تبليغاتX
من و زندگی

من و زندگی

اَه چقدر بعضيا فضول و بيكارن!يه منشي داريم لنگه ش توي هيچ جاي دنيا پيدا نميشه.به همه كارت كار داره.از غذايي كه ديشب خوردي و غذايي كه امروز گرفتي بگير(كه البته چون خيليييييي شكمو هست بحث غذا، سوژه مورد علاقه ش هست و واقعا وقتي در مورد خوراكي حرف ميزنه به عينه توي صورتش حس ميكني كه وصف العيش نصف العيش) تا خصوصي ترين مسائل زندگي و روابط زناشوييت با همسرت!!اصلا هم به اين ربط نداره كه بهش رو بدي يا ندي چون اينقدر اين بشر!! پررو هست كه حتي در مقابل مدير ارشد واحدمون هم نمي تونه از فضوليهاش دست برداره.خلاصه كه من ديگه رسما داره حالم ازش به هم ميخوره.تا تونستم بهش جواب سربالا دادم و كم محلي كردم و ضايعش كردم ولي خيلي بيشعورتر و پرروتر از اين حرفاس.علاقه شديدي به كنكاش روابط هر كدوم از خانومهاي همكار با خونواده ي شوهراشون  داره.خيلي دوست داره ببينه مادر شوهر هركي واسه عروسش توي مناسبتاي مختلف چي ميخره!خيلي علاقه منده بدونه مارك لوازم جهازت چيه!!سيسموني بچه تو از كجا ميخواي بخري و چقدر ميخواي مايه بذاري!!فلان كسكت واسه كادوي عروسيت چي آورده؟!!توي خونه لباس باز مي پوشي يا معمولي؟؟شوهرت توي كار خونه كمك مي كنه يا نه؟!!و....كه اگه بخوام همشو بگم هم شما سرسام مي گيرين هم من.آخه چيپ بودن و بيكار بودن و طاهره خانم بودن هم حد و حسابي داره.اينهمه وقت رو صرف هر چيز ديگه اي كرده بود الان وضع و روزش خيلي بهتر بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 11:45  توسط طوطیا  | 

اضافه شده :

آقا چرا من هرچی خودمو کشتم نتونستم این سیستم بلاگرد که نشون میده کی آپ کرده رو پیاده کنم.من خنگ شدم آیا؟؟!!کی به داد من می رسه؟؟!!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آقاي رئيس مي خواست به جلسه بره،رو كرد به من و گفت اگه از منزل تماس گرفتن بگو كه از همونجا ميرم فرودگاه و ماموريت.يه لحظه فكر كردم كه اين آقاي رئيس هميشه وقتي ميخواد راجع به خانومش صحبت كنه از همين لفظ "منزل" استفاده ميكنه.من تا به حال نشنيدم كه بگه خانومم يا دخترم.اسم "محمد" پسرش رو بارها و بارها از زبونش شنيدم ولي هيچوقت حاضر نيست كلامي از دخترش صحبت كنه!!پيش خودم گفتم اين تازه از تحصيلكرده هاي قديم و مثلا روشنفكراي جامعه هست!!يادم اومد كه يه بار خون من رو به جوش آورد از بس كه راجع به طبيعت لطيف زنها و اينكه وظيفه زن خانه داري و همسرداريه گفت.خون من رو به جوش آورد از بس كه تلاش كرد ثابت كنه زن هيچ كاري رو بهتر از بزرگ كردن فرزند و شوهر داري(از نظر ايشون اطاعت همه ي اوامر شوهر،آشپزي 3بار در روز،چشم گفتن هاي پياپي به حاكم مسلم خونه،سين جيم شدن بعد از هر بار اشغال بودن تلفن خونه،كار نداشتن به كار شوهر و اعطاي آزادي مطلق و...)نمي تونه انجام بده.بعد با خودم فكر كردم كه چرا من بعد از 25 سال زندگي از بدو تولد و بيش از 10 سال زندگي آگاهانه از وضع اسف بار جامعه در برخورد با خانمها، هنوز به اين تحقيرها و توهين ها عادت نكردم؟!چرا هنوز با كوچكترين انتقاد به جا و نا به جا از خانمها، به شدت برافروخته مي شم و سعي در دفاع دارم!چرا هنوز به اين باور نرسيدم كه جنس مرد آميخته با غرور و جاه طلبي و خودشيفتگيه!حتي آپديت ترينها هم هنوز تشنه ي فرمانروايي خودشون و فرمانبرداري همراه از جنس دومشون!!هستند.

