مامان پسر جون هنوز به خاطر اون تصادف لعنتي (بعدا جريانشو مي نويسم)حالش خوب نبود و زياد نمي تونست از رختخواب بيرون باشه
.من و پسر جون دو روز زودتر رفته بويم شيراز كه آزمايش خونمون رو تاييد كنيم.بيماري مامان پسر جون ، برنامه فشرده پروازهاي باباي پسر جون و ماه محرم همه باعث شدند كه تصميم بگيريم خيلي بي صدا و محضري عقد كنيم.
دوشنبه 24 اسفند 83
ساعت 7:30 صبح: بارون ميباريد و من وپسرجون بي صبرانه توي فرودگاه منتظر فرود اومدن هواپيماي حامل مادر شوهر و پدر شوهر آينده م بوديم.
ساعت 8:30 صبح: همه در منزل ما مشغول خوردن صبحانه بوديم و من لقمه به دهان و با عجله به سمت حموم مي دويدم.
ساعت 8:45 صبح : من توي حموم بودم وبابام هم مدام صدا مي زد كه طوطيا بدو دير شد،حاج آقا دستغيب اگه سر وقت نرسيم عصباني ميشه.
ساعت 9 صبح: من در حال سشوار كشيدن و بابا در حال غر زدن
ساعت 9:05 صبح!!!: من در حال آرايش كردن و بابا در حال شور زدن
3 دقيقه بعد!!!(من با آرايشي در حد آرايش اداره) : همگي لباس پوشيده و آماده منتظر عروس خانوم
9:10 صبح: عروس خانم با يك دست كت و شلوارو شال شيري رنگ آماده حركت
10:15 صبح :خانواده عروس و داماد بعلاوه عمو و شوهر خاله عروس(بعنوان شاهد) حاضر در دفتر خانه حاج آقا دستغيب واقع در چهار راه پارامونت شيراز
11صبح:طوطيا و پسر جون هم اكنون رسما زن و شوهر هستند
12 ظهر:همگي در منزل پدري عروس خانوم جمع هستند و مشغول دعاي خير و آرزوي خوشبختي.عروس به شدت سر درد گرفته.امان از اين ميگرن لعنتي!
5بعدازظهر:همه به استثناي عروس خانوم و پدرش براي شيراز گردي از منزل خارج شده اند و عروس خانوم دستمال به سر پيچيده و خوابيده.
8شب:زمان برگشت عروس و داماد و خانواده داماد به تهرانه ولي سر عروس خانوم به حدي درد مي كنه كه توان مسافرت نداره.پدر و مادر داماد به تهران بر مي گردن و عروس و داماد بليطشون رو به فردا تغيير مي دن.عروس همچنان روي تخت پدر و مادرش خوابيده.
2:30 نيمه شب: عروس خانوم به علت تشنگي از خواب بيدار ميشه و مي بينه كه آقاي داماد پيشش خوابيده!!!صبحش از خجالت روش نميشه از اتاق بياد بيرون
و بالاخره فردا شب طوطيا و پسرجون به تهران برگشتن و طوطيا رسما از خوابگاه به منزل پدر شوهر اسباب كشي كرد.
فردا 2 سال از اون روز ميگذره.2 ساله كه من و پسرجون با هم پيمان يكي شدن بستيم
توي اين دو سال بيشتر از اينكه با هم زن و شوهر باشيم ،دوست بوديم.پسرجون واقعا يه همراه و تكيه گاه محكمه براي من.خيلي از ازدواجم راضي و خوشحالم و 24 اسفند توي تقويم زندگي من هميشه روز مقدس و بزرگيه.
پسر جون عزيزم سالگرد عقدمون مبارك
.