احتمالا دیگه تا سال دیگه آپ نمی کنم.ملتمسانه از خدا می خوام همه رو به آرزوهای بزرگ و معقول زندگی برسونه و غم رو توی زندگی کسی نیاره.اگه خدای نکرده غمی داد، صبرش هم بده.آرزو می کنم همه اونایی که آرزوی فرزند دارن، صاحب فرزند بشن از جمله مهرناز دختر خاله خودم.
پیش نوشت!! : چند تا از دوستان در مورد پرده پرسیده بودند که ترجیح دادم همین جا بنویسم: اکثر مغازه های سهروردی شمالی(بالای میدون پالیزی) این نوع پرده(لووردراپه) رو دارن.یه آلبوم هم دارن که توش انواع طرحها اعم از منظره، كارتوني و... رو داره كه هزينهش هم متر مربعي ۳۵۰۰۰ تومن ميشه.علاوه بر اون مي تونيد طرح دلخواه خودتون كه مي تونه عكس عروسيتون، فرزندتون يا هر چيز ديگه اي باشه رو بديد براتون در بيارن.فقط بايد كيفيت عكستون عالي باشه.ما يه تابلو از ميلاد نور واسه اتاق ني ني خريده بوديم كه همونو داديم واسمون روي پرده درآوردن.در صورتي كه طرح رو خودتون بدين، هزينهش ۱۰۰۰۰ تومن بيشتر ميشه.مثلا پرده ما كه ابعادش حدودا۱.۷۵*۱.۸۵ بود، حدودا ۱۲۰۰۰۰ تومن دراومد.
اين بچهدار شدن عجب اتفاق عجيب و جالبيه!آدم رو خيلي تغيير ميده.طرز فكر و زندگي آدمها رو به شدت تحتالشعاع قرار ميده.تازه پسر ما كه هنوز اون تو هست و نيومده ولي تا همين جاش هم احساس ميكنم كه فكر كردن بهش و نقشه كشيدن واسش و اشتياق اومدنش، وقتي واسه هيچ كار و فكر اضافهاي واسم نذاشته.احساس ميكنم من و پسر جون شديم دوتا آدم سرخوش و البته عاشقتر از هميشه.اين موجود دوست داشتني كه با حركاتش هر دفعه شكم من رو مثل بارباباپاها به يه شكلي در مياره، بدجوري من و باباشو مست و بيخيال غم و غصه و مشكل و اجتماع و... كرده.انگار كه يه دنياس و ما و ني ني.![]()
اتاق ني ني كمي تا قسمتي آماده شده.البته تخت و كمدش هنوز نيومده ولي پرده و موكت و لوسترش نصب شده.به نظر من و پسر جون كه خيلي ناز شده.نخ سوزن پردهش.![]()
از احوالات و اضاع خودم بگم كه شديدا شبيه اين بشكه هاي ترشي هست كه آبي رنگن(شيرازيا 100% ميدونن كدوما رو ميگم) شدم.به مامانم گفتم هر وقت دلتنگ من شد، بره سر كوچه و به بشكه هاي ترشي فروشي محلمون نگاه كنه، انكار كه منو ديده
.راه رفتنم به شدت سخت و در عين حال مسخره شده.كل استخونای از زير سينه تا انگشت پا(اعم از دروني و بروني) درد ميكنه.نفسم كه نگوووو.تا يه جاهايي مياد ولي گير ميكنه و بالاتر نمياد
.وزنم هم كه تا حالا حدودا 13-12 كيلو زياد شده
.اااايييي كجايي طوطياي 50 كيلويي كه يادت به خير!! اون موقع ها توي راه پله به شدت ميدويدم و محكم پامو ميكوبيدم به پشتم(يه نوع شيرين كاريه ديگه
) و به پسر جون مي گفتم اگه ميتوني تو هم اين كارو بكن!!حالا عين پنگوئن از پله ها بالا –پايين ميرم.هههيييي كجايي طوطياي ونجونجك(بازم شيرازيا ميدونن يعني چي!) كه يادت به خير!!
