تبليغاتX
من و زندگی

من و زندگی

نمی دونم چرا حالم خوب نیست؟؟!! یه جور خاصی هستم.جسمم مشکلی نداره ولی ته تهای دلم یه جوریه.مثل یه حس بد، یه حس نگرانی،شاید هم پشیمونی! نه ! اصلا نمی دونم چیه؟فقط می دونم حس خوبی نیست.تقریبا از دیروز ظهر اینجوریم و هر چی که فکر می کنم به نتیجه ای نمی رسم جز شرکت کردن در یک مصاحبه کاری:

 شرکتی که توش کار می کنم یکی از بزرگترین مشاورهای وزارت ن ی رو هست و ما رابطه کاری تنگاتنگی با یه شرکت کله گنده دیگه داریم که در واقع پیمانکار ما محسوب می شن و خیلی قدر هستن.معمولا اگه کسی بخواد از شرکت ما بیرون بیاد جایی بهتر از اونجا واسش پیدا نمیشه.چند روز پیش از همون شرکت رزومه من رو از یکی از این سایتهای کاریابی دیده بودن و یکی از مدیرهاشون که اتفاقا جلسات زیادی هم با هم داشتیم، تماس گرفت با من که واسه مصاحبه برم اونجا.خب واقعیت اینه که من در حال حاضر از محل کارم راضی ام، از حقوقم  و مهمتر از همه اینکه به مهد آراد نزدیکم و توی این 5 سالی که اینجا هستم اینقدر اعتبار واسه خودم جمع کردم که زیاد به رفت و آمدهام گیر ندن و خیلی راحت هر وقت بخوام از شرکت می زنم بیرون و به کارهای دیگه م هم می رسم.اما خب از طرفی هم اسم اون شرکت اینقدر گنده هست که آدم به راحتی نتونه از کنارش بگذره و از اونجا که فکر نکنم آدمی باشم که بتونم 30-20 سال یه جا بمونم و نهایتا ازاینجا بیرون خواهم اومد و به همون دلیلی که بالا گفتم قطعا دست به دامن اون شرکت میشم، تصمیم گرفتم برای مصاحبه برم و یه رقم بالا پیشنهاد بدم و تمام شرایطم رو اعم از پاس شیردهی،عدم امکان اضافه کاری و... هم بگم که خب اگه قبول کردن دیگه دلیلی واسه نگرانی من وجود نداره و اگه هم قبول نکردن که چیزی از دست ندادم.از طرفی مدام با پسرجون شوخی میکردم و می گفتم " اصلا چه معلوم؟شاید دنبال رئیس میگردن و من هم که عشق ریاستم !!"....دیروز ظهر راس ساعت 1 توی لابی منتظر اذن ورود بودم.مدیر مربوطه رو که خوب می شناختم.راستشو بگم که با توجه به اینکه ما مشاور اینها هستیم و کلی همیشه دستشون زیر سنگمونه اصلا انتظار مصاحبه علمی نداشتم و فکر میکردم فقط قراره یه سلام و چاق سلامتی کنیم و من برگردم!! به همین خاطر وقتی با هجوم سوالات ایشون در خصوص نحوه کار بخشهای مختلف نیروگاه مواجه شدم، انقدر جا خوردم که نتونم به اون خوبی که دوست داشتم ، جواب بدم.بعد هم که کاشف به عمل اومد بععللللهههه واقعا دنبال رئیس میگردن!! و در واقع می خوان فردی رو به عنوان سرپرست بخش ابزار*دقی ق استخدام کنن،بیشتر از اینکه اونجوری که باید زبون می ریختم،نریختم، افسوس خوردم.بعد هم مبلغ پیشنهادی و شرایطی رو که بالا شرحشو دادم،گفتم و خداحافظی کردم و اومدم.

 حالا من نمی دونم که این حس بدی که توی وجود منه ناشی از چیه؟ از اینکه خودم زیاد از مصاحبه م راضی نیستم؟؟ و ممکنه مسند محبوب ریاست رو از دست بدم؟؟ یا اینکه نگران اینکه حتی اگر به احتمال خیلی کمی با من تماس بگیرن و اعلام کنن که مایل به همکاری من هستن، چه جوری از اینجا که دیگه حسابی حس خونه خودم رو داره دل بکنم و به شرایط جدید عادت کنم؟؟ آخه همیشه تغییر شرایط، واسه من کلی استرس به دنبال داره.

 

سعی کردم بیام و از حسم کامل توی وبلاگم بنویسم بلکه یه کم تخلیه بشم و برم به بقیه کارهای تلنبار شده برسم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 11:40  توسط طوطیا  | 

سرم خیلی درد می کنه.چون شیر می دم داروهای میگرن رو نمی تونم استفاده کنم این استامینوفن لعنتی هم که هیچ وقت روی من اثر نمی کنه.هوا که سرد میشه سر دردهای من بیشتر میشه چون میگرن و سینوزیت دست به دست هم میدن حالا اگه این وسط دوست ماهانه هم از راه برسه که دیگه چه بهتر!! از بی خوابی و کم خوابی و بد خوابی هم دیگه چیزی نمی گم!

 یه اتفاقهای خوبی قراره بیفته.گفته بودم که امسال شرکتمون یه افزایش حقوق بی سابقه داشت و کلی خوش به حالمون شد.ظاهرا این افزایش توی بخش ما نسبت به بقیه بخشها کمتر بوده، برای مثال افزایش حقوق من دقیقا نصف مال پسر جون بود.(که البته این رو هم بگم که پسرجون بیشترین میزان افزایش رو توی کل شرکت داشت چون که به تنهایی داره یه پروژه رو میچرخونه).خلاصه که از همون موقع همکارهای همیشه حاضر در صحنه شروع به اعتراض  می کنن و امروز خبردار شدیم که به زودی به بخش ما یه افزایش دیگه تعلق می گیره.لطفا از این پس برای تماس با من وقت قبلی بگیرید!! اینجانب یک میلیونر می باشم.

 مامان و بابا 10 روز دیگه میان تهران و یک هفته ای اینجا هستن.آیییی خوشحالم.علاوه بر بودن در کنار عزیزانم، یه استراحت تووووپپپ توی راهه.خدا سایه شون رو همیشه رو سرمون حفظ کنه.

 دلم کیش میخواد.البته دبی و اروپا و آمریکا هم میخوادا.ولی علی الحساب قول کیش رو گرفتیم.اگه جور بشه ، بعد از اینکه پدر شوهر جان از اروپا برگشتن،دست جمعی یه کیش به بدن می زنیم.ان شاا...

 آخ چقدر از خودم پز دروکردمممم

+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 14:59  توسط طوطیا  | 

عزیزترینم! امروز بیست و نهمین جشن تولدت رو در حالی برگزار می کنیم که یه کوچولوی دوست داشتنی هم توی جمعمون داریم.یه کوچولو که همیشه آرزو داشتم قیافش،شخصیتش و مرامش مثل بابای خوب و مهربونش باشه.

تولدت مبارک همسر عزیزم،دوست خوبم و پدر مهربون و نمونه پسرم.زبونم از بیان عشقم ناتوانه.دوستت دارم و از خدا می خوام که همیشه تو و آرادمون رو برام حفظ کنه. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت 14:55  توسط طوطیا  |