر و مادرت به خاطر تربيت كردن همچين پسر نازنيني  تبريك ميگم.

عزيزم تولدت مبارك.

                                   با عچق

                                فنچ مسقلي تو

 

پ.ن: این اینترنت شرکت واسه من آبرو نذاشته.میل یاهو واسه هرکی می زنم ۳ تا میره،  کامنت واسه هر کی میذارم ۳ تا میره ، تازه پست جدید هم که میذارم ۳تا میاد توی وبلاگم و باید برم ۲تاشو پاک کنم.نمیدونم چه مرگشه!تا اطلاع ثانوی جهت حفظ آبرو واسه کسی کامنت نمیذارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1385ساعت 9:30  توسط طوطیا  |