<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من و زندگی</title>
<link>http://shababi58.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 09 Dec 2009 05:29:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>داستان جاری دار شدن من-1</title>
<link>http://shababi58.blogfa.com/post-313.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;خب حالا بيايم سر جريان جاري دار شدن:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از اول بگم كه من دو تا برادر شوهر دارم و هيچ تا خواهر شوهر.پسر جون پسر بزرگ خونواده هست و برادر شوهر بزرگه همسن منه.در واقع سه روز از من بزرگتره و اون كوچيكه هم 5 سال كوچيكتر. راستش رو بخواين من با برادر شوهرام يه جورايي از داداشاي خودم هم صميمي ترم.مخصوصا با هموني كه همسن خودمه.كه اينجا آقاي دكتر خطابش مي كنم.من و اين آقاي دكتر يه جورايي مثل خواهر و برادراي پشت سر هم هستيم كه همش با هم كل كل دارن و توي سر و كله هم مي زنن.خيلي پسر صاف و صادق و بي رياييه.صداقتش به حديه كه حتي مصلحت انديشي و محافظه كاري هم براش تعريف نشده و هميشه هر چيزي كه توي ذهنش ميگذره رو به زبون مياره.كسايي كه تازه باهاش آشنا مي شن ،ممكنه يه خورده از اين رفتارش جا بخورن ولي بعد از يه مدتي مثل من مي فهمن كه اين رفتارها از سر بي ريايي و همون اخلاقيه كه گفتم و ديگه جا نمي خورن! اين برادر شوهر بنده واقعا آدم حسابيه.دانشجوي دكتراي يه رشته مهندسي توي دانشگاه شريف هست و عضو هيات علمي پژوهشگاه مرتبط با رشته ش و يكي دو جاي ديگه هم به صورت پارت تايم و پروژه اي كار مي كنه.من از روزي كه با اين خونواده وصلت كردم، در انتظار ازدواج ايشون بودم.به دو دليل.دليل اولش اين بود كه هميشه احساس مي كردم خونواده همسرم به علت كم جمعيتي و نداشتن روابط فاميلي زياد و همچنين نداشتن دختر جوان ، يه جورايي با روحيات، خواسته ها و اخلاقيات  دخترهاي اين نسل آشنا نيستن و شايد اين قضيه باعث شده بود كه هميشه من حس كنم،عليرغم تلاش زيادي كه مي كنم، هنوز اونجوري كه دوست داشتم، مقبول مادر شوهر نبودم.شايد همه اينها توهمات من بوده ولي خب حسم اين رو مي گفت.ضمن اينكه از اون عروسهايي هم نيستم كه براي رضايت خونواده همسرم ارزش قائل نباشم و هميشه اين موضوع برام مهم بوده.خب اومدن يه نفر ديگه به اين خونواده با شرايط سني، تحصيلي و اجتماعي مشابه خودم، كمك ميكرد كه شرايط من هم تا حدودي بهتر بشه.(البته اينها تصورات خودم هست و مطمئنم خيلي ها با اين تصورات موافق نيستن). دليل دوم اينكه من نه خواهر دارم و نه خواهر شوهر.عروسمون هم هيچوقت نخواست اونجوري با ما قاطي بشه، در نتيجه هميشه منتظر ظهور !! جاري بودم.(باز هم مي دونم كه خيلي ها توي دلشون بهم بد و بيراه ميگن كه بابا آخه مگه جاري هم فاميل ميشه؟؟!! ولي فحشهاتون رو نگه دارين يه كم كه برم جلو، بيشتر ممكنه لازمتون بشه).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جند وقتي بود كه اين برادر شوهر ما به صرافت زن گرفتن افتاده بود.مادر شوهرم هم بسيار زياد به زيبايي  عروس اهميت ميداد و خیلی توی این مورد سخت گیر بود.یعنی یه دختر رو که می دید از همه زوایا نگاش می کرد که ببینه واقعا خوشگل هست یا نه؟و چون عروس اوليش نتونسته بود اون معيار رو زياد برآورده كنه، اين بار ديگه حساسيتش روي اين قضيه خيلي وحشتناك زياد بود. كيسهاي زيادي از اطراف معرفي ميشد ولي مقبول مادر شوهر واقع نمي شد.از طرفي هم مدام با اصرار، مامان از من مي خواستن كه توي دوستام و اطرافيان بگردم و اگه كيس مناسبي ديدم ،معرفي كنم ولي خب من واقعا از اين كار مي ترسيدم.اما اصرارهاي مامان هر روز و هر روز تكرار مي شد. خب تا اينجا رو داشته باشيد بايد يه گريز بزنم به يه جاي ديگه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ني ني.سايت رو خيلي ها مي شناسن.يه سايت مربوط به بارداري و بچه داريه.