تبليغاتX
من و زندگی

من و زندگی

واي خدا چقدر خوابم مياد!!چقدر خسته م چقدر سرم درد ميكنه!ديشب دختر عمه م سارا از شيراز اومد.امروز صبح پرواز داشت به سمت اكراين. اونم از كجا؟!!از فرودگاه امام.خدا رحمت كنه اين امامو كه فرودگاهش هم دردسره!خلاصه ديشب تا رفتيم مهر آباد دنبالش و اومديم خونه، شام خورديم و خواستيم بخوابيم شد نزديكاي 1 نصفه شب.بماند كه از لحظه اي كه از اداره اومديم خونه ،من و پسر جون داشتيم بشور و بساب و پخت و پز مي كرديم و يه لحظه ننشستيم.شب هم هنوز تازه داشتم خواب پادشاه دوم رو ميديدم كه ساعت زنگ زد و هوا تاريك(5 صبح) از خونه زديم بيرون به سمت فرودگاه امام!! نزديكاي عوارضي بوديم كه برف مثل بلاي آسماني بر سرمون نازل شد.اوتوبان تاريك،‌برف شديد ،‌جاده لغزنده ،‌پرايد بدون زنجير چرخ ،‌طوطي خوابا لو،ساراي گريان و پسر جون راننده ، همه دست به دست هم دادن و بالاخره به موقع رسيديم!.امااا...برگشتن همون برفا تبديل به يخ شده بودن و كلي هم تصادف شده بودو چرخ ماشين همش بكس باد!! ميكرد. كه باعث شد ما از فرودگاه تا شركت 3 ساعت و اندي توي راه باشيم.گفتم بكس باد ، يادم به ايليا افتاد.اين گل پسر ما دچار مشكلات مزاجي شده بود و شكمش كار نمي كرد.(گلاب به روتون).همه هم دست به دعا شده بودن كه زودتر حالش خوب شه.تا اینکه یه موقع كه بغل من بود، من به شدت روي دستم به صورت مسلسل وار ، احساس ويبره كردم و خوشحال و خندان دويدم پيش داداشي كه خبر فارغ شدن!!! پسرشو بهش بدم كه داداشي با لبي آويزون، در جوابم گفت :"نه بابا ! خبري نيست .اينا همش مشقيه!فقط بكس باد ميكنه ".الهي عمه قربون اون بكس باد كردنش بره

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 10:53  توسط طوطیا  | 

اگه مهندس نمي شدم.....

 

 

  *      اولين چيزي كه به ذهنم مياد اينه كه يه مددكار اجتماعي مي شدم.واقعا برام عجيبه كه اينقدر مشكلات مردم به خصوص دوستام ، ذهنمو مشغول مي كنه.هميشه براي مشكلاتشون دنبال راه حلم.هميشه دوست دارم ساعتها براشون وقت بذارم،بهشون دلداري بدم،فسفر بسوزونم و راهنماييشون كنم.عجيب دوست دارم كه همه توي صلح و صفا و آرامش زندگي كنن،از كمك كردن به ديگران لذت مي برم.

 

 *     خب اگه مددكار نمي شدم،سخنران حقوق بشريا عضو فعال انجمنهاي فمنيستي مي شدم.هميشه به قدرت كلام خودم ايمان دارم.فكر مي كنم كه سخنران خوبي مي شدم.

 

 

* مربي يه ورزش رزمي مي شدم، مثلا كونگ فو يا كاراته.شايدم تكواندو!

 

 

    * وكالت هم از شغلهاي مورد علاقه من بوده و هست كه خب احتمالا زياد بي ربط با اون موارد بالايي نيست.ولي اگه وكيل مي شدم،‌هميشه پرونده خانومايي كه بهشون ظلم ميشه رو بر ميداشتم و حسابي اون نامردي كه اونا رو آزار ميده، ميشوندم سرجاش.(شايد هم از فنون رزمي بند بالا استفاده ميكردم)

 

 

*  آرايشگر ميشدم!!و از صبح تا شب به خودم ميرسيدم.موهامو هر روز يه مدل درست می كردم از دم خروسي و پنجه گرگي!!و سيخ سيخي  گرفته تا همون كپ و تخم مرغي .كه پسر جون طفلك همش منو با اين قيافه زاقارت(زاغارت!!) تكراري نبينه. 

 

     * خونه دار مي شدم و هر روز پاي اين برنامه هاي چي چي و زندگي مي نشستم و براي آقامون انواع و اقسام شيريني ها و غذاهاي خوشمزه مي پختم كه اينقدر غذاهاي با طعم فريزر نخوره.

