این عکس رو همین چند دقیقه پیش از پسرم گرفتم که تازه از حموم برگشته.
به شدت سرما خوردم و بیشتر از این حال پشت کامپیوتر نشستن ندارم.
این عکس رو همین چند دقیقه پیش از پسرم گرفتم که تازه از حموم برگشته.
به شدت سرما خوردم و بیشتر از این حال پشت کامپیوتر نشستن ندارم.
عزيزم
الان تقريبا چهار سال از ازدواجمون ميگذره و تو در همه اين روزها و ماهها در كنارم بودي.
خيلي وقتها كه من تو زندگي به مشكلي بر ميخورم ، در مورد خودم به اين فكر ميكنم كه واقعا كجاي دنيا ايستادم.
به اين فكر ميكنم كه بين تمام خوشي ها و سختي هايي كه خدا براي تمام مردم روي زمين قرار داده سهم من از خوشي ها چقدر بوده و از سختي ها چقدر ؟
به اين فكر ميكنم كه بايد شاكر باشم يا شاكي ؟
وقتي به همه اينها فكر ميكنم هميشه افكارم رو با رضايت و سپاس رها ميكنم ، چون خوشبختم و اين خوشبختي رو مديون تو هستم.
من با تو خوشبختم.
پسر جون.
یکی از چیزهایی که تولد آراد برام در پی داشت، دیدن و شنیدن صدای کسانی بود که شاید سالها ازشون بی خبر بودم.همکلاسیها و همدانشگاهی هایی که از زمان فارغ التحصیلی از هم خبر نداشتیم، پسر خاله و دختر خاله هایی که اونجوری ارتباط صمیمانه ای بینمون نبود،دوستانی که خارج از ایران به سر می برن و دوستان قدیمی و صمیمی که به خاطر مشغله های کاری مدتها از هم دور شده بودیم.دوستام واقعا بهم لطف داشتن.من همیشه دور و برم یه عالمه دوست دارم و کلا آدم رفیق بازی هستم و از این خصلتم راضی ام.همین که از به فرض 30 تا دوستی که داشتم هنوز تونستم 29 تاشو داشته باشم، برام خیلی ارزشمنده و این شاید به این معنی باشه که من تونستم تا یه حدودی برای دوستام وظیفه دوستی رو به جا بیارم.یکی از این دوستان، نجمه نامی هست که خب از اون قدیمی هاس.که اون زمانی که تب و تاب این بازار گ.ل.د.ک.و.ئ.س.ت داغ بود،حسابی درگیر این قضیه شد.این ماجرا مصادف شد با اومدن من به تهران و سکونت من توی خوابگاهی که نجمه ساکن بود.خب بالطبع من اون موقع ، یکی از دلگریمهای معدودم توی این شهر غریب، همین نجمه بود که ایشون هم بدجوری درگیر پول در آوردن بود و بی خیال دوستی و اون مرام همیشگی شده بود.بعد هم اون خونه گرفت و از خوابگاه رفت و من هم فوق قبول شدم و ساکن خوابگاه دانشگاه شدم و تماسی باهاش نگرفتم.علاوه بر این، یک سری تغییرات رفتار و عقیده در نجمه که احتمالا از چند بار سفر اروپا و چندی زندگی مجردی توی تهران نشات می گرفت ، باعث شده بود که من هم زیاد تمایلی به تماس بیشتر نداشته باشم.اما اون سابقه دوستی کمی من رو متوقع کرده بود و بدجوری از اینکه نجمه احوالی از من نپرسید،دلشکسته شده بودم.تا اینکه هر دو ازدواج کردیم و چند بار نجمه تماس گرفت و یک بار هم بهم سر زد .اما باز ارتباطی به شکل سابق برقرار نشد تا اینکه آراد به دنیا اومد و نجمه و شوهرش نهایت لطف و محبت رو به ما نشون دادند.خب آدم نباید بی انصاف باشه و خوبیها رو به خاطر بدیهای و دلخوریهای گذشته نبینه.نجمه توی این مدت که من کمی دچار دپرشن شده بودم، اصلا من رو تنها نذاشت.و مدام با شوهرش به ما سر می زدن و حتی توی تهیه مواد غذایی فریزری به من کمک زیادی کرد.به قول نجمه بازگشت این دوستی هم از پاقدم آراد عزیزم بود.
از پسر شیطونم بگم که کلی دلبر شده.کلی هم عاشق داره.یکماهش رو تموم کرده و قدم به دومین ماه زندگیش گذاشته.خدا رو شکر رشدش به نظر خوب میرسه.پنج شنبه واسه چکاپ یکماهگی بردیمش که دکترش هم خدا رو شکر خیلی راضی بود..و اینکه عشق من و پسرجونه.آراد و باباش بزرگترین بهانه های زندگی من هستن.دوستشون دارم .خیلی زیاد.
این هم یه عکس از پسرم که با دهن باز در آغوش گرم پدری به خواب رفته.