تبليغاتX
من و زندگی

من و زندگی

همیشه می گفتم دوست ندارم بعد از به دنیا اومدن نی نی، وبلاگم از وبلاگ طوطیا به وبلاگ مامان آراد تغییر کنه و بیام همش از آراد بنویسم.دوست دارم اینجا همونجوری جای درد دل و خاطره و روزمرگی های خودم باشه ولی واقعیت اینه که اسم وبلاگ هست "من و زندگی" و 25 روزی هست که زندگی من شده آراد.پسرم بزرگ شده،من رو به خوبی می شناسه و هر روز برام جذاب تر و دوست داشتنی تره.

اون حالتهای افسردگیم خیلی بهتره.من همیشه خدا رو شاکر بودم که یکی از بزرگترین الطافش به من این بوده که یه روحیه شاد و سر حال دارم.خیلی نگران بودم که نکنه این دپرشن موندگار بشه ولی خودم خیلی سعی کردم کنترلش کنم.من از اون آدمایی نیستم که از ژست افسردگی خوششون میاد و هیشه از چیزایی که باعث ناراحتیم می شن یا حتی چیزایی که نوستالژیک هستن برام دوری می کنم ،حتی اگه خیلی برام ارزشمند باشن.شاید همین تلاشها،همین دوری کردن از هر نوای غم انگیزی حتی اذان، بهم کمک می کنه که روحیه م رو خوب و شاد نگه دارم.ولی خب هر انسانی ، هر چقدر هم که شاد باشه، حتی اگه بی خیال دنیا و زندگی هم باشه، یه چیزایی واسش پیش میاد که دلگیرش کنه و امروز برای من پیش اومده و من دلگیرم.

بدم میاد کسی واسم تصمیم بگیره.بدم میاد کسی بهم حکم کنه.بدم میاد یکی دیگه واسه زندگیمون برنامه ریزی کنه.این کار رو حتی شوهرم هم در مورد من نمی کنه،پس چه جوریه که دیگران این حق رو به خودشون می دن؟! راستش رو بگم چند وقتیه بد جوری دلم می خواد از تهران برم.برم یه جایی واسه زندگی که هیچ فامیل و آشنایی نباشه.یه جایی که نه شیراز باشه و نه تهران.یه جایی که من باشم و شوهرم و پسرم.اگرچه حتی یه جایی باشه مثل خونه دکتر ارنست.یه جایی که هی نخوام مواظب رفتارام باشم، مجبور نباشم وقتی حوصله مهمون ندارم،مهمون داری کنم و به اجبار روی خوش نشون بدم.تظاهر کنم.کاری که ازش متنفرم.نمی دونم.شاید اینها هنوز اثرات زایمانه!!! الله اعلم.

فردا شب آراد رو برای اولین بار قراره ببریم مهمونی شام.البته دو بار تا حالا خونه مادر شوهرم بردمش ولی مهمونی رسمی نه.فردا با همکاری دوستان !! ایشالا افتتاح می کنیم.غیر از آراد یه نی نی 5 ماهه هم هست که ایشالا خدا به خیر کنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 11:42  توسط طوطیا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 9:34  توسط طوطیا  | 

مامان دیشب رفت.حالا من موندم و یه نوزاد 9 روزه که تنهاییمو پر می کنه.آراد خدا رو شکر پسر آرومیه و بیخودی گریه نمی کنه.الان کنار من توی تختش دراز کشیده و دست و پا می زنه و یه صداهایی هم ایجاد می کنه که نشون می ده به  زودی باید پوشکش رو عوض کنم.

حالا من یه مادرم.یه مادر با همه احساسات و عواطف خاص خودش.یه مادر با همه احساس مسئولیتهاش و یه مادر که به خاطر عوارض ناشی از زایمان ، هنوز از نظر روحی توی وضعیت مناسبی نیست.

از صبح تا حدود ساعت 5.5-6 عصر، کاملا حالم خوبه ولی از اون موقع به بعده که اشکهام بی جهت سرازیر میشه و حالم بد میشه.خودم فکر می کنم یه علت و در واقع بزرگترین علتش اینه که مثل قبل وقت صحبت و همنشینی با پسر جون رو ندارم.من خیلی به شوهرم وابسته هستم.اینو خیلی راحت هر کسی با یکبار دیدن و صحبت کردن با من متوجه میشه.ولی این مدت به علت اینکه مدام مهمون داشتیم و سرمون شلوغ بود، نتونستیم مثل قبل با هم باشیم و این واسه من که حتی توی محیط کار هم با همسرم بودم، خیلی سخته.ولی خب از امروز زندگی 3 نفره مون رسما شروع شده و ایشالا حال من هم بهتر میشه.

پسرم کارش تموم شد و منتظره که برم پوشکش رو عوض  کنم.در اولین فرصت طی یکی دو روز آینده، چند تا عکس از پسرم میذارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 11:53  توسط طوطیا  | 

