تبليغاتX
من و زندگی

من و زندگی

سلام

امروز سی و یک فروردین هشتادو هفت ساعت هشت و بیست دقیقه صبح، آراد ،پسرمون،به دنیا اومد.

آراد و طوطیا هر دو خوبن و همه چیز خدا رو شکر عالی پیش رفت ، احتمال قوی فردا مرخص میشن

توضیحات بیشتر بمونه برای وقتی که خود طوطیا میاد

با احترام ، پسر جون

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 21:49  توسط طوطیا  | 

برای همسر عزیزم:

 

بهترینم!در این 9 ماه، صبورانه و خالصانه یاری ام کردی.دلگرفتگی ها و بچگی ها و بهانه های گاه و بیگاهم را با نوازش و لبخند پاسخ دادی.

برایم همسری کردی، حتی مادری کردی و دوست مهربان و گوش شنوای حرفهایم بودی.

از تو به خاطر همه خوبیها،بزرگواریها و حمایتهایت ممنونم.دستت را می بوسم و وجودت را قدر می دانم.

 


 

این آخرین پست من قبل از به دنیا اومدن پسرم هست.فردا با هزاران امید و آرزو و برنامه برای آینده، قدم به اتاق عمل می گذارم.دوست دارم در اون لحظه، خندان و با اعتماد به نفس باشم.دوست دارم ساعتی بعد از اون لحظه،چشم باز کنم و عزیزترینهایم را کنارم ببینم: فرزندم ، همسرم و مادرم.می دونم که قرار نیست اتفاق بدی بیفته ولی رسمه که قبل از هر سفری و هر عملی، خداحافظی کرد.رسمه که حلال بودی طلبید.پس من هم مطابق رسم عمل می کنم.

خدا رو شکر می کنم که تا این لحظه زندگی، بهترینهایش را به من چشاند.خدا رو به خاطر داشتن پدر و مادر خوبم، برادران سالم و صالحم، همسر عزیز و مهربانم و چشاندن لذت 9 ماه حس مادری، شکر می کنم.

ان شاءا... بعد از چند روز با اخبار مرحله جدید و شیرین زندگی ام می آم.

 

            خدایا چنان کن سرانجام کار                         تو خشنود باشی و ما رستگار

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 15:10  توسط طوطیا  | 

امروز از اون روزاس که دوست ندارم توی خونه تنها باشمیه جور هیجان و استرس همه وجودم رو گرفته.دوری از خونواده این چیزا رو هم داره.همه از یکماه قبل از زایمان تا یکماه بعدش پیش مامانشون هستن ولی من...

دیشب تا صبح خوابم نبرد.تاریخ سزارین من ۱۲ روز زودتر از تاریخ زایمان طبیعیه،نمی دونم خیلی زود نیست؟!! البته خب حتما اگه بود، دکتر تعیین نمی کرد.من ۳۸ هفته رو تموم کردم و اول هفته ۳۹ هستم.شنیدم که هفته ۳۷ که تموم بشه نی نی بدون هیچ مشکلی می تونه به دنیا بیاد.به هر حال این هم از استرسهای مادر بودنه دیگهتازه به این هم فکر نکنم هزار و یک چیز دیگه هست که بهش فکر کنم... سالمه؟ تپله؟ خوشگله؟ زردی نمی گیره؟ زیاد گریه نمی کنه؟ و.... به هر حال ۳ روز بیشتر نمونده.مامان جمعه میاد و شنبه صبح ساعت ۶ باید بریم.دعاااا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 9:2  توسط طوطیا  | 

داغ داغ (اضافه شده در تاریخ ۲۵ فروردین ساعت ۱۹):پسر عزیزم ، ان شاءا... شنبه ۳۱ فروردین ساعت ۷.۵ صبح به دنیا میاد.
این روزهای آخر بدجوری استرس گرفتم.از عمل و درد و این جور چیزا اصلا نمی ترسم.نگرانیم از چیزای دیگه هست.از سلامتیش، از اینکه بعد از اون یک هفته که مامان میره،مبادا مشکلی پیش بیاد و من درمونده بشم، از اینکه تغییراتی که نی نی توی زندگی ایجاد می کنه، چقدر زیاده و چه اثراتی داره و....

پنج شنبه رفتیم و به عضویت موسسه رویان در اومدیم.دوست دارم هر کاری که از دستم برمیاد انجام بدم.ایشالا که هیچ وقت نیازی به استفاده ازش نمی شه ولی خب آینده نگری و احتیاط ضرر نداره.

