تبليغاتX
من و زندگی

من و زندگی

 توضیح:وااااایییی شماها واقعا فکر کردین که من به بچه سه ماهه ام پفک می دم؟؟!! من تا حالا به جز شیر خودم و قطره هایی که دکتر واسش تجویز کرده، هیچی حتی یه قطره آب جوشیده هم راضی نشدم بدم.توی این عکس من داشتم پفک می خوردم که آراد دستش رو کرد توی پاکت فک و پسر جون هم شکار لحظه ها کرد. 

 

آراد خوابیده و من نمی دونم توی این فاصله به چه کاری برسم؟ ظرفا رو بشورم؟ بخوابم؟ دبلیوسی برم؟ دوش بگیرم؟ موهامو شونه کنم؟ ماسک صورتی رو که 5 ماه پیش 20 تومن براش پول دادم و بلا استفاده مونده، بزنم؟ خونه ای که تا به حال اینقدر نا مرتب نبوده رو مرتب کنم؟ میوه بخورم؟ کف آشپزخونه رو تی بکشم ؟ مینی واشر آراد رو روشن کنم؟ یا بیام وبلاگم رو آپ کنم؟ از آخر شروع می کنم هر چند که می دونم به نصفه نرسیده باید برم سراغش چون که بعیده تا آخر یکی از کارها هم حتی خواب بمونه. داداشی اینجاس.اومده واسه انتخاب رشته.دیروز کاراش رو کردیم.من خیلی دوست داشتم زمین شناسی دانشگاه تهرن رو بزنه چون فکر می کنم توی رشته تجربی جز رشته های پر کاره ولی خودش رشته های زیر مجموعه علوم پزشکی رو دوست داره، می گه حالا که خود پزشکی نشد، لااقل برم توی همون فیلد.فقط شانسی که آورده اینه که امسال همه رشته های زیر مجموعه پزشکی مثل علوم آزمایشگاهی، رادیولوژی، رادیوتراپی و.... که تا حالا کاردانی بودن، کارشناسی شده.

از آراد گلم بگم، که حسابی واسه خودش مرد شده، عاششششققق خنده هاشم.دیوانه می کنه آدم رو.عاشق کارتونه،همچین زل می زنه به تلویزیون که دل آدم رو می بره.کلی هم موقع تماشای تلویزیون از خودش صدا در میاره.چهره ش کم کم داره معلوم میشه، میگن چشم و ابروش مثل من هست و بقیه چیزاش مثل گردی صورتش و لپاش و لب و دماغ کوچولوش شبیه باباشه.همونایی که اینا رو میگن به من می گن که قشنگترین عضو صورتم، چشمامه و قشنگترین اعضا صورت پسر جون، لب و دماغشه.در نتیجه پسر ما باید خیلی باهوش باشه که فهمیده چیو از کی بگیره!

این هم یه عکس از آراد شکموی پفک خور

خب همونطور که حدس می زدم حاج آقا بیدار شد و من باید برم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 14:54  توسط طوطیا  | 

اونشب که با شوهر و پسرم ، کنار دریا روی یه تخته سنگ نشسته بودم و سکوت مطلق بود، اون شب که حس میکردم خدا خیلی نزدیکه، اونشب که حتی آراد هم با سکوت عجیبش به آرامش من در کنار اونهمه عظمت و بزرگی کمک کرد، فقط به تو فکر کردم و به اینکه حالا که خودم هم یک مادرم، چقدر بیشتر دوستت دارم و چقدر بیشتر قدرت رو می دونم.خدا رو به اونهمه عظمتش قسم دادم که بعد از اینهمه دلشکستگی های اخیرت، بعد از این همه صبوریهات، بعد از این همه قدر ناشناسی های اطرافیانت ، دلت رو شاد کنه.منتظر یه خبر بودیم و امیدم این بود که با اون خبر شاد شاد بشی، خبر اومد، هر چند که غمگینت نکرد ولی شادی چندانی هم برات نداشت.نمی دونم چه جوری خدا این همه صبر و محبت رو توی وجود تو گذاشته؟! اینقدر صبر و محبت و گذشتت نسبت به اطرافیانت زیاده که حتی توی باور خودشون هم نمی گنجه و برای خودشون هم جای سوال داره که اینهمه محبت به چه دلیلی بهشون ارزونی میشه؟! به همه کسایی که محبتت رو باور ندارن و در مخیله اونها نمی گنجه، حق میدم چون به جز من و داداشام و بابا ، فکر نمی کنم کسی ، تو رو خوب شناخته باشه. ولی مادرم، خدای تو شاهد همه خوبیها و بزرگواریهات هست، خدای تو شاهد همه بی مروتی هایی که در حقت میشه، هست و تو همیشه هر کاری رو فقط واسه خاطر خدا کردی، پس مطمئنم که خودش جواب خوبیهات رو به بهترین نحو میده.


 

سوگلی 5 روز اینجا بود.فقط می تونم بگم که طعم خواهر داشتن رو با تمام وجودم حس کردم.طعم نابی بود.


 

رتبه داداشی اومد.احتمال پزشکی خیلی کمه ولی قبول شدنش توی بقیه رشته ها از دانشگاههای خوب حتمیه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 12:51  توسط طوطیا  |