تبليغاتX
من و زندگی

من و زندگی

آقا اين چه وضعيه آخه؟!سلام مي كنم به همكارام، به شكمم نگاه مي كنن و جواب مي دن! خداحافظي مي كنم، به شكمم نگاه مي كنن و جواب مي دن! سوال مي پرسم، جواب سوالو به شكمم مي دن! اي بابااا!! نمي گن ممكنه من خجالت بكشم! نمي گن شايد ني ني دوست نداشته باشه اين همه نيگاش كنن! تازه خانوما كه هر كدوم توي يه خلوتي گيرم بيارن يه دستي هم مي كشن شايد متبرك بشه و حاجت روا بشن!! من هم كه خجالتيييي!

جالب اينجاس اينقدر كه آقايون كنجكاون كه ني ني كي مياد خانومها نمي پرسن.اون روز رئيسم مي پرسه كه كي ميري مرخصي؟! گفتم ايشالا اواخر فروردين، چشماش از شدت تعجب ورقلمبيده بيرون و ميگه نه بابا!!!! من فكر كردم 12-10 روز ديگه نهايتا ميري!! يعني من انقدررر گنده شدم؟؟پس چرا پسرجونم ميگه اگه يكي از پشت ببينتت،نمي فهمه ني ني داري چون هر چي اضافه وزن داشتي توي شكمت و توي اون دوتاست!!

يعني ميشه من بعدش دوباره لاغر بشم؟!!دوباره خوش هيكل بشم؟!!(بفرماييد پپسي)، نكنه همينجوري بشكه بمونم؟!!البته همكارام ميگن تپلي بيشتر بهت مياد!!خوشگلتر شدي!!ولي من ترجيح مي دم،زشت باشم ولي لاغر بشم! عقل ندارم؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 11:31  توسط طوطیا  | 

انصاف ، چيزيه كه اگه همه ما داشته باشيم، زندگي گلستان مي شه.انصاف چيزيه كه كمتر كسي از ماها اين روزها داره.لازمه انصاف داشتن،چند تا چيزه:وجدان،انسانيت،صداقت.

يه چيزيي رو مي دونم، اونم اينكه هر كدوم از اين شرايط منصف بودن رو نداشته باشم، صداقتش رو دارم.توي خونواده‌م هميشه دروغ نكوهيده ترين كار بوده.پدرم به خاطر صداقت و روراستي بيش از حدش ، ضربه‌ها خورد.من هم خوردم و خواهم خورد. تك تك اين ضربه ها رو با تمام وجود مي‌پذيرم ولي ننگ دروغگويي رو نمي‌پذيرم.دروغ نمي گم،ريا نمي كنم،تملق و چاپلوسي هم كه حرفشو نزن.نمي تونم از پدرم،مادرم،همسرم،دوستم،خانواده‌ي همسرم يا هر فرد ديگه‌اي ناراحت باشم،بديهاشو ببينم ولي وقتي ديدمش،قربون-صدقه ش برم.توي شخصيتم نيست!دست خودم هم نيست! نمي تونم براي تثبيت موقعيتم توي هر مكان و جايگاهي،خانواده،جمع دوستي،شركت و نزد رؤسا، مجيز بگم.توي شخصيتم نيست!دست خودم هم نيست! نمي تونم كسي رو دوست نداشته باشم و تظاهر به دوستي كنم، نمي تونم هم وقتي كسي رو دوست دارم، باهاش دشمني كنم،هرچند كه انواع و اقسام رفتارهاي غيردوستانه ازش ببينم.

نمي دونم اينها حسنه يا عيب! به نظر خودم كه اگه يه حسن توي كل وجود من باشه، همينه.من از دروغ و دروغگو بيزارم!من از آدم بي انصاف فراري‌ام.

