تبليغاتX
من و زندگی

من و زندگی

حاضرم همه جور وياري داشته باشم.حاضرم از صبح تا شب بالا بيارم.از صبح تا شب از شدت سرگيجه زمين بخورم.همه بدنم درد داشته باشه و كوفته باشه،همش خوابالود باشم و پشت ميز از شدت خواب زجر بكشم،همه بوهاي بد رو شديدتر احساس كنم و از همه بوهاي خوب هم بدم بياد،هوس هزار جور غذا كنم ولي نتونم بخورم،فشارم انقد بياد پايين كه مدام از شدت احساس سرما،دندونام بلرزه،ولي......

 

ولي،توي مود دپرشن نرم.حساس و نازكدل و زودرنج نشم.شادي و جنب و جوشم رو از دست ندم.ولي از پريروز همينجوري شدم،درست مثل موقعي كه پ...مي شم و حوصله هيچ كس جز پسرجونو ندارم و به علت اخلاق خسته كننده م ،پسرجون هم حوصله منو نداره.چه كنم؟

 

پ.ن:می بینی چقدر خدا منو دوست داره؟؟!!چقدر زود منو به خواسته هام می رسونه!سریعا پاراگراف اول رو به شدیدترین حالت ممکن برآورده کرد و منو از مود دپرشن خارج کرد.خدا خیلی مخلصیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 15:54  توسط طوطیا  | 

ديشب خيلي دلم گرفت.دلم شكست.حس خيلي بدي داشتم.نمي‌خوام توصيفش كنم چون همين الان از به ياد آوريش هم دوباره حالم گرفته مي‌شه.ولي يه چيزي رو فهميدم.يعني توي يه موردي با خودم كنار اومدم.اونم اينكه دليل نداره همه منو دوست داشته باشن.حتي اگه اين همه خيلي هم نسبتشون با من دور نباشه.من دلخوشم به عشقي كه همسرم،پدرم و مادرم بهم دارن.اين رو هم فهميدم كه خيلي جاها پسرجون نمي‌تونه يا نمي‌خواد حتي با يه جمله ساده به من آرامش و دلگرمي بده چون هيچ جوري نمي‌خواد رفتارهاي اشتباه خونوادش رو قبول كنه يا اگه قبول داشت به روي من بياره.خب آدما با هم متفاوتند.خيلي ها جسارت خيلي از كارها رو ندارن،پس اين رو هم بايد بعنوان يه اصل بپذيرم.مي‌خوام هر كسي رو همونقدر كه دوستم داره،دوست داشته باشم.واسه هر كسي همونقدر مايه بذارم كه واسم مايه مي‌ذاره.اگه مامان پسر جون، منو واسه خاطر پسر جون مي‌خواد،اگه مريضي من به اين علت ناراحتش مي‌كنه كه پسر جون ناراحت مي‌شه،اگه فقط ديدن پسرجون واسش كافيه،چرا من بايد بيشتر از اين باشم؟؟اين درسيه كه خودش به من داده.زن مهربونيه،دلسوزه ولي هيچ وقت نتونست منو به اين باور برسونه كه به خاطر خودمه كه دوستم داره.

ديشب توي اتاق تمام طول سريال "گل بارون زده" رو گريه كردم.تو داشتي سريال مي‌ديدي.نمي‌دونم غيبت منو متوجه نشدي يا نخواستي بشي ولي اهميتي نداره.با تو نمي‌تونم مثل بقيه باشم.حتي اگه دوستم نداشته باشي.

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 8:1  توسط طوطیا  | 

شوهر خاله عزيز!!!يك هفته هست كه خونه ما هست.در واقع يكساله كه به خاطر كاري كه داره هر 2-3 ماهي ، يكبار مياد و هر بار از هتل 4 ستاره طوطيا و پسر جون به صورت رايگان بهره مند ميشه.آدم عجيب و غريبيه.يه آدم خيييييييلليي پرتوقع و راحت.آدمي كه اگه يه دنيا خوبي و لطف بهش بكني به چشمش نمياد ولي كوچكترين رفتاري كه به نظرش خوشايند نباشه رو برات مي كنه پيرهن عثمون.انقدر اومده خونه ي ما كه صابخونه فكر مي كنه باباي منه و ما هم به روي خودمون نياورديم كه نيست.دو ماه هم كه ماشينش رو گذاشته بود توي پاركينگ خونه ما و رفته بود.والا صابخونه‌ي خوبي داريم كه صداش در نمياد.حالا اين چيزا مهم نيست.مهم اينه كه جايگاهش رو بعنوان يه مهمون نمي دونه و كلي دستور و خورده فرمايش داره.مثلا ديروز عصر كه ما داشتيم از اداره مي رفتيم خونه،زنگ زده به من كه:" طوطيا من كارم تموم شده و دارم ميام به سمت خونه،گوجه و بادمجون هم گرفتم كه واسم ميرزا قاسمي درست كني"!!!!اي خدا!!!گفتم ميام تهران از دست اين فك و فاميل راحت ميشما!!به جاش شدم يه پايگاه راحت واسه مسافرتاشون.باز هم خدا رو شكر كه پسرجون خيلي خوب و فهميده هست و اصلا به روي خودش نمياره.ديشب هم پسرجون داشت توي آشپزخونه نهار امروز رو آماده مي كرد،اون آقا هم واسه خودش لم داده بود،رو كرده به پسر جون ميگه:"پسر جون برو پاركينگ از توي ماشين من روزنامه منو بيار."آي من حرص خوردم آي حرص خوردم.واسش فيش فينگر درست كردم خورده وقتي تموم شده ميگه :"خوردم ولي سوسيس خوشمزه تر بود."ما كه به كاراش مي خنديم.ديشب هم به پسر جون گفته كه شما ماه رمضون چي كار مي كنيد؟پسر جون م گفته من كه روزه مي گيرم،طوطيا هم به خاطر ميگرنش روزه نمي گيره(هنوز جريان ني ني رو نمي دونه)،گفته:"پس من هم كه روزه نمي گيرم بايد خودم رو با شرايط شما وفق بدم" و اين يعني اينكه ايشون فعلا قصد برگشت ندارن.فكر كنم همين روزاس كه صابخونه عذر ما رو ميخواد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 11:16  توسط طوطیا  | 