 

 

 

ولي خوب شد كه مهندس شدم چون كه اگه مهندس نمي شدم،الان پسر جونمو نداشتم كه خودمو بخوام واسش خوشكل كنم يا غذاهاي خوشمزه درست كنم.مهندس شدن واسه من بزرگترين ارمغاني كه داشت آشنايي با پسر جونه.چه خوب كه من مهندس شدم.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

چند روز نبودم .رفته بودم شيراز  ایلیا بازي.ماشاالله عزيزم  حسابي بزرگ شده.عاشق خمیازه كشيدنش هستم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 9:26  توسط طوطیا  | 

روز تاسوعا با دوتا از دوستاي پسرجون به سمت روستاي ابيانه راه افتاديم.شنيده بوديم كه مراسم عزاداريشون !!باحاله!!خلاصه گازشو كرفتيم و افتاديم توي اتوبان قم-كاشان.وسطاي راه خبردار شديم كه 2-3 تا از دوستاي ديگمون هم شب ميان اونجا و به ما مي پيوندن.از جمله همون علي آقايي كه توي مراسم کالباس خوری شيرجه زد توي استخر.خب ديگه از همين جا معلوم شد كه ما قراره شب عاشورايي حسابي عزاداري كنيم.حدوداي 20 كيلومتري ابيانه كه رسيديم، پليس، راه رو بسته بود و فقط بومي ها رو اونم با ارائه شناسنامه صادره از ابيانه راه ميداد!!!!(فكر كردين فقط آلمان رفتن ويزا و گذرنامه ميخواد).داشتيم سرماشين رو كج ميكرديم به سمت كاشان كه يكي از همسفرامون كه اتفاقا با اون گيس بلند و شلوار جين تنگش خيلي شبيه عزاداران حسيني بود پريد پايين و مخ پليسه رو خورد و ويزا رو گرفت.8-7 كيلومتر جلوتر ، دوباره يكي از برادران چفيه به گردن اسلامي جلومون رو گرفت و مبلغ 500 تومان بابت ورود به روستاي ابيانه از ما گرفت(به هر حال ويزا گرفتن هزينه داره).دوباره تا اومديم دنده 2 رو 3 كنيم با جمع كثيري هموطن پياده رو مواجه شديم و فهميديم كه از اين به بعد راه رو بايد پياده بريم و اتومبيل رو كنار جاده پارك كنيم و شب كه روستا خلوت ميشه و عده زيادي بر ميگردن به شهر و روستاهاشون بيايم ماشين رو ببريم داخل ابيانه.

به هر مشقتي كه بود وارد شديم.هوا فوق العاده سرد بود و باد بدي هم ميومد.همون اول روستا يه هتل هست كه متاسفانه جا نداشت و مجبور شديم كه بريم دنبال خونه توي مركز!!! روستا.و بالاخره موفق شديم يه اتاق 20 متري از قرار متري 1000 تومان اجاره كرديم و وسايل رو گذاشتيم و به سمت مراسم عزاداري!!! شتافتيم.

خانومهاي جوان 30-20 ساله زيبا با لباسهاي محلي كوتاه و بوتهاي چرم و آرايش فراوان و موهاي مش كرده و دست در دست آقايون جوان 35-25 ساله با موهاي مدل ميكروبي و شلواهاي جين در آستانه افتادن از پا و سيگارهاي به گوشه لب و صورت صيقلي و براق و طوطياي با مانتوي مشكي و روسري مشكي و بدون هيچگونه آرايشي و خانومهاي چادري گير دهنده به طوطيا!!!!! كل مراسم عزا داري حسيني ابيانه رو تشكيل ميداد.البته جسم سنگيني به اسم نخل هم وجود داشت كه اهم مراسم مربوط به گذاشتن و برداشتن اون از روي زمين بود.(من كه چيز بيشتري نفهميدم)

خب شب هم كه با وجود رفقاي شفيق و مومني مثه علي و اصغر كه دلاقيكي ! بيش نيستند ، خدا رحمي به ما كرد كه سنگ نشديم وفردا كه عاشورا بود و شير كاكائو ميدادن وقيمه و كيك و خيار!!و به طوطيا گير ميدادند و با گير يك بسته شكلات هم ميدادند كه روي آن نوشته بود:"زنان بي تقوا و بي حجاب بهترين دام براي شيطان هستند." اين بود سفرنامه ي زيارتي سياحتي من!