 

 

من روز اولي كه اين وبلاگ رو ساختم، به اين هدف بود كه حرفهاي توي دلم و خاطراتم رو توش بنويسم.قصدم جلب مخاطب نبوده و نيست شايد هم به همين خاطره كه هيچوقت سلام و خداحافظي ندارم توي نوشته هام.(قابل توجه دوستاني كه گفتن بي مقدمه و بدون سلام مي نويسم)، يا حتي اگه جايي نظري ميگذارم،معمولا آدرسي از خودم نميگذارم و به نوشتن اسم اكتفا مي كنم.حالا دوستان زيادي پيدا كردم كه از روي لطف ميان و نوشته هاي منو مي خونن و منو از نظراتشون بهره مند مي كنن.حتي نوشته هاي مخاطب دار من باز، حرفهاي دلمه با خودم .يادمه پارسال پستي رو خطاب به خاله‌م نوشتم كه نه از من خبري داره و نه از وبلاگ من.من هر كدوم از حرفهاي دلم رو با حس و حال اون لحظه‌م مي نويسم.شايد توي يك لحظه خاص ، حتي توي ذهنم هم خطاب به كسي حرف بزنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 9:58  توسط طوطیا  | 

امروز ۲۱ بهمن ۱۳۸۶، بالاخره بعد از نزديك به ۳ سال جون كندن و چند ماه بدو بدو كردن و امضا گرفتن، من صاحب يك عدد كاغذ گلاسه سفيد رنگ شدم كه روش نوشته شده:گواهينامه موقت پايان تحصيلات. و بدين ترتيب من از امروز عملا و رسما به جمع فوقولانسهاي مملكت پيوستم.مصادف شدن اين روز رو با سالگرد پ.ي.ر.و.ز.ي  انق.لاب به خودم تبريك ميگم!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 13:45  توسط طوطیا  | 

بالاخره طلسم شكست و كل وسايل ني ني جونم خريداري شد.پنج شنبه صبح مامان اومد و بعد از صبحونه و يه استراحت مختصر، راهي شديم و رفتيم حسن آباد و همون مغازه اي كه قبلا جنساشو ديده بوديم و پسنديده بوديم، يه تخت و كمد سفيد-آبي سفارش داديم كه گفتن يك ماه طول مي كشه تا واسمون بيارن.ديروز هم از صبح رفتيم خيابون بهار و از مغازه ني ني بهار، همه خريدامون كه شامل: 7-6 دست لباس نوزادي كامل (بلوز،شلوار،شورت،بادي،ركابي و...)، كهنه شور، لحاف و دورتختي، سرويس لحاف تشك دم دستي، سرويس بهداشتي چيكو(لوسيون،شامپوي سر و بدن،پماد سوختگي)، سرويس حوله، ست حمام مادركر،دو تا پتو،انواع پستونك و شيشه پستونك،كفش و جوراب،كلي سر همي،آغوشي و چند تا خورده ريز ديگه كه الان يادم نمياد،انجام شد.سرويس كالسكه و... هم كه قبل خريده بوديم.مامان هم داده بود به يكي از دوستاش كه ماشين بافندگي داره،8-7 دست لباس بافتني خوشگل براش بافته بودن.خلاصه كه ني ني كلي خوش به حالش شد.ديگه فكر كنم چيدن اتاق و خريد فرش و پرده مي مونه واسه وقتي كه كمد و تخت آمده شد.وقتي كل اتاق رو چيديم،چند تا عكس خوشكل از اتاق گل پسر ميذارم.

در ضمن به همه مامانهايي كه قراره ني ني دار بشن، توصيه مي كنم، كه واسه خريداشون، يه راست برن توي مغازه ني ني بهار و وقتشون رو توي مغازه هاي ديگه تلف نكنن.ما كه هر جا مي رفتيم، آخرش بر مي گشتيم توي همون مغازه.واقعا مامان از هر چيزي بهترينشو خريد و كلي زحمت كشيد.

