تبليغاتX
من و زندگی

من و زندگی

امروز آخرين روز كاري امساله.صبح ساعت 6:30 وقت آرايشگاه داشتم واسه ابرو و اپيلاسيون.ساعت 8 هم كارت زدم و الان پشت ميزم نشستم.ساعت 11:30 هم وقت آرايشگاه دارم واسه مش.ميخوام مش شرابي مايل به قرمز كنم!!

سال 85 سال خوبي بود.سال عروسي خودم.تشكيل زندگي زير يه سقف مشترك.سال به دنيا اومدن اولين نوه خونواده، ايلياي عزيزم.خدا رو شاكرم كه مثل هميشه با من و خونوادم يار بود.خدا رو شكر مي كنم كه به من قدرت و افتخار اينو داد كه يكسال ديگه از زندگيمو بدون سرشكستگي و شرمساري سپري كنم.

آرزو مي كنم كه سال آينده ،‌ سال سرافرازي باشه.سال شناخت قدرت و توانائيهامون، سال استفاده از نعمتهامون .

پنج شنبه 2 فروردين صبح زود به همراه همراه هميشگي زندگيم عازم شيرازيم.احتمالا تا12-11 فروردين شيرازهستيم.

سال 86 مبارك

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 9:2  توسط طوطیا  | 

مامان پسر جون هنوز به خاطر اون تصادف لعنتي (بعدا جريانشو مي نويسم)حالش خوب نبود و زياد نمي تونست از رختخواب بيرون باشه.من و پسر جون دو روز زودتر رفته بويم شيراز كه آزمايش خونمون رو تاييد كنيم.بيماري مامان پسر جون ، برنامه فشرده پروازهاي باباي پسر جون و ماه محرم همه باعث شدند كه تصميم بگيريم خيلي بي صدا و محضري عقد كنيم.

 

دوشنبه 24 اسفند 83

ساعت 7:30 صبح: بارون ميباريد و من وپسرجون بي صبرانه توي فرودگاه منتظر فرود اومدن هواپيماي حامل مادر شوهر و پدر شوهر آينده م بوديم.

ساعت 8:30 صبح: همه در منزل ما مشغول خوردن صبحانه بوديم و من لقمه به دهان و با عجله به سمت حموم مي دويدم.

ساعت 8:45 صبح : من توي حموم بودم وبابام هم مدام صدا مي زد كه طوطيا بدو دير شد،حاج آقا دستغيب اگه سر وقت نرسيم عصباني ميشه.

ساعت 9 صبح: من در حال سشوار كشيدن و بابا در حال غر زدن

ساعت 9:05 صبح!!!: من در حال آرايش كردن و بابا در حال شور زدن

3 دقيقه بعد!!!(من با آرايشي در حد آرايش اداره) : همگي لباس پوشيده و آماده منتظر عروس خانوم

9:10 صبح: عروس خانم با يك دست كت و شلوارو شال شيري رنگ آماده حركت

10:15 صبح :خانواده عروس و داماد بعلاوه عمو و شوهر خاله عروس(بعنوان شاهد) حاضر در دفتر خانه حاج آقا دستغيب واقع در چهار راه پارامونت شيراز

11صبح:طوطيا و پسر جون هم اكنون رسما زن و شوهر هستند 

12 ظهر:همگي در منزل پدري عروس خانوم جمع هستند و مشغول دعاي خير و آرزوي خوشبختي.عروس به شدت سر درد گرفته.امان از اين ميگرن لعنتي!

5بعدازظهر:همه به استثناي عروس خانوم و پدرش براي شيراز گردي از منزل خارج شده اند و عروس خانوم دستمال به سر پيچيده و خوابيده.

8شب:زمان برگشت عروس و داماد و خانواده داماد به تهرانه ولي سر عروس خانوم  به حدي درد مي كنه كه توان مسافرت نداره.پدر و مادر داماد به تهران بر مي گردن و عروس و داماد بليطشون رو به فردا تغيير مي دن.عروس همچنان روي تخت پدر و مادرش خوابيده.

2:30 نيمه شب: عروس خانوم به علت تشنگي از خواب بيدار ميشه و مي بينه كه آقاي داماد پيشش خوابيده!!!صبحش از خجالت روش نميشه از اتاق بياد بيرون

و بالاخره فردا شب طوطيا و پسرجون به تهران برگشتن و طوطيا رسما از خوابگاه به منزل پدر شوهر اسباب كشي كرد.