 

شمسي جون ببخشيد به هر حال مراسم عزاداري بود و از اون بخشي كه درخواست داده بودين زياد! خبري نبود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 10:31  توسط طوطیا  | 

چهارشنبه 27 دي 85 (=17 ژانويه 2007) ساعت 3 صبح پرواز داشتيم.مقصد اصلي ما شهري به اسم Bad old sloe در 70 كيلومتري هامبورگ بود.برنامه پرواز به اينصورت بود كه از تهران به فرانكفورت مي رفتيم و ساعت 6 صبح به وقت آلمان مي رسيديم اونجا( 5/2 ساعت از ايران عقب تر هستن) پرواز بعدي 55/6 از فرانكفورت به هامبورگ بود.هتل اقامتمون هم توي هامبورگ بود.بهتره تعريف نكنم كه از دست همسفراي عتيقه م چي كشيدم .Yahoo Default Smileys-29ولي همينو بگم كه اعصاب خورديها از همون فرودگاه فرانكفورت شروع شد و به عنوان اولين قدم از پرواز هامبورگ جا مونديم .و با پرواز بعدي رفتيم.

هتلي كه توي هامبورگ بهمون داده بودن يه هتل 3 ستاره به اسم Alster Hof  توي مركز شهر و نزديك به يه دریاچه خوشكل بود.يه اتاق نقلي هم بهم داده بودن كه ايييي بدك نبود.روز اول كه نرفتيم كارخونه و يه خورده استراحت كرديم و بعدش رفتيم توي شهر سرك كشيديم و خريد كرديم.شب هم يه دونه MC Donald پيدا كرديم و به معده يه حالي داديم.فردا صبح ساعت 9 ماشين از كارخونه اومد دنبالمون و رفتيم سر كار كه متاسفانه چون سيمولاتورشون مشكل داشت نتونستيم تست رو به طور كامل انجام بديم و قرار شد روز جمعه و دوشنبه رو به برطرف كردن مشكل بپردازن و سه شنبه دوباره واسه تست بريم.يعني كويت.Yahoo Default Smileys-2

چند روز تعطيلي رو به خريد كردن و کشتی سواری گذرونديم و عكس گرفتيم.يه نكته قابل توجه وجود جمع كثيري ايراني و بخصوص شيرازي ساكن هامبورگ بود كه در هر بار مراجعه به فروشگاه يا رستوران يا مترو باهاشون آشنا مي شدم.از چند تا از همين هموطنا هم خواستم كه جاهاي ديدني شهر رو بهم معرفي كنن كه همه متفق القول محله Saint Pauli  رو معرفي كردن كه يه روز كه با ماشين از اونجا رد ميشديم كاشف به عمل اومد كه يه محله بي ناموسيه  و جاي خواهران اسلامي نيست.Yahoo Default Smileys-28.

روز سه شنبه صبح دوباره واسه تست  عازم كارخونه شديم كه تا شب اونجا بوديم ولي متاسفانه اينقدر وضع تابلوها  افتضاح بود و سيگنالهاي قر و قاطي مي فرستادن كه مشاور محترم(اينجانب) هر چقدر تلاش كرد يه جوري از سر خطاهاشون بگذره ، امكان پذير نشد كه نشد و در نتيجه تابلوها مهر مردود خوردن و اجازه حمل به ايران بهشون داده نشد.Annoyed And Disappointed.

و بالاخره فرداي اون روز ، چهارشنبه 24 ژانويه ساعت 12 به وقت آلمان از هامبورگ به فرانكفورت و ۵۰/۱۴ از فرانكفورت به سمت تهران پرواز كرديم و پنج شنبه 5 بهمن ساعت 5/1 بامداد با استقبال گرم پسرجون مواجه شدم.Love Smiles and Emoticons-3

آها راجع به هوا يادم رفت بگم: روز اول كه رسيديم هوا عالي و بهاري بود.4 روز بعدش هوا باروني بود اما سرد نبود.2 روز آخر هم هوا صاف بود ولي يخبندون بود.توي فرودگاه هم كه بوديم و داشتيم سوار هواپيما مي شديم برف شديدي شروع شد.باز اگه چيزي يادم اومد،‌اضافه مي كنم.

چند تا عکس دیگه:

این عکس رو از داخل کشتی و از پشت شیشه گرفتم

نمایی از شب

این هم نمای مقابل یه رستوران خیلی توووووپ

این  عکس رو از جلوی درب هتل گرفتم

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 11:26  توسط طوطیا  | 

من اومدم.سر یه فرصت مناسب میام تعریف می کنم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 14:15  توسط طوطیا  |