تبليغاتX
من و زندگی

من و زندگی

يكسال گذشت.يكسال از قشنگ ترين،شيرين ترين و عجيب ترين روز زندگيم گذشت.روزي كه خداي مهربونم مثل هميشه لطفش رو شامل حالم كرد و نعمتش رو بي دريغ نثارم كرد.امروز صبح ساعت 8.20 دقيقه دقيقا يكسال از به دنيا اومدن جوجه قشنگم ميگذره.هميشه وقتي كه خيلي هيجان زده هستم از بيان حس و حالم ناتوانم.مثل الان كه نمي دونم چه جوري حسي كه الان دارم و حسي كه سال گذشته توي چنين روز و چنين ساعاتي داشتم رو بگم.پارسال يه مادر منتظر و نگران بودم و الان مادر يه مرد كوچولوي يك ساله.توي اين يك سال سختي زياد كشيدم ولي هر لحظه از اون سختي ها و نگراني ها رو با شيريني وجود آرادم فراموش كردم.خيلي حس خوبي داره وقتي فكر كني سالهاي آينده يه مرد جوون و رشيد در كنارت داري كه تو بزرگش كردي و به بار نشونديش.این آقا پسر گل كه امروز تولدشه و خوشمزه ترين و همچنين خوش اخلاق ترين موجوديه كه خدا آفريده ،همون کوچولویی هست كه يكسال پيش گذاشتنش توي بغل من و بهم ياد دادن چه جوري بهش شير بدم!! پسرم الان در زمينه شير خوردن استاد شده و خودش منبع تغذيه ش رو هر جا كه قايم شده باشه پيدا مي كنه و تند تند مي خوره و بعضي وقتها از سر شيطنت با اون 4 تا دندون فسقلي گازش مي گيره و از جيغ زدن من كيف مي كنه و مي خنده.

خداي بزرگ ازت ممنونم.ازت به خاطر اين هديه بزرگ و قشنگت ممنونم و از خودت ميخوام برام حفظش كني و نگهبان و نگهدارش باشي.

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 8:17  توسط طوطیا  | 

از زمانی که به تهران اومدم،همیشه دنبال یه فرصت درست و حسابی برای یه  گشت و گذار درست و حسابی توی بازار بودم که تا دیروز هیچ وقت این برنامه جور نشد.دیروز با تعدادی از دوستان که همه بچه های همسن آراد دارن، جهت تهیه وسایل و تزیینات تولد بچه ها، از شرکت جیم زدیم و رفتیم بازار.تیمچه حاجب الدوله!!! یا یه چیزی توی همین مایه ها.محیط بازار برام خیلی جالب بود.زندگی و فعالیت به شدت در جریان بود.2 دقیقه ای یکبار ،یکی از پشت سرت داد می زد:"خانم بپا،خانم بپا!" و بعد یه آدم با یه چرخ دستی که تا توی روحش بار چیده بودن، با سرعت از بغل دستت رد می شد.یه چیز جالب دیگه این بود که موقع ناهار یه نفر یه دونه از این باکس های یونولیتی دستش گرفته بود و توی بازار داد می زد:"ناهار لوبیا پلو و ماکارونی!".یادمه بچه که بودیم یه نفر همین باکس ها رو کول می کرد و می اومد توی کوچه داد می زد:"اسکیمو! اسکیمو".آخر سر هم واسه ناهار رفتیم رستوران شرف الاسلام که اون هم با اون هیاهو و اون میزهای 20-10 نفره و آدمهای منتظر کنار میزها، خالی از لطف نبود و پیرمردهای بازار که نون رو می گرفتن توی دستشون و یه لقمه اساسی برنج و کوبیده باهاش می گرفتن و بعدش هم خــــــــرچ...پیازشون رو گاز می زدن.این رستوران با این حال و هواش خیلی بیشتر از رستورانهای جینگیلی مستون که خانومهای جینگیل با آقایون مو سیخ سیخی سیگار به دست ، رو به روی هم می شینند ، من رو کیفور کرد.


 عید 88 هم گذشت. با پسر جون و آراد یه سری هم به سرزمین آبا و اجداد من زدیم و در اونجا، خاله نه چندان مهربونم رو بعد از سالها زیارت کردم! با همه بخل و کینه ای که همیشه نسبت به من داشت و با وجود غرور بیش از حدش، نتونست نسبت به آراد بی تفاوت باشه.یه جورایی هر دومون بی خیال کدورتها شدیم و وقتی برگشتیم شیراز یه روز اومده بودن خونه مامان اینا که آراد رو ببینند که ما نبودیم و فرداش ما به اتفاق مامان اینا رفتیم خونشون.بعد از 4 سال رفتم خونه خاله ای که زمانی یک روز در میون جام اونجا بود! قهر تموم شد.من بی خیال همه بی مهریها شون شدم و از بودن باهاشون خوشحال شدم هر چند که می دونم هیچ وقت نه خاله واسه من اون خاله میشه، نه دختر خاله ها اون دختر خاله های سابق و نه من واسه اونا ، هیچ وقت طوطیای قبل.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 8:39  توسط طوطیا  |