هيچ وقت از زن بودن خودم ناراضي نبودم.افتخار كردم كه دختر پدر و مادرم هستم و خيلي قشنگتر از داداشام به پدر و مادرم تونستم ابراز محبت كنم.خوشحالم كه زن هستم و ميتونم تلاش كنم واسه زندگي كه صحه بذارم به اين جمله كه "پشت سر هر مرد موفق يك زن نمونه هست".افتخار مي كنم كه زن هستم و مي تونم يه مادر باشم و طعمش رو بچشم.ولي همه اينها به اين معني نيست كه اگه هيچ وقت از زن بودنم ناراضي نبودم ولي زجر هم نكشيدم.من توي اين جامعه خيلي وقتها به خاطر زن بودنم زجر كشيدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 16:9  توسط طوطیا  | 

ديشب ساعت 19:35 بليط برگشت داشتم.مامان كلي چيز ميز واسم فريز كرده بود كه بيارم.توي يه كلمن هم واسه پسرجون فالوده خريده بودم گذاشته بودم توي فريزر حسابي يخ بزنه كه تا ميارم اينجا آب نشه.مامان هم همش مي گفت تا رسيدي تهران همه رو بذار توي فريزر كه خراب نشن.مامان مريم (دوستم كه بارداره) هم واسش سبزي قرمه فريز كرده بود داد كه بيارم.اما از آنجا كه شانس اينجانب خيلي گل منگليه پروازمون 2.5 ساعت تاخير داشت و همه اون چيز ميزا آب شد ولي من  به روي مبارك نياوردم و گذاشتمشون توي فريزر.

شيراز هم خوب بود و ملالي نبود به جز دوري پسرجون ناز كپلم.اين بار اولين باري بود كه توي اين 3 سال تونستم حسابي با دوستام بيرون برم و شيرازگردي كنم.توي شيراز كلي باغ هست كه جديدا اكثرشون تبديل شدن به رستورانها و كافي شاپهاي سنتي خوشكل كه من به لطف دوستان تونستم به 3-2 تاشون سر بزنم.

از حاجی ایلیا بگم كه بسي خوردني تر شده و با مقوله اي به اسم گريه كاملا غريب و با خنده و شيطوني و بلاچه بازي حسابي آشنا.خلاصه تا تونستم خوردمش و ماچ ماليش كردم و فشارش دادم.(همين روزاس كه افراد بيكار و مريض الاحوال با سرچ كلمات نامربوط به اينجا راه پيدا كنن).

امروز هم كه از صبح توي اداره به وبگردي و پايان نامه نويسي و ساير امورات غيركاري پرداختم.

والسلام

+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 17:33  توسط طوطیا  | 

هر شبانگاه كه من چشم مي بندم
خود را با تو سر آن قله كوه همسفر مي بينم ،
باز آن صخره سرد قد علم كرده و
ماه خنده به لب
ديدگان بگشوده در آيينه شفاف سپهر
مي شمارم همه شب من رقم اخترها را
عدد من همه شب از رقم اختران يك عدد بيشتر است
و تو آن يك بيشي


 

پسرجون

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 14:46  توسط طوطیا  | 

از وقتی یادم میاد یکی از وحشتهای زندگیم قرار گرفتن سر دوراهی بوده.همیشه هم سعی میکردم کاری نکنم که این وضعیت برام پیش بیاد.ولی متاسفانه الان توی این وضعیت قرار گرفتم و اعصابم خورده.چند روز پیش که از دست شرکت و رئیس مربوطه اعصابم حسابی به هم ریخته بود ،رفتم توی سایت جاب ايران و ديدم يه شركت شبيه شركت خودمون آگهي استخدام زده، من هم فرمش رو پر كردم و يه حقوقي كه حدودا ۲۰۰ تومن از دريافتي اينجا بيشتر بود هم درخواست دادم.فردا صبحش با من تماس گرفتن و قرار مصاحبه گذاشتيم و همه شرايط من رو پذيرفتن.حالا من شديدا دو دل هستم به چند دليل:

- اعتبار و اسم و رسم اون شركت در مقابل شركت فعلي اصلا جايگاهي نداره.

-با توجه به توضيحاتي كه به من دادن، مسئوليت كارم از اينجا خيلي بيشتره.

- شايد تا آخر امسال تصميم به بچه دار شدن بگيرم ،كه با اين وضعيت گرفتن ۶ ماه مرخصي بعد از فقط چند ماه كار كردن توي اون شركت، زياد جالب به نظر نمي رسه.

از طرفي مامان استخاره گرفته و زياد خوب نشده و پسر جون ميگه كه اصلا نبايد استخاره ميكردي و حالا كه كردي و بد اومده ديگه به رفتن فكر نكن.

حالا من موندم چه كار كنم؟؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 12:54  توسط طوطیا  |