از كاراي شركت بگم! نه بابا بذار هيچي نگم.فقط همين كه صداي منو از زير خروارها كاغذ و مدرك ميشنويد!!اسفنده ديگه!
آها راستي پيشاپيش كادوي سالگرد عقد رو دريافت كردم.اونم چي؟؟!!مبدل
.چي؟مبدل چيه ديگه؟!!خب يعني تبديل كننده ديگه! آها تبديل كننده چي؟؟!! تبديل كننده توالت سنتي به فرنگي!
از همين صندليا ديگه.![]()
سال 86 هم تموم شد.ديگه شمارش معكوس به معناي واقعي:از 16 شروع كن برو پايين...
سال 86 واسم سال مهمي بود.مثل خيلي از سالهاي ديگه ، هم اتفاقهاي خوب داشت و هم بد.مثل همه آدمهاي ديگه يكسال بزرگتر شدم و در نتيجه درسهاي جديدي ياد گرفتم و تجربه هاي به درد بخوري به دست آوردم.
در آخرين روزهاي سال 86 ، همسري و همراهي من و پسر جونم هم 3 سالگيشو تموم مي كنه و وارد چهار سال ميشه.به همين زودي! انگار كه همين ديروز بود كه اصرار داشتيم حتما قبل از عيد عقد كنيم كه بتونيم عيد رو با هم باشيم و دقيقا 7 روز بعد از عقدمون، اولين و شيرين ترين مسافرت دونفره زندگيمون رو با هم رفتيم.![]()
اتفاقهاي خوب سال 86 براي من(بر اساس الويت زماني)
· تعويض ماشين و خريد يه ماشين بهتر
·چند فقره مسافرت به ياد موندني: 2تايي- با داداشي و خانومش و ايليا-با مامان و بابا و داداش كوچولو
·خريد زمين توسط داداشي و شروع مقدمات ساخت خونه
· دفاع از پايان نامه
· بوجود آمدن يه نقطه كوچولوي زنده توي وجود من كه ديگه چيزي به اومدنش نمونده![]()
![]()
·انجام كارهاي تسويه حساب دانشگاه و خلاص شدن از دانشجويي!(تا اطلاع ثانوي)
اتفاقهاي بد سال 86 براي من(بر اساس الويت زماني)
· نتيجه نه چندان مقبول كنكور داداشي.( از به ياد آوردن اون روز، و حالي كه داشتم، همه وجودم ميلرزه.هنوز غصهش برام كهنه نشده)
.ايشالا اين مورد سال ديگه رفته توي بخش بالايي.![]()
·سنگ كليه بابا.بندهي خدا خيلي اذيت شد.
·مبتلا شدن به يه آنفولانزاي فجيع اون هم توي ماههاي اول بارداري
·فوت عموي عزيزم![]()
·كمر درد پسر جون مهربونم.(الهي قربونت برم كه امروز صبح كه خودت بايد مي رفتي ماموريت و لازم نبود صبح زود بلند شي، مثل هميشه زودتر از من بلند شدي و لقمه صبحونهم رو گرفتي وبا ظرفاي نهارو ميوه توي ساك غذا گذاشتي و دختر كوچولوت رو راهي شركت كردي![]()
)
· پي بردن به اينكه اصلا آدم شناس خوبي نيستم.اصلا.
·اتفاق بد كه نميشه گفت ولي تجربهي يك حس بد در ارتباط با فرزندم.كه البته منجر به درك واقعي معناي مادر شد.
