ديشب شب خيلي سختي بود.سخت نه از اين بابت كه آراد 7-6 بار تا صبح بيدار شد چون كه به اين موضوع عادت كردم.سخت بود به خاطر اينكه حتي توي خواب هم اين فكر من رو رها نكرد كه تصميم صحيح چيه؟!تاريخ دقيق ماموريت مشخص شده و حدودا 5 روز هست.از 30 شهريور.ديروز تا عصر خيلي به اين قضيه فكر كردم كه واقعا 5 روز دوري من چه اثراتي ممكنه روي آراد داشته باشه؟! نهايتا خودم به اين نتيجه رسيدم كه دلتنگ من خواهد شد درست به همون ميزاني كه دوري پدرش توي شيراز دلتنگ وكلافه ش كرده بود.خب اين قضيه كاملا عاديه و به سن و سال ربطي نداره.موضوعي كه از نظر من بيشترين اهميت رو داره مسئله شير خوردن شبانه آراد هست.اين بيشتر از هر چيزي من رو نگران كرده كه براي اين قضيه هم تصميم بر اين شد كه از اين به بعد شبها مقداري شير دوشيده واسش آماده بذارم كه پسرجون بهش بده و يواش يواش به اين مورد هم عادت كنه،هر چند كه از نظر دكترهاي اطفال از يكسال به بعد كلا بايد شير شبانه رو قطع كرد كه خب مقدمه اي واسه اين كار هم خواهد بود.در نهايت به اين نتيجه رسيدم كه اين سفر، براي من خيلي سخت خواهد بود خيلي بيشتر از اينكه به آراد سخت بگذره به خودم سخت ميگذره اما براي رفتنم دلايلي داشتم:
آراد بخش اعظمي از زندگي من هست.شايد بايد بگم مهمترين بخش زندگي من.اما خب يه بخشي از زندگي من هم كارم هست.هر چقدر هم اين بخش كوچيك باشه در مقابل بخش اول ولي باز برام حائز اهميته.در جريان اين ماموريت متوجه شدم به خاطر محدوديتهايي كه بعد از تولد آراد داشتم،رؤسا خود به خود دارن اسم من رو از بعضي امور حذف مي كنن.بدون اينكه نظر من رو جويا بشن ، با اين پيش فرض كه طوطيا نمي تونه اين كار رو انجام بده،به جاي من تصميم مي گيرن و عملي مي كنن.اين موارد با اومدن يه عضو جديد از جنس مذكر به واحدمون پررنگ تر شده و ديگه خيلي راحت تر مي تونن من رو دور بزنن.اين يك ماه اخير از اين جريانات خيلي زجر كشيدم.از اينكه مي ديدم زحمات 6-5 ساله م و كارنامه نسبتا درخشاني كه ايجاد كرده بودم، به جرم زن بودن و مادر بودن داره ناديده گرفته ميشه ،خيل غصه خوردم،حتي...اشك هم ريختم! از اين مي ترسم كه جدا شدن از موفقيت هام فقط من رو روز به روز از فرزندم متوقع تر كنه و از اونجايي كه معمولا كمتر فرزندي توقعات پدر و مادر رو برآورده ميكنه تا آخر عمر منتي بر سر آراد داشته باشم و حسرتي به دل كه چقدر مي تونستم موفق باشم توي كارم و نشدم...به خاطر آراد!!
با همه اين چالشهايي كه با خودم داشتم در نهايت قاطعانه تصميم گرفتم برم.با خودم فكر كردم كه يك مادر موفق بودن منافاتي با يك مهندس مطرح و موفق بودن نداره! به اين فكر كردم كه خيلي از مادرها بنا به دلايل مختلف از جمله: از شير گرفتن فرزندشون، ابتلا به يه بيماري واگير و... چند روزي فرزندشون رو به دست پدربزرگ ها و مادربزرگ ها مي سپارن و مورد من چون به اسم سفر، اونهم به خارج از كشوره باعث شده كه اينقدر حساسيت برانگيز باشه.اما... ديشب كه پدرشوهرم جريان رو فهميد به شدت رفت توي خودش.بعد هم به پسرجون گفته بود به نظر من اگه واجب نيست قيد اين سفر رو بزنه چون ممكنه تاثيرات بدي توي روحيه آراد داشته باشه.دوباره همه اون فكرها و چالشها شروع شد و من به شدت نگران و سر درگمم.پسرجون ميگه تصميم نهايي با خودته و هر تصميمي كه بگيري من حمايتت مي كنم.اما من احساس مي كنم كه به دلگرمي خونواده شوهرم هم محتاجم چون به هر حال قراره که اين مدت آراد در كنار اونها باشه...
حال و روز فعلي من حال و روز بديه.اما سپردم به خدا و مطمئنم كه راهي رو كه جلوي پام ميذاره بهترين راهه.از همه دوستام هم ميخوام اگه تجربه اي در اين زمينه دارن خواهشا ازم دريغ نكنن.آراد 16 ماهشه.مادرهايي بودن كه توي اين سن بچه هاشون رو چند روز تنها گذاشته باشن؟ لطفا از تجربياتتون بهم بگين.
پ.ن: همه اين مسائل در يه صورت به خوبي و خوشي حل ميشه و اون اينكه آراد و پسرجون هم بتونن ويزا بگيرن و همگي با هم بريم.دعا لطفا![]()
