از روزی که از سفر برگشتم،وقت نكردم بيام وبلاگم رو آپ كنم.تمام استرسهاي اين سه ماهه با تموم شدن اين سفر،تموم شد.بي اغراق بگم كه دقيقا از روزي كه اين ماموريت بهم ابلاغ شد،هر لحظه نگران آراد بودم.به گفته بقيه توي اين سه ماه خيلي لاغر شده بودم و صورتم هم مدام جوش ميزد.ولي خدا رو شكر همه چيز به خير گذشت.آراد در نبود من ،اصلا دلتنگي نكرده بود و همه با هم دست به دست هم داده بودن كه به آراد سخت نگذره.برنامه هاي تفريح و پارك و دَدَر به راه بوده و حاج آقا حسابي خوش گذرونده.من كه رسيدم،ساعت ۳ صبح بود.با ورود من،آراد كه خواب بود،با همون حس تله پاتي مادر و فرزندي،بيدار شد و گفت :"مامان".چون چراغ روشن بود،چشماشو خوب نمي تونست باز كنه،فقط خودشو چسبوند به من و تند و تند شروع كرد به شير خوردن.گاهي هم چشماشو باز مي كرد، من رو نگاه مي كرد و مي خنديد و دوباره تند و تند مي مكيد.مامان ميگه شبي هم كه من رفتم،به محض خروج من از خونه،آراد بيدار ميشه توي تختش واميسته و دستاشو باز مي كنه و ميگه :"دَفت".(=رفت). روز اول كه رسيدم تهران سر كار نرفتم و حسابي با پسري مشغول بودم.
از اونجا بگم،كه پاییزش فوق العاده بود.يه درياچه بزرگ وسط شهر هست كه در قسمتي از ساحل اين درياچه ،مردم تعطيلات خودشون رو با ورزشهايي مثل پياده روي،دويدن و دوچرخه سواري مي گذرونن.ما هم يكشنبه رو باهاشون همراه شديم.عده اي هم با قايقهاي شخصيشون توي درياچه خوش ميگذرونن.هوا از نظر من سرمايي،خيلي سرد بود و هر چي لباس همراهم بود،مي پوشيدم ولي ظاهرا خودشون خيلي با هوا كيف مي كردن.خدا رو شكر باروني به اون شكل توي اين مدت نباريد. هتلمون،جاي خوبي نبود. هتل پانوراما در منطقه اي به نام Billstedatدر حاشيه شهر و بسيار دور از مركز شهر.اما اين دوري هم باعث نشد كه من از خريد كردن غافل بشم و به مدد مترو،هر روز به مراكز خريد واقع در خيابان Monckeberg سر میزدم و نهایتا با ۳۸ کیلو بار و با فلاکت بسیار ناشی از بار کشی!! به وطن بازگشتم.
