تبليغاتX
من و زندگی

من و زندگی

کسی از غنچه خبر داره؟؟

--------------------------------------------------------------------------------------------

 

پريشب از شيراز برگشتم.انقققققققققققدددرر كارام توي اداره زياده كه امروز كله سحر( وقتي كه هنوز در شركت رو باز نكرده بودن) اومدم تا به كارام برسم و غرهاي آقاي رئيس رو نشنوم.فقط مي خوام بدونم اون مدتي رو كه من در دوران شيرين مرخصي زايمان به سر مي برم، ايشون مي خوان چه گلي به سرشون بگيرن؟؟!!كسي پيدا ميشه كه مثل من حاضر باشه همه كارها و خرده فرمايشات ايشون رو بي هيچ چشمداشتي انجام بده؟؟!! آي حال مي كنم ببينم مثه خر توي گل مونده.

 

تولد ايليا اونجوري كه برنامه ريزي شده بود،انجام نشد.پدر عروسمون دچار حمله قلبي شد و توي سي سي يو، بستري شد.عمه مادرش و زن عموي پدرش هم به فاصله چند روز فوت كردن.خلاصه تولد با حضور خانواده ما و مادر و يكي از برادراي عروسمون در منزل ما مخفيانه و به طور ساده برگزار شد.عكساشو يادم رفته بيارم اينجا.بعدا ميذارم.فقط اينو بگم كه بسسسسسيي خوردني شده اين گل پسر.

 

ني ني ما هم خدا رو شكر خوبه و همچنان به امر مقدس لگد زدن مشغوله.فقط اين بار فهميدم كه ديگه بايد مسافرت رفتن رو تعطيل كنم. توي هواپيما از معده درد و جاي تنگ ،حتي توان نفس كشيدن هم نداشتم.پدرم در اومد تا رسيدم.

 

آقا چه جوريه بعضيا تا ني ني مياد توي شكمشون ، مي دون مي رن مانتوي گشاد و پيراهن بلند و.... مي پوشن ولي من هنوز نمي تونم يه سايز مانتوهامو بزرگتر بگيرم.به جز اون سارافن شلواره كه خريدم، ديگه نتونستم پذيراي هيچگونه لباس بارداري باشم؟؟آخه من عاشق مانتوي تنگ و شلوار جين چسبونم.الان هم دارم توي مانتوم احساس خفگي مي كنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 8:15  توسط طوطیا  | 

آنفولانزا گرفتم از نوع فجيييييييععع .از بدن درد و تب 40-39 درجه و گرفتگي بيني و صدا هرچي بگم كم گفتم.فقط اينو بگم كه بدن درد منو تبديل به يه آدم فلج كرده بود كه چهار دست و پا راه مي رفت.خدا رو شكر به لطف رسيدگيهاي پسر جون و مامانش، الان خيلي بهترم.از بدن درد ديگه خبري نيست ولي سرفه هاي با دامنه زياد و پريود كم ( تيكه برقي بودا) ، وصداي خروسكي همچنان ادامه داره.

 

ني ني جونم حالش خوبه خدا رو شكر و حسابي وول مي خوره.

 

فردا صبح مي رم ماموريت جهرم و شب برميگردم شيراز و تا جمعه شيرازم.پنج شنبه تولد ايليا جونمه.گزارشات و عكسهاشو ميذارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 آذر1386ساعت 11:34  توسط طوطیا  | 

چند رو ز پيش توي اخبار ديدم كه به خاطر تحريمهايي كه واسه ايران ايجاد شده، حتي صادرات چين به ايران كم شده و چيني ها ديگه گشايش اعتبار نمي كنن و اين قضيه روي قيمت همه اجناس خارجي تاثير گذاشته.من و پسر جون و مامان يه ست 4تيكه چيكو ديده بوديم كه خوشمون اومده بود و مزيتش هم اين بود كه مي گفتن بر خلاف بقيه مدلهاي چيكو،اين يكي ايتاليايي اصله ولي قرار بود توي ديماه مامانم بياد اينجا و بريم كل وسايل ني ني رو بخريم.اما اين خبر رو كه من شنيدم زنگ زدم به مغازه ني ني بهار و قيمت اون ست رو دوباره پرسيدم و ديدم در عرض همين چند روز 20 تومن گرون شده.خلاصه با شور و مشورت با پسرجون و مامان قرار شد كه بريم همون ست رو فعلا بخريم و تخت و كمد و بقيه وسايلش و لباسهاشو بذاريم واسه وقتي كه مامان اومد.اين شد كه ديروز بعد از اداره،من و پسر جون سر از خيابون بهار در آورديم و اون ست رو كه شامل يه کالسکه ،يه سبد حمل ،يه كرير و يه دونه كيف ميشه خريديم.علاوه بر اونها يه دست لباس هم واسه زمستون پسرم خريديم كه خيلي دوسش دارم.اينا اولين خريداي ني ني بود كه اميدوارم پسرم با صحت و سلامتي  ازشون استفاده كنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 9:32  توسط طوطیا  | 

امروز ني ني مريم به دنيا اومد.يه دختر احتمالا تپل وناز.(چون مامان و باباش هر دو تپل و خوش قيافه ان).مريم هم از اون دوستاي قديميه.از اونايي كه مثل فروغ،سوگلي،ميترا و خيلي هاي ديگه دوران راهنمايي و دبيرستانمون رو با هم گذرونديم و حالا هم دست روزگار توي تهران،ما رو باز با هم همراه كرده.اسم ني ني قرار بوده آذين باشه.ديگه از تغييرات احتمالي خبر ندارم.

