طوطی و دغدغه هایش

عادت بدیه ولی معمولا وقتی ناراحتم و غر دارم یادم به نوشتن میفته.... اما اکثر اوقات خوشم :)

ديشب يه خواب خيلي بد ميديدم.خيلي هم طولاني.يادمه چند بار از خواب بيدار شدم و دوباره ادامه خواب رو ديدم.حتي يه بارش موبايلمو از كنار تخت برداشتم و ساعتي كه براي صبح تنظيم كرده بودم روتغيير دادم و زودترش كردم به اين اميد كه زودتر صبح بشه و اين خواب لعنتي تموم بشه.خواب ميديدم كه دكتر گفته به علت يه بيماري خاص دقيقا در روز تولد سي سالگيم مي ميرم.(تو خواب هنوز سي سالم نشده بود).من به خاطر ناراحت نشدن اطرافيان خودم رو خونسرد جلوه ميدادم و بقيه هم ظاهرا به خاطر من به روي خودشون نمي اوردن.ولي توي دلم براي آراد خون بود.همش به آراد فكر مي كردم و به پدر و مادرم.با خودم فكر مي كردم پسر جون مثل همه مرداي ديگه بعد از يه مدت ميره زن ميگيره ولي آراد كه نمي تونه مادري داشته باشه و پدر و مادرم نمي تونن دختري به جاي من داشته باشن.شب آخر كه رسيد استرس همه وجودمو گرفته بود.مادرم اومده بود خونه ما.مكان خوابم اولين خونه بعد از ازدواجم بود.ساعت كه از دوازده شب گذشت و وارد روز تولد سي سالگيم شدم، خودمو انداختم توي بغل مادرم و زار ميزدم.همه بدنم مي لرزيد و مامانم با گريه سعي ميكرد من رو آروم كنه.دقيقه به دقيقه از فكر استقبال مرگ زجر مي كشيدم.پسر جون رو زياد توي خواب به ياد نميارم.ولي يادمه توي اون لحظاتي كه توي بغل مامانم بودم داشتم بهش فكر مي كردم.به اينكه خدا كنه بتونه راحت با اين موضوع كنار بياد و راحت بتونه يه نفر رو پيدا كنه واسه همسري و مادري آراد.اينجاي خوابم باز پريدم.ديدم توي تختم هستم.يه كم نشستم اشكامو پاك كردم(صورتم خيس خيس بود) دوباره خوابيدم.ديدم روز از نصف گذشته و من هنوز زنده ام.اميد به قلبم باريده بود.مامانم مي گفت كه شنيده اون دكتر اشتباهات زيادي توي پروندش داشته و ممكنه اين هم از اون اشتباهات باشه و ديگه چيزي يادم نمياد.فقط مي دونم كه عذاب عجيبي بود خواب د يشب.خيلي سخت بود.خيلي بد بود و هنوز از يادآوريش قلبم درد ميگيره.گفتم بيام بنويسمش شايد ذهنم از فكرش رها بشه.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1392ساعت 11:11  توسط طوطیا  |