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 8:43  توسط طوطیا  | 

نمي دونم باز چي شدي؟! باهات تماسام رو كمتر كردم چون فكر مي كنم بعد از 15 سال آشنايي و دوستي، بايد فهميده باشم كه وقتي تماسهات رو كم مي كني يعني اينكه دوست داري تنها باشي.2 ماه هست كه احساس مي كنم ترجيح مي دي از دوستاي دنياي واقعيت دور باشي.درست از روزي كه خواستيم واسه تبريك ني ني نورسيده مريم ، بريم بيمارستان. ميام وبلاگت رو مي خونم ولي از گذشتن پيغام خصوصا توي وبلاگ تو، اصلا خوشم نمياد.فكر مي كنم اين كار مال يه پا غريبه تر هاست.بعضي وقتها ، با خوندن نوشته هات خوشحال مي‌شم و بعضي وقتها نگران.خيلي حرفها باهات دارم كه نمي‌گم.خودت مي‌دوني چرا.چونكه همين حرفهام ، يه بار بين ما فاصله چند ساله انداخت.هرچند كه معتقدم من اگر دوست تو هستم بايد بگم حتی اگه به مذاق هردومون ناخوش باشه.از اون روزي كه واسه مراسم آبگوشت خوري دعوتت كردم(فكر كنم 2هفته اي ميشه) ديگه ازت خبري ندارم.به ميترا گفتم باهات تماس بگيره و از احوالت جويا بشه.چون باز فكر كردم اگه حدسم درست باشه و حال و حوصله دوستان دنياي واقعي!! رو نداشته باشي، هر چه اين دوستها صميميتشون!! كمتر باشه، تحملشون واسه تو راحت تره.عجيبه كه حتي به وبلاگم هم نمياي.البته من كه با اين همه ادعاي!! شناخت! نبايد بگم عجيبه! عجيبتر اينكه فهميدي سرما خوردم و توي خونه موندم، فهميدي عمو رو از دست دادم ولي باز...

از گلايه بدم مياد.ازت گلايه اي ندارم.بيشتر نگرانتم.نگران اينكه با خودت چه كار مي‌كني؟همه اميدم اين بود كه وقتي انتقاليت درست بشه، بياي توي لودگي هاي ما و برگرديم به سالهاي خوشيهامون و بي قيدي هامون.اميدوار بودم جمع 6 نفره ما 8 نفره بشه كه شد ولي نه با تو و همسرت،بلكه با آذين و پسرم!حالا اميدم به 4 اسفنده.باهات تماس نمي گيرم كه راحت باشي.كه هر بار نخواي براي حاضر شدنت توي جمعمون به تك تك ما توضيح بدي كه مي دونم همين توضيح دادنها چقدر عذاب آوره.ولي فقط ازت مي خوام به فكر خودت باشي.مي دونم باز هم رنگ نصيحت داره ولي چه كنم؟نمي تونم ساكت بشينم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 13:51  توسط طوطیا  | 

فكر كنم الان كه ساعت 11:30 هست، ديگه زير خروارها خاك دفن شدي.قرار بود مراسم تشييع رو ساعت 8:30 صبح انجام بدن.دلتنگتم.ديشب خوابم نمي برد و در تمام لحظاتي كه توي رختخوابم دراز كشيده بودم، خاطراتت رو مرور مي كردم.هر بار چهره‌اتو تجسم كردم، لبخند داشتي.همون لبخند معروفي كه دو سال بود كه خبري ازش نبود.همون دو سال انتظاري كه براي ديدن دوباره نوه‌ت مريم،كشيدي و آخرش هم با حسرت ديدنش و غصه نديدنش، رفتي.چقدر غصه خوردي!چقدر!

دلتنگتم.دلتنگ لحظات كودكي و خاطره روزهايي كه از كويت مي اومدي و قدم روي چشمهاي ما مي ذاشتي.نامه هايي كه من و داداشي برات مي نوشتيم و قاطي نامه هاي بابا برات پست مي كرديم و سوغاتي هايي كه سفارش مي داديم!!دلتنگ بوي ادكلن و افتر شيوت كه همه خونه رو پر مي كرد.

شاهد عقدم بودي و همون جا توي محضر ، مهر تاييد رو روي انتخابم زدي و مثل هميشه دلگرمم كردي.

جات خاليه توي اين دنيا.هنوز نبودت رو باور ندارم.هنوز باور ندارم كه اون خونه اي كه هميشه اولين مقصد عيد ديدني هامون بود، خالي از وجود تو هست.هنوز گم شدن دو ساله لبخندهاتو باور ندارم.


پ.ن: دوست عزیزم مری!

در رابطه با سوال اولت باید بگم که این کار ما فقط به این خاطر بود که آخر هفته پول نقد دستمون باشه.خودت که وضعیت عابر بانکها رو می دونی چه جوریه!

در رابطه با سوال دومت هم، اون كاري كه من داشتم و هيچ دفتر خونه اي قبول نكرد رو بالاخره تونستيم يه جا ولي با هزينه خيلي بيشتري انجام بديم.آدرسش هم سهروردي جنوبي،پايين تر از قنادي سهروردي هست.شماره دفتر خونه رو يادم نيست ولي همون سمت قناديه . اگه اشتباه نكنم اسم دفتر دارش "شريف" بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 12:50  توسط طوطیا  |