تبليغاتX
من و زندگی

من و زندگی

همیشه دوست داشتم عروس خوبی واسه خونواده شوهرم باشم.همیشه دوست داشتم حالا که دختر ندارن،منو مثل دخترشون بدونن و برای من که از پدر و مادرم دورم، پدر و مادری کنن.خداییش از همه نظر  خونواده خوبی هستن و همیشه با افتخار ازشون صحبت کردم.وقتی کسی راجع به خونواده شوهرم می پرسه،با افتخار می گم پدر شوهرم خلبانه و برادر شوهرام دکتر و مهندس هستن.همیشه به این فکر کردم که اگه اینقدر از شوهرم راضی هستم و به وقار و مردانگیش می نازم، به خاطر تربیت خوبی هست که داشته...ولی هیچکدوم از اینها باعث نمیشه که تفاوتها رو نبینم و حس نکنم.واقعیت اینه که هر چند از نظر مالی،مذهبی،سطح تحصیلات و موقعیت اجتماعی هر دو خونواده تقریبا در یه حد هستند ولی تفاوتهای فرهنگی چشمگیری هم بینشون وجود داره و شاید بزرگترینش تفاوت در تعریف جایگاه و وظایف عروس در خونواده هست.خب مامان پسرجون از همون اول تعریف دیگه ای از عروس داشت.همیشه می گفت من هیچ وقت از پسرام کمک نخواستم و همیشه گفتم عروس میارم و اون جبران می کنه! من مشکلی با کمک کردن نداشته و ندارم ولی کارهایی که من کردم هیچ وقت نتونست رضایت ایشون رو جلب کنه.شاید خیلی وقتها به روی من نیاوردن،ولی من اینو خوب متوجه می شدم.البته چند بار هم توی صحبتهاشون با من و پسر جون ،گفتن که شما که هفته ای چند بار میاین اینجا، مهمون نیستین و باید بیشتر از اینها کار کنید.این در حالی هست که ما بین هفته رو فقط با اصرار ایشون می رفتیم اونجا و خودمون ترجیح می دادیم که فقط آخر هفته رو بریم.همه اینها باعث شد که من تمایلی به بیشتر از یکبار در هفته نداشته باشم  و الان با وجود آراد و بی خوابی و خستگی های کار، عصرها واقعا رمقی برای کار کردن ندارم و توی خونه خودمون هم عملا پسر جون همه کارها رو می کنه.اینجوری وقتی عصرها می ریم اونجا،نه توانی برای کار کردن دارم و نه اگه بشینم و کار نکنم،آرامش خاطر دارم.از طرفی اونها هم دلشون برای نوه شون تنگ میشه و می خوان ببیننش و به ما میگن بیاین و وقتی پسر جون از من می پرسه که بریم؟؟؟ متاسفانه طبق معمول توان "نه" گفتن بهش رو ندارم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 12:44  توسط طوطیا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 13:56  توسط طوطیا  | 

شرکت ما به تناسب نوع کارش ماموریت خارج از کشور زیاد داره.بخش ما هم یکی از پر ماموریت ترین بخشهای شرکته .تقریبا اکثر ماموریتهای بخشمون هم به ایتالیا کشور محبوب من هست و در واقع به ازای هر 5-4 باری که ماموریت ایتالیا پیش میاد،یکی دو بار هم آلمان،سوئیس و انگلیس پیش میاد.معمولا هم هر 4-3 باری که مدیرها و سرپرستها می رن، یه بار کارشناسها رو می فرستن.دیماه 85 برای اولین بار حکم ماموریت رو به من دادن که به کشور آلمان بود.اگرچه شانس این رو نداشتم که به ایتالیا سفر کنم ولی این شانس را آوردم که مدت ماموریتم تقریبا دو برابر عرف شرکت شد.تجربه بدی نبود هرچند که دوری از پسرجون اذیتم می کرد.از سال پیش قراردادهای پروژه های جدیدمون اکثرا با پیمانکارهای داخلی بسته شد و این شد که ماموریتها به طرز قابل توجهی کاهش پیدا کرد، جوری که فقط یکبار بعد از سفر من موقعیت سفر برای زیرگروه ما پیش اومد که رئیس رفت و با توجه به اینکه یه همکار 30 سال سابقه کار هم داریم، پیش بینی من این بود که حداقل تا 4-3 سال آینده دیگه ماموریتی برای من در کار نباشه . و حالا که آراد هم هست به نفعم بود که همین طور هم باشه.چون در واقع تا آراد حسابی از آب و گل در نیومده من نمی تونم تنهاش بذارم.