فردا 2 سال از اون روز ميگذره.2 ساله كه من و پسرجون با هم پيمان يكي شدن بستيم توي اين دو سال بيشتر از اينكه با هم زن و شوهر باشيم ،دوست بوديم.پسرجون واقعا يه همراه و تكيه گاه محكمه براي من.خيلي از ازدواجم راضي و خوشحالم و 24 اسفند توي تقويم زندگي من هميشه روز مقدس و بزرگيه.

پسر جون عزيزم سالگرد عقدمون مباركLove Smiles and Emoticons-11.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 14:20  توسط طوطیا  | 

....

خلاصه اينكه پريناز يه خانوم واقعي بود.همه توي فاميلشون مي گشتن كه اگه يه پسر دم بخت دارن ، پرينازو بهش معرفي كنن.من هميشه مي گفتم پريناز جز معدود دخترهاييه كه توي اين دوره زمونه اينقدر روحيه ش لطيف و زنونه مونده و به كارهاي خونه داري و شوهرداري علاقه نشون ميده.معتقد بودم كه توي زندگي زناشوئي خيلي موفق ميشه چون خيلي با حرارت و مشتاق در اين موارد اظهار نظر ميكرد.

يه مدت بود كه پريناز عوض شده بود.نماز مي خوند، كمتر آرايش مي كرد،‌تولد امام حسين،‌شيريني مي دادو ‌موهاشو بيرون نمي ذاشت.يواش يواش چادري شد!!و خلاصه خيلي تغيير كرد.يه دونه روسري ساتن 60 سانت هم داشت كه من خيلي دوستش داشتم ،اونو داد به من و گفت ديگه به درد من نمي خوره.(همين الان هم سرمه).بعد از چند وقت واسه من و حديث تعريف كرد كه با يه آقايي آشنا شده كه خونواده ش مذهبي هستن.مي خواستن با هم ازدواج كنن.پسره 35 سالش بود و با اين سن و سال هنوز هيچي از خودش نداشت.حتي پول رهن خونه هم نداشت.از يه طرف مامان پسره هم مخالف ازداجشون بود.عكس پريناز رو كه ديده بود گفته بود چه دليلي داره دختر به اين نازي و خوبي بياد با تو كه هيچي نداري بخواد ازدواج كنه؟؟پس حتما يه ايرادي داره و دختر خوبي نيست!!!!نتيجه گيري رو دارين؟؟!!!از اون روز پريناز روز به روز داغون تر و عصبي تر ميشد(اون موقع من ديگه اونجا نبودم و رفته بودم خوابگاه دانشگاه).تنارديه كه عاشق پريناز بود( به خاطر ادب و احترام فوق العاده اي كه پريناز هميشه واسش قائل بود) ،ديگه چون پريناز عين قبل بهش سر نمي زد با پريناز بد شده بود(تنارديه يه بيمار رواني بود).يه روز كه مامان پسره به زور و اجبار پسرش واسه تحقيق مياد پانسيون ،تناردیه تا ميتونه از پريناز بد ميگه.ميگه اين دختره بي دين بوده حالا به خاطر شوهر، چادري شده.اين دختره شلوار كوتاه مي پوشه و ناخناشو لاك مي زنه(خدا به دور!!!) و..... خلاصه مامان پسره هم ميره و به پسرش ميگه اگر هم بميري ديگه اين دختره رو واست نمي گيرم.پريناز و حديث از اونجا به يه خوابگاه ديگه رفتن.بعد از چند ماه از حديث شنيدم كه توي همون مدتي كه پريناز چادري شده بود،يه روز ميرن يه طلافروشي سر فاطمي كه نگين انگشتر حديث رو درست كنن ،‌كه صاحب!!! اونجا از پريناز خواستگاري ميكنه و پريناز چون دلش اسير بوده جواب منفي ميده.بعد از به هم خوردن جريان، باز يه روز پريناز(كه همچنان چادري مونده بود) داشته از اونجا رد ميشده، كه آقا طلا فروشه مي بيندش و بهش گير ميده.پريناز هم كه براي فرار از خاطرات بدي كه واسش پيش اومده بود،بهترين راه حل رو ازدواج مي دونه،‌شماره خونه شون رو ميده به پسره و در عرض يكماه عقد مي كنن.توي دوران عقد هم پسره يه خونه 60 متري سمت خيابون گلبرگ رهن مي كنه!!!(طلافروش و اينقدر بدبخت!!!) و پريناز مياد همونجا و تا بساط عروسي رديف بشه با هم زندگي مي كنن.من كه اينا رو از حديث شنيدم ،‌شماره خونه پريناز رو گرفتم و باهاش تماس گرفتم.مي گفت از شوهرش راضيه و پسر خيلي خوب و آروميه.از اون پسرا كه خيلي مظلومه و صداش در نمياد.مي گفت فقط وضع ماليش زياد خوب نيست كه اونم مهم نيست.قرار بود تابستون 85 عروسي كنند.من با پريناز كمتر در ارتباط بودم ولي با حديث هر از گاهي صحبت مي كردم.روزي كه پست قبل رو گذاشتم ، با حديث حرف زدم و طبق معمول احوال پريناز رو پرسيدم.گفت خوبه و همچنان تهرانه.پرسيدم عروسي كرد يا نه؟گفت طلاق گرفته!!!قلبم وايساد.باورم نمي شد.پريناز از اون زنهايي بود كه يه مرد بتونه 100 سال با خوشبختي باهاش زندگي كنه.گفتم چرا؟؟!!گفت بايد ببينمت.گفتم پريناز خيلي صبور بود كه! گفت اون يكسالي رو كه پريناز تحمل كرد ما يكماهشو تحمل نمي كرديم.گفتم آخه چرا؟؟؟اون كه مي گفت شوهرم خوبه!!فقط يه جمله كوتاه گفت :"ناتواني جنسي داشت".گفتم به همين خاطر جدا شدن؟گفت مفصله بايد ببينمت برات بگم!!

