تبليغاتX
من و زندگی

من و زندگی

حالم بده.میگرن لعنتی بعد از کلی وقت دوباره دلش هوای منو کرده.علاوه بر سر درد و سر گیجه شدید، احساس کرختی و بی حالی هم بدجوری اذیتم می کنه.اصلا نمی تونم روی پاهام وایسم، چه برسه به اینکه برم سر اجاق گاز و بخوام غذایی برای خودم دست و پا کنم.بغض هم دارم.یه بغض عجیب و بزرگ که حتی با گریه هم نمیره.شبها خوابم نمی بره، تا نزدیکای صبح بیدارم.آدم غر غرویی نبودم ولی الان به شدت دلم میخواد غر بزنم.شاید هیچ کس نتونه خستگیهای جسمی و روحی منو درک کنه.حتی پسر جون،حتی مامانم.وزنم داره روز به روز کمتر میشه.هیچ کدوم از لباسهایی رو که 3-2 ماه اخیر خریدم قابل پوشیدن نیستن، همشون به تنم زار می زنن.به جاش لباسهای قبل از حاملگیم همشون اندازه شدن.حتی اون مانتو سورمه ای تنگ و کوتاهه که عاشقشم.ماه عسل که رفته بودیم کیش خریدمش ، خیلی شیک و اسپرته، وقتی حامله شدم همه مانتوهامو بخشیدم چون فکر میکردم دیگه هیچوقت اندازم نمی شن اما اینو با اینکه نزدیک 3 ساله دارمش و تقریبا کهنه شده و تازه از همه مانتوهام تنگتره، نگهداشتم.دیروز پوشیدمش رفتم مهد کودک آراد.آها راستی، تصمیم نهایی بر این شد که پسرم بره مهد.یه مهد کودک خصوصی خوب که نزدیک شرکته و می تونم چند بار در روز به آراد سر بزنم و بهش شیر بدم.خواهشا توی دلم رو خالی نکنید، چاره ای جز این نیست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 13:34  توسط طوطیا  | 

40 روز بیشتر از مرخصی من نمونده و همین باعث شده که آراد و نگهداری از اون بشه دغدغه بزرگ ذهن من و پسر جون.به شدت نگرانش هستم.می دونم خیلی از مادرها این روزها شاغلند و با این مشکل مواجه می شن اما مساله اینه که آراد با بقیه بچه ها یه فرق بزرگ داره.اون هم اینکه خیلی زود شاید وقتی که فقط 40 روزش بود من رو شناخت و مدتیه که پسر جون رو هم به خوبی می شناسه و بغل هیچ کس به تاکید می گم بغل هیچ احدی برای بیشتر از 1 دقیقه نمی مونه.خیلی زود غیبت من و پسر جون رو متوجه میشه و بساط جیغ و فریاد راه میندازه طوریکه تقریبا از حال میره.همین ها باعث شده که مامان پسر جون یواش یواش ما رو متوجه کنه که نمی تونه از آراد نگهداری کنه و خودمون باید به فکر یه راه چاره که میتونه استعفای من باشه، باشیم.حقوق من در حال حاضر بیشتر از 750 تومنه و فکر نمی کنم توی این شرایط بد اقتصادی، بشه به راحتی ازش گذشت، جدای از اون توی خونه موندن من، با شناختی که از روحیه خودم دارم یعنی تحلیل رفتن قوای جسمی و روحیم و می دونم که این به صلاح خود آراد هم نیست.یه راه حل دیگه مهد کودک و پرستاره که من به کل با پرستار مخالفم و مهد هم که خب واسه یه بچه 6 ماهه.........والا چی بگم!!! توکل کردم به خدا و می دونم که خودش مثل همیشه راه چاره مناسبی پیش رومون میذاره.امیدم به اینه که تا 6 ماهگی، آراد کمی آرومتر شده باشه و گریه هاش کمتر بشه، شاید که بتونیم راه مناسبی پیدا کنیم.به عنوان آخرین راه حل به کوچ کردن به شیراز فکر می کنیم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 17:48  توسط طوطیا  | 

 

اضافه شده در تاریخ ۱۵ شهریور: داداشی علوم آزمایشگاهی شیراز قبول شد اما نهایتا تصمیم بر این شد که پزشکی دانشگاه آزاد بخونه

 


امروز دو شنبه ۱۱ شهریور ۸۷ ساعت ۱۹ خبردار شدم داداشی پزشکی و عمران دانشگاه آزاد  قبول شد.خیلی خوشحالم و مثل همیشه شاکر خدا.

نتیجه دانشگاه دولتی هنوز نیومده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 19:29  توسط طوطیا  | 

کامپیوتر رو عوض کردم، به کیبرد این هنوز عادت ندارم،تایپ کردن خیلی وقت می گیره، من هم که حسابی در مضیقه وقت

عکس1

عکس2

عکس3

عکس4

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 11:49  توسط طوطیا  |