دیروز آخرین سونو رو رفتم و فردا هم احتمالا آخرین ویزیت.هفته پیش دکتر ۳۱ فروردین رو پیشنهاد کرد ولی در نهایت چون تردید من رو دید، گفت یه سونو انجام بدم که بر اساس اون تاریخ قطعی بهم بده.فردا اون روز شگفت انگیز و به یادموندنی مشخص میشه.خیلی بی قرارم و محتاج دعا.

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 20:30  توسط طوطیا  | 

ديروز آخرين روزي بود كه قبل از شروع مرخصي زايمان، جناب رئيس خان رو ديدم.چون امروز و فردا ماموريته و نمياد اداره و از شنبه هم كه من وارد تعطيلات 6 ماهه ميشم و همين 6 ماه نديدن روي آقاي رئيس يعني آخر خوشي و آزادي.البته چشمم آب نمي خوره كه دست از سرم برداره و كاري به كارم نداشته باشه.نمونه‌ش همين كه امروز صبح به عنوان سحرخيز ترين فرد بخش ، هنوز 7.5 نشده اومدم پشت ميزم، ديدم تلفن داره زنگ مي زنه و آقاي رئيس در آخرين لحظات قبل از پرواز، خرده فرمايشاتشون رو اعلام كردن.واقعا نمي دونم توي اين 6 ماه بدون من چه كار مي خواد بكنه؟!!واقعا بدون من فلجه.حمل بر خودستايي نباشه ، ولي واقعيت اينه كه اون بدون من حتي نمي دونه جواب پيمانكار و كارفرما رو چي بده ؟!چون كه هميشه همه حماليها رو من كردم و در نتيجه فقط من از همه چيز خبر دارم.البته توي گروهمون يه همكار ديگه هم داريم كه دم بازنشستگيه و سالهاست كه با آقاي رئيس حتي سلام عليك هم نداره و فقط كارهاي خاصي كه از روز اول براش تعريف شده رو انجام مي ده و هيچگونه ياري رساني در هيچ زمينه ديگه اي به من و اقاي رئيس نداره.بگذريم... مهم اينه كه فقط يه روز ديگه ميام سر كار و نيم سال، ميشم خانوم خونه.البته 10 روز اولش كه هنوز ني ني نيومده يه كم سخت ميگذره و احتمالا حوصله‌م سر ميره كه اون هم تصميم دارم به سرخ كردن و فريز كردن بادمجون و سبزي و ... بگذرونم.

خب اين هم از آخرين پست من (تا اطلاع ثانوي) از شركت.زين پس از اينترنت پر سرعت!!! خونه آپ مي كنيم.

راستي این هم عكس عيدي كه گرفتم.البته گردنبندشو پارسال گرفتم و گوشواره ها رو امسال.اين هم سفره هفت سین
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 8:39  توسط طوطیا  | 

دیگه چیزی نمونده.شمارش معکوس شروع شده.انشاا... ۲۰ روز دیگه من پسرمو توی بغلم گرفتم.این روزای آخر خیلی بی تاب دیدنش شدم.خودش هم دیگه طاقتش تموم شده،این رو از ورجه وورجه ها و تکونایی که نشون از تنگی جاش می دن فهمیدم.پسر  جونم هم همش توی خیالش داره با پسرش حال می کنه.همه این هیجانها و انتظارها یه طرف، یه جور دلواپسی و تشویش هم یه طرف.نگرانی اینکه :آیا می تونم؟؟!

مامانم امسال سال آخر کارشه و قراره به سلامتی بازنشسته بشه.نی نی هم موقعی به دنیا میاد که مامان اینا به خاطر نزدیکی به آخر سال خیلی سرشون شلوغه.آموزش و پرورش هم که به این راحتی ها مرخصی نمی ده.فعلا که قراره مامان حدود ۱۰ روز بیاد پیشم و دوباره برگرده شیراز و مدرسه ها که تعطیل شد یعنی حدود یک ماه بعدش باز بیاد.توی این مدت قراره مادر شوهرم هوامونو داشته باشه ولی خب مادر خود آدم یه چیز دیگه هست.من با مادر شوهرم خیلی رودربایستی دارم.نمی دونم اصلا روم میشه جلوش بچه رو شیر بدم؟!!یا اگه بی حال باشم و اثرات عملم باقی مونده باشه،خوب استراحت کنم ؟یا توی رودربایستی می مونم و همش می خوام پاشم کار کنم؟؟!!نمی دونم والا.ایشالا هرچی که خیره پیش میاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 21:45  توسط طوطیا  |