دلم واسه پريناز سوخت.اون ديگه يه دختر 25 ساله زيبا نيست كه همه واسش سر و دست بشكنن ، اون الان به زعم جامعه ما يه زن بيوه 26 ساله خوشگله كه بايد مراقبش بود.جامعه لعنتي ما واسه پرينازها جايگاه خوب و ارزشمندي قائل نميشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 14:37  توسط طوطیا  | 

ارديبهشت 83 كه واسه كار توي همين شركتي كه الان هستم ،‌اومدم تهران،‌رفتم پانسيون.يه خونه سه طبقه توي يوسف آباد كه توي هر طبقه 24-23 نفري بودند.صاحب پانسيون هم يه زن و شوهري بودند كه آدم رو به ياد تنارديه ها مي انداختن.من كوچكترين عضو طبقه اول بودم.غالب كساني كه ساكن طبقه اول بودن كارمند بودن.اولين كسي كه باهاش دوست شدم يه دختر قزويني به اسم مرجان بود كه كارمند بانك پارسيان بود.دختر خوبي بود. از اون دخترايي كه بر خلاف ظاهر دخترونه و موهاي فوق العاده بلندش،‌ خيلي لات و پسرونه حرف مي زد و هميشه يه چيزي واسه تعريف كردن داشت.به واسطه مرجان كلا با اكيپ قزويني ها آشنا شدم كه شامل : ليلا ،‌شهپرو ميترا مي شد.بچه هاي باحال و خوبي بودن.هر شب دور هم جمع ميشديم و بزن و برقص.اما بعد از چند ماه به خاطر قلدر بازي هاي شهپر و مرجان،‌ تنارديه خانم بيرونشون كرد و من هم رفتم توي يه اتاق ديگه و اونجا با حديث و پريناز آشنا شدم.دو تا دختر خوشگل و خوش تيپ و خوش سليقه.حديث دانشجوي ارشد بود و كرمانشاهي.پريناز هم معماري خونده بود و اهل تنكابن بود.يادمه همون روزا،من و پسر جون تازه شروع جيك جيك مستونمون بود و هر روز با هم مي رفتيم بيرون و توي اين بيرون رفتنا اين دو تا واسه من سنگ تموم ميذاشتن.حديث موهامو سشوار ميكشيد و پريناز ابروهامو بر ميداشت و آرايشم ميكرد.بعدش هم دوتايي لباساي من رو مي ريختن بيرون و بهتريناشو انتخاب مي كردن و من مي پوشيدم.بعضي وقتا هم خودشون بهم شال و روسري مي دادن وخلاصه هر كاري كه در راستاي گول زدن پسر جون ميشد انجام داد،‌ انجام مي دادن(البته پسر جون اون موقع اينقدر دلداده شده بود كه نيازي به اين كارا نبود) .پريناز متولد 59 بود.خيلي ناز بود و خيلي هم به خودش مي رسيد.از اونايي كه هميشه موهاش براشينگ شده و هر هفته اپيلاسیون مي كنه و هر شب ابروهاشو تميز مي كنه.كلا خيلي لطيف و دخترونه بود.خيلي با حوصله آشپزي مي كرد و هميشه تميز و مرتب بود.هيچوقت با هيچ پسري دوست نشده بود و مي گفت كه ميخواد عاشق شوهرش باشه ،‌هميشه مي گفت دوست داره 3 تا بچه داشته باشه و همه وقتشو صرف بچه داري و خونه داري كنه.....

ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه 12 اسفند1385ساعت 9:26  توسط طوطیا  | 

خیلی سرم شلوغه.در حال ارزیابی پیشنهادات فنی یه نیروگاه جدید هستیم.اسفند ماه هست و طبق معمول کارفرما و پیمانکار و مشاور همه با هم کاراشون یادشون اومده.احتمالا ۱۲-۱۰ روزی نیستم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 14:21  توسط طوطیا  | 

 آدما همه توي زندگيشون يه موقع سرحالن ، يه موقع بي حال.يه موقع سالم هستن يه موقع مريض. يه موقع سيرن و يه موقع هم گرسنه و... ولي بالطبع هر كسي واسه بي حوصله بودنش يه دليلي داره.مثلا خود من يه روز كه سر درد دارم ، يا خيلي گرسنه ام ، يا دلتنگ مامان اينا هستم ،....  خب بي حوصله هم ميشم.ولي نمي دونم چرا اين پسر جون ،‌هميشه بي علت ، بي حوصله هست.مثلا صبح زود كه از خواب پا مي شيم،‌همون صبح به خير اول ، كافيه كه من متوجه بشم كه پسر جون امروز قرار نيست سرحال باشه.معمولا يكي دو ساعت صبر مي كنم، ولي بعد اگه ببينم هنوز توي خودشه ، ازش مي پرسم كه چرا امروز سرحال نيست و پكره.اونوقت اونم طبق معمول جواب ميده :" نه اينطوري كه تو فكر مي كني نيست و من مثه هميشه هستم" اينو كه ميگه دوست دارم يه موچين بردارم و بشينم تك تك موهاي سرمو بكنم .يا يه ديوار سيماني پيدا كنم ،‌سرمو بزنم توش.من هم فقط بهش ميگم " يعني بعد از 2 سال من هنوز نميدونم كي تو سرحالي و كي نيستي!!؟"آخه چي بايد بهش بگم كه باور كنه احساسات زنها هيچ وقت بهشون دروغ نمي گه.چي بگم كه باور كنه حتي اگه حرف هم نزنه ، من فقط با يك نگاه تا آخر اون روزشو پيش بيني مي كنم.بهش ميگم اگه سرحالي ، پس چرا امروز صبح كه مي خواستي منو از خواب بيدار كني ، فقط اسممو صدا كردي؟! چرا مثه هر روز نگفتي :"طوطي جونم! فنچ خوشگلم!زيباترين فنچ در دنيا! پاشو عزيزم" بعد اون چي ميگه؟؟!!هيچي يه دونه از اون لبخنداي عاقل اندر سفيه بهم تحويل ميده.چي بهش بگم من؟؟بهش بگم كه وقتي سرحال هست ، تصميم مي گيره بره واسه خودش كفش و لباس بخره ولي اگه سرحال نباشه و بهش بگم خب بريم واست كفش بخريم ، با يه لحني كه من اصلا دوست ندارم ، ميگه :"نه بابا من كفش ميخوام چي كار؟" و همه اين حالتا منو به فكر ميبره.به اين فكر كه نكنه من كاري كردم؟!نكنه حرفي زدم؟؟نكنه حالا كه از خواب بيدار شده و سرحال نيست به خاطر اينه كه من توي خواب حرفي زدم كه به مذاقش خوش نبوده!!خلاصه اينه كه دو ساله كه من هنوز نتونستم واسش راه حلي پيدا كنم!اينا رو نوشتم،‌چون مي دونم خودش ميخونه و شايد اينجوري باور كنه، كه اون طوطي كه پسرجون ميگه دوست داره هميشه شاد و شيطون و خندون بمونه،‌واسه شاد موندش نياز به شادي و سرحالي اون داره.من نمي تونم چهره گرفته اونو ببينم و شاد باشم.حالا كه اينا رو گفتم بذار اينم بگم كه بعضي وقتا كه بي حوصله هست و هيچ دليلي هم نداره!!! و 100% من هم كاي نكردم كه ناراحتش كرده باشم، اينقدر لحن صحبتش باهام سرد و بي حوصله هست كه احساس ميكنم باهام دشمني داره و اونوقته كه اشكم در مياد.

مي دونم كه هيچكس كامل نيست. مي دونم كه من هم هزار تا عيب دارم كه پسرجون به روم نمياره.من همه خوبي هاي اونو ديدم و مي بينم و قدر مي دونم ولي هيچوقت نتونستم با اين مورد كنار بيام.خوشحالم كه نسبت به همسن و سالاش خيلي پخته تر و جاافتاده تر عمل ميكنه، ولي بعضي وقا دوست دارم مثه بقيه شاد و پر جنب و جوش بشه و از جوونيش استفاده كنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 12:58  توسط طوطیا  |