تبليغاتX
من و زندگی

من و زندگی

يه مدته كه خيلي خسته ام.خيلي كم پيش مياد اين مدلي بشم.اكثر اوقات پر از انرژي هستم و از در و ديوار راست بالا ميرم و مي گم و مي خندم.ولي الان يه مدته كه پامو كه ميذارم توي اداره، سيل امواج منفيه كه هجوم مياره به سمتم.3 ساله كه دارم اينجا كار مي كنم و شرايطش رو پذيرفته بودم ولي الان ديگه طاقتم تموم شده.نمي تونم تحمل كنم كه اينهمه حقم خورده بشه.از آقاي رئيس به شدت متنفرم.ديگه وقتي باهام حرف مي زنه،‌وقتي به نظر خودش يه چيز جالب تعريف مي كنه و مي خنده ،‌حتي رغبت نمي كنم نگاش كنم.روحيه م خيلي شكننده و خسته شده.همش يه حس ترسي باهامه كه مبادا الان گريه م بگيره! مبادا الان جوش بيارم و داد و بيداد كنم! مبادا با پسرجون بحثم بشه!مبادا اين فكرا باعث بشه دوباره اون سردرد لعنتي بياد سراغم و 4-3 روزي زندگي تعطيل بشه!اينقدر فكر توي اين كله بيچاره هست كه بعضي وقتا حس مي كنم سرم خواب رفته.مور مور ميشه!شايد برم شيراز و بيام يه خورده وضع و اوضاعم بهتر بشه! شايد هم نگراني پايان نامه و حجم كارهاي زياد شركت منو به اين روز انداخته.امروز منشيمون مي گفت : تو طوطياي هميشگي نيستي!ديگه چشمات ازش شيطنت نمي باره،ديگه صداي خنده ها و كل كل كردنات با همكارا رو نمي شنويم!فقط يه كلمه گفتم : خسته ام !

 

 خدايا شكرت به خاطر اينكه توانايي كار كردن بهم دادي،به خاطر اينكه توانايي درس خوندن بهم دادي و به خاطر اينكه پسرجون خوب و مهربونم رو بهم دادي.

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 10:20  توسط طوطیا  | 

هوا گرم شده و من هر روز سردرد دارم.با سر درد مي خوابم و با سر درد از خواب پا مي شم.البته تا مثل اون دفعه افقي نشم،وقفه اي توي زندگيم ايجاد نمي كنه چون اين سردرد 12-10 ساله كه جزئي از زندگي من شده.

توي اداره طبق معمول كار زياده.حتي اگه مدركي واسم نياد و يه وقتي آزاد بشه كه بتونم استراحت كنم يا به پايان نامه ام رسيدگي كنم، ماشااله اينقدر لطف آقاي رئيس زياده كه سريعا شامل حالم مي شه و يه كاري دستم مي ده.حالا گيرم اين كار،حل كردن تمرينهاي الكترونيك و مدار دخترشون باشه يا سرچ مقاله واسه ايشون .آخه خودش كه آي كيوش در حد ميگو هست و از كار كردن با كامپيوتر فقط ايميل چك كردن بلده اون هم فقط مال سايت شركت كه ديفالت صفحه اكسپلورر هست، يه وقت فكر نكنيد ياهو و جي-ميل و اين حرفا....حالا قراره به سرپرستها لپ تاپ بدن!!كه احتمالا خوش به حال دختر خانوم يا آقاپسر رئيس خان مي شه.

پايان نامه هم فصل آخرش و در واقع اصلي ترين بخشش مونده كه با صبح ساعت 6 از خونه بيرون اومدن و 9-8 ساعت  حمالي كردن توي  اداره و 7-6 شب برگشتن و تازه شروع آشپزي فردا و كار خونه ،‌ديگه رمقي واسم نمي مونه.حالا شايد يه چند روزي مرخصي بدون حقوق گرفتم نشستم خونه.آخه اصلا مرخصي ندارم.

