ني ني جونم، روز به روز داره بزرگتر ميشه و ديگه حسابي خودنمايي مي كنه.3 ماه بيشتر نمونده ولي من خيلي بي تابم و دوست دارم زودتر اين 3 ماه بگذره و من قند عسلم رو ببينم.اين روزا توي شركت كارم خيلي زياد شده و ديگه مثل قبل نه مي تونم وبلاگ آپ كنم و نه مي تونم به وبلاگ دوستام سر بزنم.
آخر اين هفته اگه هوا دوباره خراب نشه،ماماني مياد و مي ريم وسايل ني ني جونم رو مي خريم.خدا كنه هوا بد نشه.
سوگلی هم به جمع مامانها پيوست.حالا يه ني ني 34-33 روزه توي شكمش داره و باهاش حال مي كنه.بعد از اون اتفاقات،خيلي نگران زندگيش بودم.خدا رو شكر شوهرش ظاهرا دست از اون كارهاش برداشته.بچه دار شدن هم تصميم خود شوهره بوده چونكه تا حالا به شدت مخالف بود و حاضر نبود كه بچه دار بشن ولي الان خودش كلي خوشحاله و اين شايد نشونه تعهدش به زندگيش باشه.من كه هميشه براشون آرزوي خوشبختي مي كنم.
چند روزيه بد جوري هواي عيداي شيراز رو كردم ولي خب امسال به خاطر ني ني نمي تونيم عيد بريم شيراز و احتمالا مامان اينا ميان اينجا.
داداشی،محل كارش منتقل شده به تهران و اين يعني اينكه حالا من به جز پسر جونم، يه حامي و پشتوانه ديگه هم توي غربت دارم.يه حامي همخون! خيلي خوشحالم.هر چند كه چون محل كارش طرفهاي ورامينه و خوابگاهش هم اونجاس،احتمالا زياد نمي بينمش ولي خوشحالم كه موقع تولد ني ني، احتمالا دائيش هم هست.ضمن اينكه با پسر جون هم مي تونن دوستهاي خوب و پايه هاي مناسبي براي برنامه هاي تفريحي – ورزشي باشن.
غنچه! بهت اخطار مي كنم كه از خودت يه خبري بدي.وگرنه....