 دکتر گفته بود شنبه صبح ساعت 6.5 بیمارستان باشم که تا کارهای پذیرش و آماده سازی من انجام بشه بیاد.من و پسر جون و مامانم شب همه مدارک و ساک بیمارستان و دوربین فیلمبرداری و عکاسی رو آماده کنار در گذاشتیم و مثلا خوابیدیم.البته چه خوابی؟!! من و پسر جون که مدام با هم حرف می زدیم.هم خوشحال بودم و هم نگران.شاید باید بگم بیشتر نگران.نگران سلامتی آراد.فقط اینو از خدا می خواستم.از ته ته دلم.صبح ساعت 5.15 بیدار شدیم و نماز خوندیم و آماده شدیم.پسر جون از لحظه لباس پوشیدن شروع به فیلمبرداری کرد.ساعت 6.20 رسیدیم جلوی در بیمارستان.بیمارستان ایرانشهر توی خیابون شریعتی.محیط بیمارستان خیلی آروم و خلوت بود.به محض ورود ، کارهای پذیرش من شروع شد.بعد از چند دقیقه،پدر و مادر و برادر پسر جون هم رسیدن.من رو خیلی زود به بخش زایمان بردند و معاینات رو شروع کردن و لباس اتاق عمل رو پوشیدم.بقیه هم پشت در منتظر بودن تا من آماده بشم.حدود ساعت 7.40 دقیقه من رو با برانکارد از اونجا خارج کردن و به سمت اتاق عمل بردن.پسر جون با دوربین فیلمبرداری پا به پای ما میومد.خلاصه من وارد اتاق عمل شدم و پسرجون دوربین رو به تکنسین اتاق عمل داد که در طول عمل هم فیلمبرداری کنه....

وقتی چشمام رو باز کردم یه کله گرد کوچولو با یه جفت چشم مشکی خیره به خودم دیدم که گذاشته بودن روی سینه من تا شیر بخوره.لحظه عجیبی بود.مامانم،پسر جون و مادر شوهرم هم بالای سرم بودن.مامان میگه اون موقع فقط با صدایی که هنوز به خاطر بیهوشی کاملا باز نشده بود، پشت سر هم می گفتی :" مامان خیلی دوستش دارم."،" مامان خیلی حس خوبی دارم." بعد از اون، پسر جون اومده بالای سرم و موهامو نوازش می کنه و از مشخصات نی نی برام میگه( اینها رو توی فیلم دیدم و زیاد چیزی یادم نمیاد.)

ظهر اون روز اتاقم پر بود از دوستا و همکارام.اتاقم پر بود از گل و گل سر سبد همه گلها ، آراد عزیزم که به گفته همه شباهت عجیبی با پدرش داره.همون آرزوی همیشگی من.31 فروردین روز عجیبی بود.روزی که خدا یه هدیه بزرگ دیگه به من داد.یه هدیه دوست داشتنی که حاصل عشق و علاقه و زندگی من و پسر جونه.

فردا صبح ، دکتر منو معاینه کرد و گفت میتونم ظهر مرخص بشم.پسرم هم از هر جهت شکر خدا سالم و نرمال بود و به خوبی هم شیر خوردن رو توی همون چند ساعت اول شیر خوردن رو یاد گرفته بود.

ظهر ساعت 1 ، کارهای ترخیص انجام شد و ما آماده رفتن شدیم.کلا حالم خوب بود.از طرفی هم خودم آدم یک جا نشین و اهل استراحتی نیستم.به همین خاطر از همون صبح زود آرایش کرده بودم و موهامو مرتب کرده بودم و برای خودم قدم می زدم.مادر شوهرم هم خیلی خوشحال بود و به همه می گفت عروسم با خنده رفت توی اتاق عمل و با خنده هم اومد بیرون.مادرم هم به خاطر سلامتی من و آراد، مدام خدا رو شکر می کرد.پسر جون هم که توی آسمونا بود و فکر کنم حقوق یک ماهشو فقط بین پرسنل بیمارستان پخش کرده بود.اما در آخرین لحظات خروج از بیمارستان، یه اتفاق بد کلی همه رو نگران کرد که البته خدا رو شکر به خیر گذشت.

من و پسر جون و مامانهامون منتظر بودیم که آسانسور بیاد و سوار شیم.هر کدوم از اونها چند تا وسیله و ساک و... دستشون بود.آراد هم داخل ساک حملش و دست پسر جون بود.آسانسور که اومد ، واسه همه جا نبود در نتیجه قرار شد که مامانهامون با پله برن و من و پسر جون و آراد با آسانسور.آسانسور از طبقه 3 به طرف بالا رفت و هر طبقه هم توقف داشت.یادم میاد که دیگه کم کم داشتیم به همکف نزدیک می شدیم که دیگه از شدت سر گیجه نمی تونستم روی پا وایسم و به پسر جون گفتم حالم د اره بد می شه.پسر جون میگه بعد از اون رنگت به شدت سفید شد و به شدت خوردی زمین.همون موقع می رسیم همکف و پسر جون،آراد رو به نگهبان می ده و برام ویلچر می گیره که منو به سمت اورژانس ببره.مامانها هم که می بینن ما نیومدیم، نگران می شن و میان.توی مسیر اورژانس، پرستار هر چقدر تلاش می کنه نمی تونه فشار منو اندازه بگیره چونکه ظاهرا نبضم از کار افتاده بوده و به همین علت از دکتر اورژانس می خوان که بیاد فشارمو بگیره.پسر جون میگه هر چقدر تلاش میکردن که فشارتو بگیرن، گیج فشار عدد 2 رو نشون میداده و من فکر می کنم این یعنی مرگ!!

بعد از چند لحظه که منو روی تخت می خوابونن و آب کمپوت بهم میدن، احساس کردم دارم به  زندگی بر می گردم.دقیقا همین احساس بود.احساس مردن و زنده شدن.

خلاصه که به خیر گذشت و به خونه اومدیم.امروز آرادم چهار روزه هست و شکر خدا و ماشاءا... در صحت و سلامت کامل.وزن تولدش 3کیلو و 20 گرم و قدش 49 بود.یه پسر ریز نقش کاکل زری سفید برفی.

باز هم خدا رو شکر می کنم به خاطر همه نعمتهایی که به من داده.نعمت سلامتی که به پسرم داده و همه بزرگیها و خوبیهاش.

ممنونم از همه دوستانی که جویای احوال ما بودن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 11:32  توسط طوطیا  |