13 خرداد مي خوام برم شيراز و يه 5 روزي بساط مامان-بابا بازي و ايليا خوري پهنه.امروز بليطم رو گرفتم و كلي خوشحالم.پسر جونم هم با گروهشون و به سرپرستي خودش قراره برنامه پياده روی از قلعه الموت قزوين تا تنكابن رو توي اين چند روز اجرا كنن.ايشالا كه بهش خوش بگذره.(كه البته بدون من نمي گذره!)

 

جناب رئيس خان گردنش كج شد از بس كه سرك كشيد توي كامپيوتر من كه ببينه چي كار مي كنم.تا كجي گردن نگرفته كه به اين بهانه بقيه كارهاش هم بيفته گردن من، من برم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 12:28  توسط طوطیا  | 

نمي دونم من چه جور آدمي هستم؟!خيلي چيزايي كه واسه خيلي از همسن و سالهام كلي هيجان و شادي به دنبال خودش داره،واسه من هيچ هيجاني نداره،خيلي وقتا مي بينم كه دوستام حتي با خريدن يه تاپ يا يه شال ، كلي انرژي مي گيرن و فرآيند خريدشون رو با كلي آب و تاب تعريف مي كنن .يا وقتي يه مهموني يا مسافرت ميرن،انقدر با آب و تاب از جايي كه رفتن و چيزايي كه ديدن حرف ميزنن كه انگار بزرگترين كيف دنيا رو كردن كه توي يه مهموني شركت كردن كه مثلا فلان كس توش شركت كرده يا مثلا مشروب توش سرو ميشده.امامن هيچوقت بعد از شركت كردن توي يه مهموني يا برگشتن از يه سفر،اونقدرها حرف هيجان انگيزي براي گفتن ندارم.يعني در واقع اونقدر براي من قابل توجه نبوده كه بخوام چيزي تعريف كنم!من حتي از اولين سفري كه به اروپا داشتم، هم يه همچين احساسي نداشتم.زياد برام هيجان انگيز نبود.وقتي توي خيابوناي هامبورگ قدم مي زدم، انگار كه داشتم توي خيابون ملاصدراي شيراز قدم ميزدم!!شايد هم به خاطر جمع كثير شيرازيهاي ساكن اونجا بود كه توي پياده روها با اون لهجه نازشون به راحتي قابل تشخيص بودن.همون حسي رو داشتم كه وقتي كيش رفتم داشتم!تازه شايد هم يه چيزي كمتر از اون! چونكه توي كيش لااقل با پسرجون بودم .پيش خودم فكر مي كنم كه چرا من مثل بقيه آدما از اتفاقها و خريدها و سفرهاي زندگيم لذت نمي برم؟؟چرا حتي وقتي براي به دست آوردن يه چيزي تلاش مي كنم و كلي نقشه مي كشم ، درست بعد از به دست آوردنش، همه هيجانم فروكش مي كنه؟!!مثل قبولي توي كنكور ارشد،مثل عوض كردن ماشين و مثل  خيلي چيزاي ديگه.شايد اين خودش يه نعمته كه خدا به من داده!!نعمت دل نبستن به لذتهاي مادي!!نمي دونم!!تنها چيزي كه به جرات مي تونم بگم كه هنوز همون هيجانات روز اول رو نسبت بهش دارم،ازدواجمه.واقعا راضي و خوشحالم از ازدواجم.از پسرجون و از آرامشي كه توي زندگيمه.ديگه چيز بيشتري نمي خوام.هيچوقت نه من نه پسرجون، آرزوها و روياهاي مادي بزرگي نداشتيم و احتمالا به همين خاطره كه خيلي بي دغدغه و آروم زندگي مي كنيم،و خدا هم هيچوقت ما رو درمونده نذاشته.حالا همه اينا رو گفتم كه اين رو بگم كه بعضي وقتها هم چيزاي خيلي كوچيك ، حس فوق العاده اي به من ميده.انقدر توي اون لحظه حس خوب و خوشي رو دارم كه دوست دارم اون لذتي رو كه دارم مي برم براي همه تشريح كنم!هرچند كه هيچي نباشه!مثل ديشب كه توي اتوبان يادگار شيشه ماشين رو داده بودم پايين و باد خنك مي خورد توي صورتم و موهام رو پخش كرده بود توي صورتم و هايده هم آواز مي خوند.اتقدر اون لحظات خوش بودم كه آرزو مي كردم ايكاش ديرتر به خونه مي رسيديم.من سرشار از لذت بودم!!

