قبلا گفته بودم که
فروغ قراره یه سری از خاطراتمون رو بنویسه و من بذارم اینجا.بعد از کلی وقت به قولش عمل کرد

و خودش هم زحمت تایپشو کشیده که من میذارم اینجا:
مي دو نم كه خيلي بد قولي كردم چون خيلي دير تر از اونچه قول دادم اينا رو نوشتم ولي بالاخره امروز نوشتم.
داستان من و تو هم در نوع خودش يه ماجرا و يه جور سرنوشته كه من معتقدم فقط يه دوستي نبوده و نيست.
يادم مي آد به سال دوم راهنمايي. يك همشاگردي ريزه ميزه، لوس به معناي واقعي (چون تقريبا هميشه اشكش دم مشكش بود)، و در اولين برخوردها كسي كه به نظرم مي يومد با من الكي مشكل داشت J يه مقنعه داشتي كه پائينش چين داشت و البته اونموقع مد بود البته براي سنين گروه الف J
ولي خوب نمي دونم چرا برعكس تو، من مشكلي با تو نداشتم و يه جورايي دوست داشتم با هم دوست بشيم و در اون برخوردايي كه گفتم من سعي در جلب رضايت تو داشتم. يه بار يادمه خانم سلطاني معلم رياضي يه مسئله داده بود حل كنيم كه خيلي سخت بود و حل كردنش يه افتخار مي شد. منم كه اون موقع ها مثل الان نبودم تونستم حلش كنم. همون دوم راهنمايي بوديم نمي دونم چي شد كه اومدي ازم پرسيدي حل كردم يا نه؟ منم گفتم آره و بعد تو ازم خواستي راه حل رو بهت بگم كه من هم البته نگفتم. خلاصه دوباره يقم رو گرفتي و به نظرم مي آد كه شروع كردي به گريه (البته در مورد گريه صد در صد مطمئن نيستم) منم به غلط كردن افتادم و خلاصه بعد از كلي منت كشي رضايت دادي كه راه حل رو بهت بگم J
خدايي عجب مو جودي بودي... ولي اصلا جاي تجعبي نداشت... تو دو سال از همه ما كوچكتر بودي و به غير از اينكه كارهات يه كم لوس و بچه گانه (البته آميخته با هزار تا قلدري) بود خيلي باهوش و جزء بهترينها بودي. اونم تو اون مدرسه كه به خاطر نمونه بودنش جاي خرخونها و بچه هاي تاپ بود.
بعد از اين خاطره يه خاطره جالب دارم از همون سال دوم يا سوم راهنمايي. (منم بميرم با اين حافظه بالاخره دوم يا سوم راهنمايي؟؟؟؟؟) يه روز تو غايب بودي و مدرسه نيومدي. بچه ها گفتن مثل اينكه مريض شدي. وقتي غيبتت شد دو روز،آخر روز دوم وقتي زنگ خورد من دويدم دنبال سرويستون و از بچه هاي هم سرويسيت شماره تلفن خونتون رو گرفتم تا حالت رو بگيرم و همون شد سرآغاز مراودات و مكالمات تلفني منو تو كه البته جايگاه عظيمي در ارتباط من و تو داشت و هزاران خاطره شكل گرفت. تنها شماره تلفني كه در خافظه من تا ابد نقش بسته. حتي پر رنگ تر از شماره تلفن خونه خودمون.
چه روزهايي... چه خاطراتي... با هم بزرگ شديم.... از نوجوني تا الان... هزار تا خوشي و ناخوشي .... تو بحراني ترين موقعيتها... صميمي ترين دوست من بودي... بهترين روزها م روزهايي بود كه با تو سپري مي شد. شديم پايه همه چيز... درس خوندن ... تقلب هاي سر امتحان... خنده هاي بعدش... استرس هاش... گريه ها... شيطنت ها... ولي خدائيش تو هميشه هزار تا دوست داشتي... برعكس من... سو گلي ،ميترا،مريم، زهره، جوجو.... و اين گاهي لج منو در مياورد.
اولين باري كه براي امتحان جبر اومدم خونتون روو يادم نمي ره. بابام به هزار تا مكافات اجازه داد و منو آورد. يه روز ابري، باروني بود. رفتيم تو اتاقت همون اتاقي كه حالا ازش خيلي خاطره دارم. خونديم و خونديم... تا عصر. عصر كه مثلا زنگ تفريح شد يادته چقدر داستان برام تعريف كردي؟ از داستانهاي سر به مهر زندگيت و دوستيت با سو گلي. داستانهاي سر به مهر الان كه فكر مي كنم چقدر چيزهاي كوچيك و كودكانه اي بود كه البته براي تو خيلي مهم بود و وقتي به من گفتي احساس كردم كه ديگه بين منو تو پيماني بسته شد كه تا همين الان پا برجاست. به قول خودت شديم يار قار...
اون طنز هاي مسخره اي كه با هم اجرا مي كرديم و مي شديم دلقك... و در لواي دلقك بازي از مدير و ناظم و مربي پرورشي و ... رو مي گرفتيم به باد مسخره تا جايي كه وسط كار مي يومدن و از روي سن بساطمون رو جمع مي كردن و هزار بار از دفتر مدرسه فرا خوانده مي شديم تا جواب پس بديم و از بس كه پر رو بوديم و پوستمون كلفت بود دفعه بعد همون آش همون كاسه.