ديروز وقتی که از شرکت برگشتیم من رفتم که دوش بگیرم، وقتی اومدم بیرون،پسر جون گفت آقای "الف" که مدیر ارشد قسمتمون و معاون مدیر عامل هست زنگ زده و باهات کار فوری داشته!!! راستش یه خورده ترسیدم و فکر کردم به خاطر خروج گاه و بیگاهم از شرکت قراره به من تذکر بده!! اما در کمال تعجب گفت که 20 روز دیگه یه ماموریت 5-4 روزه به ایتالیا در پیش دارم!! که طبیعتا من نتونستم بپذیرم.یه کم دلم سوخت ولی از اونجا که در حال حاضر هیچ چیزی مهمتر از آراد نیست پس بی خیال شدم.

امروز صبح وقتی اومدم شرکت،رئيس گفت:"مثل اينكه ديروز كه آقاي "الف" باهات صحبت كرده گفتي نميرم؟!"

من: آره با وجود آراد اگر هم برم همه حواسم اينجاست.

رئيس: پس تو رو ميذارم توي نوبت بعدي! 

من: مگه باز هم خبري هست؟ 

رئيس :آره واسه پرو‍‍‍ژه جديد ۸ تا ماموريت ايتاليا تعريف شده كه ظرف يكسال و نيم آينده بايد انجام بشه.تو از كي ميتوني بري يه ماموريت ۴-۳ روزه؟

من : آراد يك و نيم ساله كه بشه ميتونم بيام.

رئيس:اوكي.حواسم هست.

من:

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1387ساعت 8:15  توسط طوطیا  | 

روزها تند تند داره ميگذره.امروز شروع سومين هفته كاري بعد از مرخصيمه!! خيلي زود ميگذره!!

برنامه كاري من و پسر جون خيلي فشرده شده.اصلا وقت نمي كنيم 2 دقيقه بشينيم پيش هم گپ بزنيم.روزهاي زوج براي اينكه بتونيم طرح رو رد كنيم ،5 صبح از خواب بيدار مي شيم ، پسر جون آب سيب آراد رو مي گيره، فرنيشو درست مي كنه، پستونكها و ظرفهاي غذاشو ضدعفوني مي كنه و لقمه هاي صبحونه رو مي گيره، من هم پوشك آراد رو عوض مي كنم،داروهاشو ميدم و لباسهاشو تنش مي كنم،كيف مهدكودكش رو آماده مي كنم و خودم هم آماده ميشم و 6 از خونه مي زنيم بيرون.حدوداي شش و نيم مي رسيم جلوي مهد كه مجبوريم نيم ساعت تا 45 دقيقه توي ماشين بمونيم تا مربي آراد بياد و تحويلش بدیم.بعد هم كه ميريم شركت و من 2 تا 3بار در روز ميرم به آراد سر مي زنم و شير مي دم.خونه هم كه ميايم اول با آراد بازي مي كنيم تا بچه‌م خداي نكرده دچار كمبود محبت نشه.بعد هم بايد شام درست كنيم و نهار فرداي خودمون و سوپ فرداي آراد رو بپزيم،ظرف بشوريم،حموم بريم و هزار تا كارهاي ريز خونه....شب هم هركدوم از يه طرف غش مي كنيم.اين ميشه كه من دچار كمبود عقش شوشو ميشم و همش بهش گير ميدم كه تو منو دوست نداري!!آخه من دوست دارم هي از سر و كول پسرجون بالا برم و باهاش حرف بزنم و عشق دروكنم! حالا كو وقت واسه اين كارها؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت 8:39  توسط طوطیا  |