 

 

سه شنبه و چهارشنبه به علت حمله ميگرن خيلي حالم بد بود.به زور آمپولهاي مسكن و ضدتهوع و سرم ، الان باز اينجام.خدا لعنت كنه اين ميگرن رو كه يه عمره آرامش رو از من گرفته.

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 9:10  توسط طوطیا  | 

امروز(۱۱ اردیبهشت۸۶ ) بالاخره پلاک ماشین رو بهمون دادن.ولی فرده

امروز(۱۱ اردیبهشت۸۶ ) هجده بهاراز  زندگی داداشی می گذره.خدایا خودت بهش کمک کن که امسال با موفقیت از سد کنکور بگذره

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 11:23  توسط طوطیا  | 

اومدم کلی غر بزنم.اومدم که بگم خاک بر سر ا.ن.

صاحبخونه عزیزمون ۱۵۰۰۰۰ تومان ناقابل به اجاره خونه اضافه کرد.کلی هم منت سرمون گذاشت که چون جوون هستین و خودتون باید صاحب خونه بشید مراعات حالتونو می کنم!!!!

عیب نداره ما میدیم دندمون هم نرم که اسم مهندس رو یدک می کشیم.آخه خودتون می دونید دیگه خانوم مهندس آقا هم مهندس دیگه نون توی روغنه!!! و صاحب خونه حق داره!!!!ولی امیدوارم آب خوش از گلوی مسببین این بدبختی ها پایین نره.

بعد میگن فرار مغزها!!آخه وقتی با ما مغزها! اینطوری تا می کنید انتظار دارید فرار نکنیم؟!!

تف به این مملکت و آقایونش

+ نوشته شده در  شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 13:0  توسط طوطیا  | 

امروز همش به فكرتم.دلم پر مي كشه برات.مدام خاطراتم جلوي رومه.خنده هات، قصه هات، موتورت كه هميشه ظهرا كه خواب بودي از زير درخت كش مي رفتم و باهاش دور مي زدم.باغچه خوشكلي كه توي حياط  خونه درست  كردي، عكس بزرگي كه توي پذيرايي گذاشتي و هميشه افتخار مي كني كه همه فكر مي كنن اون عكس ، عكس محمدرضا شاهه،همه اينا داره برام مرور ميشه.باورم نميشه كه ديگه حتي توانايي راه رفتن هم نداري! مگه تا همين چند سال پيش عيدها  كه هممون ميومديم پيشتون، صبحها سوار موتورت نميشدي كه بري واسمون آش سبزي و نون بخري؟؟!!پس چرا همه ميگن ديگه آخراي عمرته؟قصه هاي تو قشنگ ترين قصه هاي عمرمه."تلنگ سوار" قشنگ ترين قصه ايه كه تا به حال شنيدم و هيچكس جز تو نمي تونه اونو برام تعريف كنه.می دونم که باز بارها این قصه رو از دهنت می شنوم.

یادته یه بار که برازجون زلزله شدید اومد و همه ما فرار کردیم توی حیاط و من و داداشی همش داد می زدیم پس کو بابابزرگ؟؟یادته چقدر جیغ زدم از ترس اینکه خونه روی سرت خراب شه؟؟یادته بعد که من و داداشی دویدیم توی خونه دیدیم تو با خونسردی کنار یخچال وایسادی و خیار گاز می زنی!!آخ که چه بابابزرگ شکموی بامزه ای هستی.مگه میشه بابابزرگ به این شیطونی و مهربونی ما رو تنها بذاره؟؟تو زنده می مونی و ما هر سال میایم و ازت عیدیمونو میگیریم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 16:54  توسط طوطیا  |