تبليغاتX
من و زندگی

من و زندگی

بلیط گرفتم!واسه پنج شنبه آینده،چهار روز هم مرخصي گرفتم كه وقتي بچسبه به تعطيلات ميشه ۹ روز!!بعـــله!! من و آقاي آراد خان به مدت ۹ روز عازم شيرازيم.فقط خدا كنه كه اين دفعه آراد همكاري لازم رو انجام بده و بذاره به مامانيش خوش بگذره.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 9:5  توسط طوطیا  | 

باز دلم شيراز خواست...با چند تا از دوستان صحبت شيراز بود و دلم پر كشيد..دلم پر كشيد و رفت توي همه خيابونهاش..توي تك تك مغازه هاش...توي دانشكده مهندسي..توي بلوار چمران و دانشكده توانبخشي و تمرين گروه اركستر..توي پياده روهاي ملاصدرا..توي صف بليط سينما سعدي...توي رستوران سفير خيابون قصرالدشت... و دلم پر كشيد براي روزهايي كه كم كم بايد ازشون به روزهاي جووني ياد كنم...دلم پر كشيد براي سرسبزي خيابون قصرالدشت...براي بازار وكيل و سراي مشير...براي چايخونه حافظيه و براي همه دوستها و دوستي هايي كه جنسشون خيلي خيلي با دوستي هاي الان فرق مي كرد...دلم پر كشيد براي رانندگي با رنوي سفيد مدل 60، براي گاز دادن با پركلاغي ...دلم شيراز خواست و خونه بابا و اتاق خودم و تكيه دادن به ديوار كنار تختم و گرفتن سه تار توي دستم...

خداي من ، بغض داره خفه م مي كنه.سفر 4-3 روزه به شيراز علاج درد من نيست!

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 15:6  توسط طوطیا  | 

تصمیم داشتم توی وبلاگم سی.یا.سی ننویسم.نه به خاطر اینکه می ترسم! نه به خاطر اینکه شاید فیل.ترم کنن.فقط به این خاطر که هر بار که چیزی شنیدم یا مطلبی در این باره خوندم،داغون شدم و شکستم.به این خاطر که اینقدر اطلاعات و آگاهی در این زمینه توی خودم نمی بینم که بخوام به چالش بکشم بحث این روزها رو...ولی اگه اطلاعات سی.یا.سی خوبی ندارم اما فقط به عنوان يه انسان معمولي اينقدر فهم دارم كه سريالهاي مسخره تلويزيون كه ديشب چهارمين قسمتش رو پخش كردن،ببينم و باور نكنم و با ديدنشون شكنجه بشم و غصه بخورم و دندونهامو روي هم فشار بدم و توي دلم فحش بدم....صبح هم با خوندن اخبار مربوطه،هي بغض كنم و هي بغضم رو قورت بدم و آخر سر با خوندن اين نامه ،رهاش كنم....

خدايا ،همگي منتظريم...نه منتظر فرج امام زمان... منتظر ديدن حكم عدالت تو!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 12:40  توسط طوطیا  | 

از محبت تک تکتون ممنونم.خیلی خوشحالم که می بینم وقتی به یاری می طلبمتون به کمکم میايد حتی اونهایی که هیچ وقت ردپایی از خودشون نذاشته بودن.خیلی محبتهای نهفته توی نوشته هاتون به دلم نشست.ممنونم.

آراد به نخوردن شیر شبانه عادت کرده.خیلی وقتها اصلا دیگه شب بیدار نمیشه،بعضی وقتها هم که بیدار میشه به کمک آب و پستونک می خوابونمش.البته توی این دو هفته، دو سه شب هم خيلي بد خوابيده و 7-6 بار بيدار شده كه من باز هم مقاومت كردم و بهش شير ندادم.طي تماسي كه با پيمانكار داشتم، معلوم شد كه سفارت به اين زوديها بهمون وقت نميده و احتمالا سفرمون 3-2 ماهي با تاخير انجام ميشه.من كه آرزو مي كنم حالا كه قراره بيفته عقب، دي ماه باشه به دو دليل: يكي اينكه قرار بود از زمستون وعده هاي شير آراد رو خيلي كم كنم كه بتونم تا عيد كه دوسالش ميشه از شير بگيرمش و دوم اينكه به حراج زمستوني مي رسم كه واقعا محشره.دفعه پيش هم كه رفته بودم اواخر حراج بود ولي واقعا قيمتها عالي بود و من تونستم مقاديري خريد كنم.آخه نيست كه ماشا... هزار ماشا... پول ما خيلي ارزشمنده، در مواقع غير حراج ، خريد كردن كمي!!! سخته.حالا ايشالا هر چي كه به صلاح من و خونواده م هست پيش بياد.مهم اينه كه فعلا خبري نيست و كمي ذهن آشفته من آرومه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 9:8  توسط طوطیا  |