امروز با خوندن وبلاگ يكي از دوستام،بدجوري دلتنگ شدم.دلتنگ تمام لحظه هايي كه ديگه هيچ وقت بر نميگرده.دلتنگ روزهايي كه مملو بودم از نشاط و انرژي و غرور.روزهايي كه باورم نميشه 15-10 سال ازشون گذشته.دلتنگ شدم.دلتنگ روزهايي كه دختر بابا بودم و دردونه مامان.روزهايي كه بزرگترين و وحشتناك ترين دغدغه زندگيم درس بود و نمره و يك سري مسخره بازيها و احساسات خام و كودكانه.اون روزهايي كه با سوگلي به پچ پچ و حرفهاي دخترونه ميگذرونديم يا روزهايي كه با فروغ به درس خوندن و غرغر كردن و سه تار زدن،ميگذرونديم.چقدر باور سخت و دوردستي بود ازدواج كردنمون! و چقدر محال و خنده دار بود بچه دار شدنمون!!حالا همه مون ازدواج كرديم.خاطره آواز خوندن فروغ به سبك آهنگران و شعر خوندن هاي بند تنباني من و مسخره بازيها و دلقك بازيهاي سوگلي كه روزگاري موجب قهقهه ما بود،حالا به يك نوستالژي تبديل شده!از اون روزها،سالها داره ميگذره.دلم تنگ شده براي همه چيزهاي اون روزها.براي حياط دبيرستان گراشی، كتابخونه دانشكده مهندسی وخونه با صفاي پدريم.
فروغ!!اتاق من هم ،همچنان همان اتاق است ولي خالي از هر گونه اثري از من.بدون عكس مهدي اخوان ثالث و بدون عكس شهرام ناظري و بدون اون همه فرمول چسبيده به در و ديوار!!
