هر چی که فکر می کنم می بینم شرکتمون رو خیلی دوست دارم.اینجا واسم امتیازاتی داره که شاید ارزشش از ۴۰-۳۰ درصد افزایش حقوق یا حتی ارتقا سمت بیشتر باشه.علی الحساب می رم فرمو پر می کنم ولی بعید می دونم که از جام تکون بخورم.مخصوصا اینکه چارت شرکت خودمون تا قبل از عید عوض میشه و احتمالا تغییرات جدید به نفع من خواهد بود.(در زمینه همون عشق ریاست و اینا.. البته نه به این زودیا ولی نه اونقدرها دیر هم!!!)
اتاق عمل که می رفتم،اون موقع که گذاشته بودنم روی برانکارد و با سرعت من رو از پسرجون و مامان و بقیه دور می کردن،من تند و تند از خدا خواستم که تو رو به آرزوت برسونه.با بغضی که توی گلو داشتم،این رو خواستم.دیروز که مامان می گفت بهش گفتی واسه این کار ۲۵۰ تا آمپول بهت زدن و همه دست و پا و نافت کبوده،بغض گلوم رو گرفت.اگه اینی که می گن،دنیا دار مکافاته و هر کسی جواب بدیهاش رو توی همین دنیا می ده و بدترین حالتش هم اینه که بدیها و بلاها رو به سر عزیز آدم میاره و اگه اینه که تو به خاطر اون زبون نیش دار مادرت و رفتارهای بدی که خودت و خواهرت در حق بقیه کردین،داری اینجوری جواب می دی، من به عنوان یکی از همونایی که خیلی از رفتاراتون ضربه خوردم،به عنوان یکی که از دست رفتارهای شما از شهرم اومدم بیرون و غربت رو انتخاب کردم(که البته عدو شود سبب خیر،چون پسر جون و کارم رو در عوضش به دست آوردم)،از حقم میگذرم.
خدایا از زمانی که شیرینی وجود فرزندم رو بهم چشوندی،دو چیز ازت خواستم:یکی اینکه به همه چشم به راهها این نعمتت رو ارزونی کن و دوم اینکه خودت نگهدارنده نعمتت باش.حتی اگه بنده خوبی نیستم،به تقدس و حرمت واژه مادر،آرزوم رو برآورده کن.
به وضوح دارم بزرگ شدن پسرم رو حس می کنم.دیگه برای رسیدن به خواسته هاش گریه نمی کنه و راههای مختلفی برای رسیدن به هدش پیدا کرده.مثلا با دستش به ما می زنه و به سوژه مورد نظرش نگاه می کنه.عاشق تفریح و بازیه.واقعا توی کیش بهش خوش گذشت.این رو خیلی راحت می شد از نحوه بازی کردنش،خندیدنش و حتی خوابیدنش فهمید.