آذين جون تولدت مبارك

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 13:41  توسط طوطیا  | 

روز پنج شنبه 8آذر 86 ، براي چك كردن سلامتي ني ني و تعيين جنسيتش سونوگرافي سه بعدي انجام دادم.از همين جا به همه مامانا اعلام مي كنم كه تحت هيچ شرايطي به سونوگرافي دکتر خانوم خونه شك نكنند و 50-40 تومن پول بي گناه رو سيو كنن.ني ني خان ما يه پسر تپل و شيطونه.از حس و حالي كه من و پسر جون موقع ديدن تك تك اعضا بدنش و اطمينان از سلامتيش داشتيم،فقط همين رو بگم كه چشمهاي هردومون برق مي زد و بغض گلوي هردومون رو گرفته بود.

خدايا شكرت.

پ.ن:از پیشنهادات شما برای اسم پسرم استقبال می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه 10 آذر1386ساعت 8:6  توسط طوطیا  | 

لحظه هاي قشنگ توي زندگيم كم نداشتم.لحظه هايي كه در حاليكه خودم هنوز يه كودك 8-7 ساله بودم، شاهد بزرگ شدن داداشي بودم، لحظه اي كه اسمم رو توي ليست قبول شدگان مهندسي برق دانشگاه شيراز ديدم،لحظه اي كه براي اولين بار روي سن رفتم تا به همراه گروهمون اولين كنسرتمون رو اجرا كنيم،قبولي فوق ليسانسم،لحظه اي كه اس ام اس زيبا و دلنشين خواستگاري پسر جونمو ديدم و لبخندي به لبم اومد كه همه بچه هاي خوابگاهو دورم جمع كرد،لحظه اي كه محكم ترين "بله" زندگيمو گفتم ، لحظه اي كه زندگي دونفره مون رو توي خونه نقليمون شوع كرديم و لحظه اي كه بابام با صداي لرزان خبر تولد ايلياي عزيزمو داد.اينا گوشه اي از لحظات شيرين زندگي 26 ساله من هستن.اما شيرين ترين لحظه رو همين 4 روز پيش وقتي كه اولين لگد فرزند دلبندمو نوش جان كردم،حس كردم.نمي تونم توصيف كنم كه چقدر از اون روز هر لحظه ،در انتظارم و تمام تمركز من به نقطه اي در گوشه سمت چپ پايين شكمم معطوف شده و چقدر از لرزش و جنبشي كه توي اين نقطه حس مي كنم مالامال از شادي و خوشبختي ام و هر بار خداي عزيز و مهربونم رو شكر مي كنم.

3 شب پيش با پسر جون توي رستوران نشسته بوديم و غذا مي خورديم و لگد هم! يه دفعه پسر جون گفت:"طوطيا چقدرحس خوبیه كه آدم زندگي خوبي داشته باشه" و من باز خدا رو شكر كردم كه همين طور كه من از زندگي و همسرم راضي ام،همراهم هم احساس آرامش و خرسندي داره و اين يعني نهايت خوشبختي.من ديگه از خدا چي مي خوام؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت 13:53  توسط طوطیا  | 

چند روز به شدت در گير ميگرن بودم.حتي اداره هم نمي تونستم بيام.بد جوري سرم درد مي كرد.رفتم دكتر طبق معمول فشارم پايين بود 7 روي 5!!حالا خوبم و خدا روشكر سرم هم درد نمي كنه!!

 

از پريشب ني ني داره به وضوح تكون مي خوره.يه كم مي ترسم!!وقتي تكون مي خوره .تا حالا شده كسي از اين موضوع بترسه؟؟؟ولي با اين حال همش منتظر تكوناي بعديش هستم.

 

ديشب مادر شوهر برام آش دوغ فرستاد.خيلي خوشمزه بود.عالي!همه رو تا ته خورديم من و ني ني و پسرجون.حالا باز دلم مي خواد.كسي نمي دونه كجا ممكنه آش دوغ داشته باشه با كيفيت خوب؟؟!

 

23 آذر تولد ايليا جونمه.به همين زودي 1 ساله شد عزيزم.يه ماموريت توي همون تاريخ پيش امده واسه شيراز.خلاصه 80 تومن به جيب زدم و مفت و مجاني مي رم تولد ايليا خان عزيزم.

 

ناتينگ مور تو سي.

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت 15:28  توسط طوطیا  |