واي خدايا چرا من همش سردمه؟؟!!اينجا كه كولرها هم خاموشه.ديشب هم توي خونه مي لرزيدم.يكي از پيراهنهاي زمستونه پسرجون رو پوشيده بودم،كولر هم خاموش بود ولي من مي لرزيدم.يه قطره آب كه مي خورم انگار كه توي دهنم قنديل مي بنده!آخه چرا من يا انقدر گرمم ميشه كه غش مي كنم يا انقدر سردم ميشه كه توي تابستون،كابشن واجب مي شم؟؟!!

پ.ن:در راستای سرمای زیاد رفتم پیش دکتر شرکت.فشارم رو گرفت ۵/۷ بود.واسم روغن ماهی تجویز کرد.کسی توی دوران بارداری استفاده کرده؟خطرناک نیست؟آخه میگن ویتامین آ زیادش خوب نیست؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 9:3  توسط طوطیا  | 

- كلي كار توي شركت دارم.اين پيمانكار مسخره ما هميشه همينطوريه يا يك ماه هيچ مدركي نمي فرسته يا يهو توي 1 روز 100 تا مدرك مي فرسته.امروز از اون روز 100 تاييها هست.

 

- دوشبه ساعت 8 شب خواب مي رم.خواب مي رماااا از نوع سوپر عميق.شايد به خاطر وجود ني نيه.

 

- يه همكار دارم كه يه آقاي 58-57 ساله هست كه شديدا با خودش درگيري داره.از اوناس كه به هيچ كس سلام نمي ده.سرش رو مي ندازه زير عين گاو مي ره و مياد.فكر كنم بهش ويار پيدا كنم.امروز از بس كه من در كشوي ميزم رو باز كردم و قاقا لي لي خوردم،كم مونده بود برگرده بهم بگه :اي كوفت بخوري!

 

- يه خورده نگرانم.همش ميگم خدا كنه ني ني صحيح و سالم باشه.آي مامانها به دادم برسين.سميه،زهرا،لولي تو رو خدا بياين بگين شما هم توي اين موقعيت همش فكراي بد مي كردين؟

 

- پريروز به مامانم گفتم كه ني ني دارم.روم نمي شد بگم ولي چاره اي نبود.بيچاره كلي نگرانم شد.گفت آدم يه دونه دختر داشه باشه نتونه توي حاملگي پيشش باشه؟؟

 

- ديشب به مامان پسر جون گفتم.شاديش كاملا دور از انتظار بود.چون مامان پسر جون كلا زياد اهل ابراز احساسات نيست.ولي به شدت خوشحال شد.خيلي خوشحال.باباي پسر جون ماموريته و مامان ديشب قضيه رو تلفني بهش گفته.داداشاش از ذوق عمو شدن جيغ و داد مي كردن.

 

- امرز تولد پدر شوهر جونمه.ولي به دلايل بالا روم نميشه زنگ بزنم تبريك بگم.چه كنم آيا؟؟

 

- ظهرا به شدت دچار تپش قلب مي شم ،مي شه اينمم انداخت گردن ني ني ؟

 

- مي خواستم واسه ني ني يه وبلاگ جدا درست كنم ولي پسر جون گفت همين جا بنويسي بهتره.در راستاي اطاعت از فرامين شوهر،همين جا مي نويسيممم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 14:8  توسط طوطیا  | 

حس عجيبي دارم.يه حس ناشناخته!حس شادي،حس غم،حس ناباوري،حس شك و ترس و ترديد.همه اين حس ها با هم قاطيه.كمتر از يك ساعته كه دارم اين حسها رو تجربه مي كنم.يه لحظه اينقدر خوشحالم كه مي خوام بال بال بزنم و يه لحظه اينقدر ناراحت و مردد و پر از استرس كه ميخوام زار زار گريه كنم!!قاطي اين حسها، حس قدرت و توانايي هم هست.ظاهرا برآيند حسهاي مثبت بيشتر از حسهاي منفيه.ولي خب به هر حال بايد مدتي بگذره كه این حس ناباوري از بين بره و به تعادل و توازن توي حسهام برسم.

خلاصه اينكه،حس عجيبيه اين حس مادر شدن!

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 15:39  توسط طوطیا  |