تبليغاتX
من و زندگی - سندرم دا.ون

من و زندگی

پریروز آراد تب داشت.برديمش اورژانس بيمارستان صا.رم.وقتي توي اتاق انتظار نشسته بوديم كه دكتر شيفت بياد ، صداي ضعيف اما ممتد گريه يك بچه كه پشت پرده روي يه تخت خوابيده بود و سرم مي گرفت توجهم رو جلب كرد.يه بند گريه ميكرد اما صداي گريه ش خيلي ضعيف بود.همون موقع پسر جون يه نيم نگاهي به پشت پره انداخت و اومد آراد رو از من گرفت و از سالن رفت بيرون.از پرستارها شنيدم كه باباي بچه رفته آزمايشگاه كه نمونه بچشو تحويل بده.بعد از چند دقيقه باباش اومد و صداي بچه هم قطع شد.وقتي كارمون تموم شد و پسرجون رفته بود صندوق كه ويزيت رو پرداخت كنه،رفتم پيش اون بچه.باباش كنار تختش نشسته بود و با پسرش بازي مي كرد.مامانش نمي دونم كجا بود!! پدر بچه تا منو ديد،با يه لبخند شروع كرد به دادن شرح حال بچه.پسر بچه معصومش سندروم دا.ون داشت.دلم داشت مي تركيد از ديدن معصوميتش.تا الان كه 16 ماه داشت 3 بار قلبش رو عمل كرده بودن! حالا هم يه عفونت جديد توي بدنش پيدا شده بود كه دكتر گفته بود مربوط به كليه ،كبد يا روده هست! بچه ما رو نگاه مي كرد و مي خنديد و باباش با هر خنده پسركش تا عرش مي رفت.پدر با من حرف مي زد و من به خاطر بغض گنده م فقط نگاش مي كردم و به لبخند ثابت روي لبش فكر مي كردم و به حكمت كار خدا! وقتي از اون خداحافظي كردم و رفتم بيرون چشمهاي پسرجونم رو هم باروني ديدم.تمام مسير برگشت هر دو ساكت و باروني بوديم.توي دلم غوغا بود.معصوميت نگاه اون بچه و لبهاي خندونش از جلوي چشمم محو نميشد.دلم سوخته بود.دلم آتيش گرفته بود.دلم مي خواست بدونم مادر اين طفلك كجاس؟ اما ترسيدم بپرسم.وقتي پيراهن مشكي باباي بچه رو ديدم ،ترجيح دادم سراغي از مادر بچه نگيرم مبادا خبر دلسوزاننده ديگري بشنوم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 10:9  توسط طوطیا  |