تبليغاتX
من و زندگی

من و زندگی

امروز با خوندن وبلاگ يكي از دوستام،بدجوري دلتنگ شدم.دلتنگ تمام لحظه هايي كه ديگه هيچ وقت بر نمي‌گرده.دلتنگ روزهايي كه مملو بودم از نشاط و انرژي و غرور.روزهايي كه باورم نميشه 15-10 سال ازشون گذشته.دلتنگ شدم.دلتنگ روزهايي كه دختر بابا بودم و دردونه مامان.روزهايي كه بزرگترين و وحشتناك ترين دغدغه زندگيم درس بود و نمره و يك سري مسخره بازيها و احساسات خام و كودكانه.اون روزهايي كه با سوگلي به پچ پچ و حرفهاي دخترونه مي‌گذرونديم يا روزهايي كه با فروغ به درس خوندن و غرغر كردن و سه تار زدن،مي‌گذرونديم.چقدر باور سخت و دوردستي بود ازدواج كردنمون! و چقدر محال و خنده دار بود بچه دار شدنمون!!حالا همه مون ازدواج كرديم.خاطره آواز خوندن فروغ به سبك آهنگران و شعر خوندن هاي بند تنباني من و مسخره بازيها و دلقك بازيهاي سوگلي كه روزگاري موجب قهقهه ما بود،حالا به يك نوستالژي تبديل شده!از اون روزها،سالها داره مي‌گذره.دلم تنگ شده براي همه چيزهاي اون روزها.براي حياط دبيرستان گراشی، كتابخونه دانشكده مهندسی وخونه با صفاي پدريم.

فروغ!!اتاق من هم ،همچنان همان اتاق است ولي خالي از هر گونه اثري از من.بدون عكس مهدي اخوان ثالث و بدون عكس شهرام ناظري و بدون اون همه فرمول چسبيده به در و ديوار!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آبان1386ساعت 14:27  توسط طوطیا  | 

یه برنامه کوهنوردی بود به یکی از کوههای خیلی خوشگل ایران با حضور همه بر و بچه های قدیمی و همچنین رئیس وفادار دانشکده مون که همیشه اون موقع هاهمراهمون بود.می دونستم پسر جون دوست داره توی این برنامه شرکت کنه ولی هر کاری می کردم راضی نمی شد و می گفت تنها در صورتی که بری شیراز،من مي رم كوه.من هم كه فاقد هرگونه مرخصي.خلاصه زنگيديم به مامان پروين نازمون و گفتيم كه ماماني جون،شما كه ۵شنبه تعطيليد و سه شنبه هم به لطف امام ششم تعطيليم و كافيه ۴شنبه رو دودر كنيد بيايد پيش دختر گلتون تا داماد گلترتون بره كوه با خيال راحت.اين شد كه من از ديروز در آغوش مامي پروين آرميده ام و خوش مي گذرونم و مي خورم و مي خوابم

فردا صبح هم قراره با مامي بريم خيابون بهار و وسايل ني ني ببينيم.راستي ديروز حس كردم ني ني داره تكون مي خوره.آي مامانا بياين بگين ممكنه توي هفته ۱۵ ني ني تكون بخوره يا توهم بوده؟؟!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 10:24  توسط طوطیا  | 

