حالم بده.میگرن لعنتی بعد از کلی وقت دوباره دلش هوای منو کرده.علاوه بر سر درد و سر گیجه شدید، احساس کرختی و بی حالی هم بدجوری اذیتم می کنه.اصلا نمی تونم روی پاهام وایسم، چه برسه به اینکه برم سر اجاق گاز و بخوام غذایی برای خودم دست و پا کنم.بغض هم دارم.یه بغض عجیب و بزرگ که حتی با گریه هم نمیره.شبها خوابم نمی بره، تا نزدیکای صبح بیدارم.آدم غر غرویی نبودم ولی الان به شدت دلم میخواد غر بزنم.شاید هیچ کس نتونه خستگیهای جسمی و روحی منو درک کنه.حتی پسر جون،حتی مامانم.وزنم داره روز به روز کمتر میشه.هیچ کدوم از لباسهایی رو که 3-2 ماه اخیر خریدم قابل پوشیدن نیستن، همشون به تنم زار می زنن.به جاش لباسهای قبل از حاملگیم همشون اندازه شدن.حتی اون مانتو سورمه ای تنگ و کوتاهه که عاشقشم.ماه عسل که رفته بودیم کیش خریدمش ، خیلی شیک و اسپرته، وقتی حامله شدم همه مانتوهامو بخشیدم چون فکر میکردم دیگه هیچوقت اندازم نمی شن اما اینو با اینکه نزدیک 3 ساله دارمش و تقریبا کهنه شده و تازه از همه مانتوهام تنگتره، نگهداشتم.دیروز پوشیدمش رفتم مهد کودک آراد.آها راستی، تصمیم نهایی بر این شد که پسرم بره مهد.یه مهد کودک خصوصی خوب که نزدیک شرکته و می تونم چند بار در روز به آراد سر بزنم و بهش شیر بدم.خواهشا توی دلم رو خالی نکنید، چاره ای جز این نیست.