تبليغاتX
من و زندگی

من و زندگی

حالم بده.ديشب يكي از بدترين شبهاي 27 سال زندگيم رو گذروندم.يكي از تلخ ترين حسهاي زندگيم رو تجربه كردم.حس انسان نبودن! حس بازيچه بودن! ديشب با همه وجودم احساس ننگ كردم از ايراني بودنم.توي اتاق داشتم به پسركم شير ميدادم و بلند بلند با خدا حرف مي زدم و ازش مي خواستم خودش به داد جووناي ايران برسه.خودش به داد اين مردم بيچاره برسه و پسركم با تعجب دنبال اون نفر سومي ميگشت كه من داشتم باهاش حرف مي زدم.مدام سرش رو به اين طرف و اون طرف مي چرخوند كه شايد مخاطب من رو پيدا كنه.بهش گفتم پسرم من دارم با خدا حرف مي زنم.خدايي كه از بچگي به ما گفتند هست ولي ديده نمي شود.گفتند هست ولي حرف نمي زند.هست و بودنش رو بايد از نشانه هاش فهميد.بهش گفتم پسركم دارم از خدا ميخوام يكي از نشانه هاش رو الان به مردم ايران نشون بده.مردمي كه به خاطر فشارهايي كه داره بهشون مياد دارن خداشون رو هم از دست ميدن.

خدايا،حالا به تو ميگم...هميشه شاكرت بودم.هميشه توكل كردم بهت.من از تو نشونه ميخوام.نه تنها من،همه اون جوونهايي كه ديروز زير باتوم و زنجير و مشت و لگد هموطناشون بودن از تو نشونه ميخوان.بهشون ثابت كن كه آموزه هاي دينيشون مثل دنياي امروزشون دروغ نيست.بهشون ثابت كن حق هميشه به حقدار ميرسه.مگه دروغ بد نيست؟مگه خيانت گناه نيست؟مگه زدن برادر مسلمان خبط نيست؟ پس نشون بده كساني كه همه اين گناهان رو مرتكب ميشن نبايد پايدار باشن....خدايا اين جوونايي كه ديروز مورد حمله بودن همون كساني بودن كه اين حماسه شيرين!! رو براي مملكتشون آفريده بودن.همون حماسه اي كه باعث غرور رهبرمون شده بود.پس چرا با آفرينندگانش اينطور رفتار ميشد؟

.

.

.

حالم بده.اينقدر بده كه از خودم،از مملكتم، از هويتم متنفرم.ديگه موندن رو جايز نمي دونم.من هيچ عرقي به وطنم ندارم....

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 8:23  توسط طوطیا  | 

مامان و بابا اومدن و پیشمون هستن.از صبح تا عصر که ما سرکاریم و عصر هم تا می رسیم باید کارهای آراد رو بکنم و تا اون می خوابه دوش بگیرم و کارهای خودم و خواب...هنوز ۵ دقیقه هم وقت نکردم بشینم پیش مامان و یه دل سیر باهاش حرف بزنم.فردا ظهر با هم میریم شمال.دلم یه گپ حسابی با مامی میخواد.

این روزها سر کار خیلی خیلی سرم شلوغه.نه می تونم آپ کنم و نه می تونم به وب دوستام سر بزنم.دلم برای همه همتون تنگ شده.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 11:48  توسط طوطیا  | 

پریروز آراد تب داشت.برديمش اورژانس بيمارستان صا.رم.وقتي توي اتاق انتظار نشسته بوديم كه دكتر شيفت بياد ، صداي ضعيف اما ممتد گريه يك بچه كه پشت پرده روي يه تخت خوابيده بود و سرم مي گرفت توجهم رو جلب كرد.يه بند گريه ميكرد اما صداي گريه ش خيلي ضعيف بود.همون موقع پسر جون يه نيم نگاهي به پشت پره انداخت و اومد آراد رو از من گرفت و از سالن رفت بيرون.از پرستارها شنيدم كه باباي بچه رفته آزمايشگاه كه نمونه بچشو تحويل بده.بعد از چند دقيقه باباش اومد و صداي بچه هم قطع شد.وقتي كارمون تموم شد و پسرجون رفته بود صندوق كه ويزيت رو پرداخت كنه،رفتم پيش اون بچه.باباش كنار تختش نشسته بود و با پسرش بازي مي كرد.مامانش نمي دونم كجا بود!! پدر بچه تا منو ديد،با يه لبخند شروع كرد به دادن شرح حال بچه.پسر بچه معصومش سندروم دا.ون داشت.دلم داشت مي تركيد از ديدن معصوميتش.تا الان كه 16 ماه داشت 3 بار قلبش رو عمل كرده بودن! حالا هم يه عفونت جديد توي بدنش پيدا شده بود كه دكتر گفته بود مربوط به كليه ،كبد يا روده هست! بچه ما رو نگاه مي كرد و مي خنديد و باباش با هر خنده پسركش تا عرش مي رفت.پدر با من حرف مي زد و من به خاطر بغض گنده م فقط نگاش مي كردم و به لبخند ثابت روي لبش فكر مي كردم و به حكمت كار خدا! وقتي از اون خداحافظي كردم و رفتم بيرون چشمهاي پسرجونم رو هم باروني ديدم.تمام مسير برگشت هر دو ساكت و باروني بوديم.توي دلم غوغا بود.معصوميت نگاه اون بچه و لبهاي خندونش از جلوي چشمم محو نميشد.دلم سوخته بود.دلم آتيش گرفته بود.دلم مي خواست بدونم مادر اين طفلك كجاس؟ اما ترسيدم بپرسم.وقتي پيراهن مشكي باباي بچه رو ديدم ،ترجيح دادم سراغي از مادر بچه نگيرم مبادا خبر دلسوزاننده ديگري بشنوم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 10:9  توسط طوطیا  |