دیروز ظهر طبق معمول جمعه ها نهار خونه مامان پسر جون بودیم.من و مامان پسر جون با هم از هر دری حرف می زدیم تا اینکه بحث رسید به خودمون دوتا و توقعات و دلخوریهامون از همدیگه.خب خیلی از چیزایی که مامان گفت رو من خودم می دونستم.یعنی همیشه می دونستم که من توی مواردی توقعشون رو به خوبی برآورده نمی کنم ولی خب واقعا بیشتر از اون هم کاری از دست من بر نمی اومد.فرهنگ ما توی این مورد خیلی با هم متفاوته.توی فرهنگ ما،عروس توي خونه مادر شوهر،نهايتش كارهاي شخصي خودش رو انجام مي ده.عروس ما بعد از ۶-۵ سال هنوز حتي توي چيدن و جمع كردن سفره كمكي نمي كنه.اما توي فرهنگ مامان پسرجون،عروس بايد مثل دختر خونه كار كنه.ما حرفامون رو با دوستي و آرامش به هم زديم ولي فكر نمي كنم فايده اي داشت چون نهايتا هر كس روي عقيده خودش پابرجا موند.البته اينطوري نيست كه من اونجا بخورم و بخوابم و فكر مي كنم كه در حد توانم همكاري دارم.پسر جون هم همين نظر رو داره و مي گه بيشتر از اين كاري از دست تو بر نمياد ولي خب فرهنگ متفاوت، اينجور مسائل رو در پيش داره.خلاصه اينكه از ديروز كه اين صحبت ها پيش اومده بود،زياد سرحال نبودم.احساس مي كردم انرژيم تحليل رفته.صبح كه از خواب بيدار شدم،احساس دلتنگي و دل گرفتگي شديدي داشتم.دوست داشتم بشينم و زار زار گريه كنم.پيش خودم گفتم شايد از آثار همون صحبتاي ديروزه.توي راه اداره،سر جردن،يه ماشين آشغالي محكم كوبيد به آينه ماشين و آينه رو شكوند.خيلي صداي وحشتناكي داد.من كه فكر كردم يه طرف ماشين رو برد.ولي خب خدار رو شكر اتفاق مهمي نيفتاد و فقط آينه شكست.باز پيش خودم فكر كردم كه اين ناراحتي من واسه اين اتفاقي كه قرار بوده بيفته،بوده.اداره كه رسيدم خبر دار شدم يكي از همكاراي خوبمون كه يه خانوم ۳۲ ساله هست،پريروز توي يه تصادف، تنها دختر ۵/۱ ساله ش رو از دست داده.از صبح انقدر گريه كردم كه ديگه نمي تونم نفس بكشم.سرم هم به شدت درد مي كنه و نمي تونم قرصاي ميگرني بخورم و بايد تحمل كنم.خلاصه اينكه خدا امروز رو به خير كنه.خيلي واسه اين همكارمون ناراحتم.خيلييي.

پ.ن:یه دوستی به اسم بهاره،يه سوالي از من پرسيده بود كه من هر كاري كردم نتونستم واسشون ميل بزنم.بهاره جون،واسه اون كار بايد بري به دفاتر ثبت اسناد.كه البته به سختي اين كار رو انجام ميدن.من خودم ۱۲-۱۰ جا رفتم تا بالاخره يه جايي با ۵-۴ برابر قيمت عرفش،اين كارو واسم انجام داد.

+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت 12:30  توسط طوطیا  | 

پریروز سومین چکاپ ماهیانه رو انجام دادم.خدا رو شکر همه چیز نرمال بود و  قلب نی نی به زیبایی می تپید.

این روزا توی اداره خیلی کاردارم.چند روز که درگیر ماموریت و سمینار و جلسه بودم و تا یک هفته باید بدو بدو کارهای مونده اون چند روز رو انجام بدم.

هفته پیش به شدت سرما خورده بودم که با پرستاری پسرجون جونم زودی خوب شدم.پرستاری واقعیااا.سه کیلو پرتقال و لیمو شیرین را در عرض یک روز آب گرفت و به خوردم داد.۲ کیلو هم شلغم به صورت خالی خالی و سوپ به خورد اینجانب داد.به جاش عزیز دلم خودش سرما خوردکه البته الان خوب شده.

فردا شب مهمونی دعوتیم.با دوستای دانشگاه.چقدر بده که من کلی لباس خوشگل دارم که نمی تونم بپوشمالبته اون سارافن شلوار جین هم که واسه این دوران گرفتم  کلی جینگوله که احتمالا اونو می پوشم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 9:38  توسط طوطیا  |