تبليغاتX
من و زندگی

من و زندگی

سه شنبه شب داداشي و خانومش و ایلیای عزيزم اومدن اينجا و فرداش صبح زود،به سمت شمال حركت كرديم.مقصدمون مهمانسرای  شركت توي رامسر بود كه از قبل واسه سه شب رزرو كرده بوديم.مسير حركت رو هم از جاده کلاردشت-عباس آباد انتخاب كرديم كه به نظر من زيباترين جاي ايرانه.قشنگي جاده از يه طرف و تمشكهاي خوشمزه ش هم يه طرف.من و زن داداش كه خودمون رو خفه كرديم از بس تمشك خورديم.چهارشنبه رو كامل توي رامسر بوديم و پنج شنبه صبح به سمت جواهرده حركت كرديم.هواي شمال محشر بود.خنك خنك.جواهر ده هم كه سرد بود و ما لباس زمستونه پوشيديم.صبحانه رو توي جواهر ده خورديم و برگشتيم رامسر و رفتيم به سمت نمك آبرود و تله کابین سواري.ایلیا گلي هم حسابي ذوق زده بود و بلند بلند مي خنديد و جيغ مي زد.جمعه هم بنا به درخواست زن داداش رفتيم آستارا و يه كمي توي بازارش دور زديم كه البته به نظر من چيز قشنگي نداشت و بيشتر چيزاش بنجل بود.شنبه صبح هم دوباره از همون مسير عباس آباد-کلاردشت به تهران برگشتيم.حالا هم اومدم سر کار با احساس عجیب!!اضافه وزن به علت خوردن حدود۱۰ وعده انواع کباب در طول ۴ روز!! و انبوهی کار انجام نشده به علت دو روز مرخصی و خستگی و کوفتگی به علت احساس کمبود خواب!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت 14:27  توسط طوطیا  | 

ديروز هركي از من پرسيد داداشي كنكورشو چي كار كرد،‌اول يه دل سير براش گريه كردم و بعد گفتم كه بد داده.اگه رشته ش رياضي بود، اصلا نگرانش نبودم ولي واسه يه پسر رشته تجربي چيز خوبي نمي تونه داشته باشه.خلاصه اينكه وقت كم آورده و عمومي هاش و مخصوصا عربيش رو خيلي بد داده.بگذريم...

از روز پنج شنبه مراسم خريد روز زن آغاز گرديد و من صاحب يك عدد شلوار جين بسيار زيبا شدم.ديرز هم در پي كسالت و بي حالي و دلگرفتگي حاصل از كنكور داداشي ،‌رفتيم مركز خريد ونك و من صاحب يك جفت کفش قرتي شدم و اين پروسه انشاءا... تا پنج شنبه اين هفته ادامه خواهد داشت.

ایلیای عزيزم هم كه حسابي بزرگ شده.من عاشق سینه خیز رفتنش هستم.آخر اين ماه ايليا با پدر و مادرش مياد تهران كه به اتفاق هم يه مسافرت حسابي بريم ان شاءا...

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 تیر1386ساعت 9:9  توسط طوطیا  | 

خدايا!آخر اين هفته ، امير مي ره سر جلسه كنكور.مي ره كه آينده كاري و تحصيليش رقم بخوره.خدايا مي دونم كه خوب مي شناسيش چون خيلي وقته كه مهر وجودت رو توي دلش گذاشتي.مي دونم كه خوب مي دوني راجع به كي حرف ميزنم چون توي اين زمانه، انقدر معدودن تعداد جوونايي كه از 10 سالگي ، قبل از اينكه بهشون واجب بدوني، نماز خوندن و عبادتت كردن، كه حتما تو هم نظرت با تك تك اونها هست.خدايا!خداي من!خداي امير برادر كوچولوي من!از بچگي عادت كرديم كه براي خوب بودنمان تشويق بشيم و جايزه بگيريم،ازت عاجزانه ميخوام كه پاكي ،ايمان و سادگي اين پسر رو با موفقيتش اجر بدي.ميدوني كه وسواس داره و ميدوني كه به خاطر وسواسش ،قرص ميخوره وباز ميدوني كه اين قرصها ، فراموشي مياره و واسه كسي كه كنكور داره يعني اميد واهي به قبولي ،اما اين رو هم ميدوني كه شروع وسواسش به خاطر ملزم بودنش به قوانين تو بود.به خاطر هميشه پاك و طاهر بودن، به خاطر اداي درست كلمات قرآنت.پس خودت كمكش كن.

 

پ.ن:سه شنبه صبح دارم ماموریت میرم جهرم.چهارشنبه هم مرخصی گرفتم که تا جمعه بتونم پیش مامان اینا باشم.پسرجون هم سه شنبه شب پرواز داره و میاد شیراز.داداشی میگه چون پارسال که سوم بودم پسرجون منو برد سر جلسه کنکور آزاد قبول شدم.پس اگه امسال هم ببره قبول می شم!!!جهت ارائه روحیه داریم میریم شیراز.دعاااا

+ نوشته شده در  شنبه 2 تیر1386ساعت 11:58  توسط طوطیا  |