· سقط شدن ني ني سوگلي
از الان به بعد رو هم در انتظار اتفاقهاي خوب هستيم.ايشالا كه به خوبي هم ميگذره و من سال 87 رو با شيرين ترين اتفاق زندگيم شروع مي كنم.![]()
خدا جون ديشب يه نموره احساسات و عواطف مادرانه رو بهم نشون دادي.ديشب فهميدم جمله معروف " مادر نيستي كه بفهمي" يعني چي؟فهميدم مادر بودن چه احساساتي رو در پي داره و چه حساسيتهايي رو.فهميدم چرا وقتي به شوخي در مورد خودم يا اجزاي صورتم حرفي مي زنم و از خودم انتقادي مي كنم، مامان اينطور ناراحت ميشه و حرفم رو تكذيب مي كنه.تا ديشب نمي دونستم چون مادر نبودم.حالا فهميدم كه چقدر موفقيت بچه ها، شاديشون، سلامتشون و زيباييشون براي يك پدر و مادر مهمه.حالا فهميدم كه چقدر فرزند عزيزه.چقدر مادر بودن سخته.چقدر نگرانيهاي مادر بودن زياده.خدايا بهم كمك كن كه از پس اين وظيفه سخت بر بيام.بهم كمك كن كه مادر خوبي باشم.مادر موفقي باشم.خدايا پسرم رو صحيح و سالم نگه دار.خدايا منو هيچ وقت با پسرم،همسرم ، پدر و مادر و برادرام امتحان نكن.من خيلي ناتوانم.خيلي.
چقدر حس خوبي دارم اين روزها كه توي شركت نامه مينويسم و زيرش كه تاريخ ميزنم:.../12/86.هر روز با هر بار نوشتن اين عدد 12 ، كلي ذوق مي كنم.هميشه اسفند ماه رو دوست دارم.به خاطر اومدن بهار و رفتن زمستون سرد سرد سرد.به خاطر رسيدن به سالگرد عقد مقدسمون و امسال به خاطر نزديك شدن به تاريخ تولد پسرم.از بچگي عاشق اين حال و هواي پيش از عيد بودم.عاشق اين شلوغي خيابونا كه همه رو كلافه مي كنه.عاشق بوي عيد و خريداي قبل از عيد.امسال كه من با اين هيكل گنده و از سايز در رفته، خريدي ندارم و خريد امسال ما مربوط ميشه به ني ني.روز پنج شنبه رفتيم و پرده و موكت اتاقشو سفارش داديم.يه بار كه واسه خريداش رفته بودم ني ني سالن، يه موكت خوشكل طبقه زير همکف پهن كرده بودن كه من عاشقش شدم و خوشبختانه تونستم همون رو پيدا كنم و بخرم.پرده هم لووردراپه سفارش داديم كه البته طرحشو خودمون داديم.يعني در واقع يه تابلوي خوشكل از ميلاد نور واسه اتاقش گرفتيم و همون تابلو رو داديم كه روي پرده براش در بيارن.فكر كنم ناز بشه.
اين روزا چاقالويي رو با همه وجودم حس مي كنم.ديگه راه رفتن، نشستن، خوابيدن و غذا خوردن برام سخت شده.نفس كم ميارم.وقتي روي زمين نشستم، پاشدنم به اين راحتي ها نيست.سوزش سر معده هم كه همواره هست.ولي همه اينها كيف داره.لگدايي كه مي خورم لذت بخش ترين كتك دنياست.ماشااله پسرم لگد مي زنه ها.شده سرگرمي باباش كه بشينه و خيره بشه به شكم من و زورآزمايي پسرشو ببينه و بهش افتخار كنه و ذوق كنه.
وسايلي رو كه لازمه ببرم بيمارستان دارم كم كم آماده مي كنم.ديروز رفتم يه دست لباس خوشگل هم خريدم كه اگه يكي اومد توي بيمارستان ملاقاتم، خوش تيپ باشم.ديشب كه توي خونه پوشيدمش،پسر جون با تعجب میگه: اين لباس بيمارستانه؟؟!!! اين كه مثل لباس مهموني ميمونه.حالا نمي دونم اصلا بعد از عمل مي تونم شلوار بپوشم يا نه؟!از تصور نپوشيدن شلوار و كثيف كاريهاي بعد از عمل،بدم مياد.