من از زمان بارداري عضو اون سايت شده بودم و يه كلوپ خصوصي داشتيم كه همه اعضا اون مادرهايي بودن كه بچه هاي همسن آراد دارن.من توي اين كلوپ دوستاي خيلي خيلي خوبي پيدا كردم.مي تونم بگم در حال حاضر بيشتر وقتمو رو با اين دوستام ميگذرونم.همگي كم و بيش با زندگي و خونواده همديگه آشنا هستيم....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;ادامه دارد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#990033&gt;پ.ن: ساعت 9 جلسه دارم و بايد برم.اگه شد بعد از ظهر ادامه داستان رو مي نويسم.اگه هم نشد كه ايشالا شنبه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 05:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shababi58&amp;postid=313</comments>
<dc:creator>shababi58</dc:creator>
<guid>http://shababi58.blogfa.com/post-313.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دارم جاری دار می شم!!</title>
<link>http://shababi58.blogfa.com/post-312.aspx</link>
<description>آخ که چقدر دوست دارم کلی وقت داشتم و می اومدم و مثل قبل از همه اتفاقات زندگیم می نوشتم.کلی حرف توی دلم قلمبه(قلنبه) شده.در اولین فرصت میام داستان جالب جاری دار شدنم رو براتون تعریف می کنم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 07:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shababi58&amp;postid=312</comments>
<dc:creator>shababi58</dc:creator>
<guid>http://shababi58.blogfa.com/post-312.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من آمده ام</title>
<link>http://shababi58.blogfa.com/post-311.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;از روزی که از سفر برگشتم،وقت نكردم بيام وبلاگم رو آپ كنم.تمام استرسهاي اين سه ماهه با تموم شدن اين سفر،تموم شد.بي اغراق بگم كه دقيقا از روزي كه اين ماموريت بهم ابلاغ شد،هر لحظه نگران آراد بودم.به گفته بقيه توي اين سه ماه خيلي لاغر شده بودم و صورتم هم مدام جوش ميزد.ولي خدا رو شكر همه چيز به خير گذشت.آراد در نبود من ،اصلا دلتنگي نكرده بود و همه با هم دست به دست هم داده بودن كه به آراد سخت نگذره.برنامه هاي تفريح و پارك و دَدَر به راه بوده و حاج آقا حسابي خوش گذرونده.من كه رسيدم،ساعت ۳ صبح بود.با ورود من،آراد كه خواب بود،با همون حس تله پاتي مادر و فرزندي،بيدار شد و گفت :&quot;مامان&quot;.چون چراغ روشن بود،چشماشو خوب نمي تونست باز كنه،فقط خودشو چسبوند به من و تند و تند شروع كرد به شير خوردن.گاهي هم چشماشو باز مي كرد، من رو نگاه مي كرد و مي خنديد و دوباره تند و تند مي مكيد.مامان ميگه شبي هم كه من رفتم،به محض خروج من از خونه،آراد بيدار ميشه توي تختش واميسته و دستاشو باز مي كنه و ميگه :&quot;دَفت&quot;.(=رفت). روز اول كه رسيدم تهران سر كار نرفتم و حسابي با پسري مشغول بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از اونجا بگم،كه &lt;A href=&quot;http://www.img98.com/images/ijg2chehn6gqszfl4se.jpg&quot; target=_blank&gt;پاییزش&lt;/A&gt; فوق العاده بود.يه درياچه بزرگ وسط شهر هست كه در قسمتي از &lt;A href=&quot;http://www.img98.com/images/vt5bkpyi6hgc75lzq1v.jpg&quot; target=_blank&gt;ساحل&lt;/A&gt; اين درياچه ،مردم تعطيلات خودشون رو با ورزشهايي مثل &lt;A href=&quot;http://www.img98.com/images/vvbjtdtprbzu8uzq2nxt.jpg&quot; target=_blank&gt;پياده روي&lt;/A&gt;،دويدن و دوچرخه سواري مي گذرونن.ما هم يكشنبه رو باهاشون همراه شديم.عده اي هم با &lt;A href=&quot;http://www.img98.com/images/eywlj0e80hm1dzwpv.jpg&quot; target=_blank&gt;قايقهاي&lt;/A&gt; شخصيشون توي درياچه خوش ميگذرونن.هوا از نظر من سرمايي،خيلي سرد بود و هر چي لباس همراهم بود،مي پوشيدم ولي ظاهرا خودشون خيلي با هوا كيف مي كردن.خدا رو شكر باروني به اون شكل توي اين مدت نباريد. هتلمون،جاي خوبي نبود. هتل پانوراما در منطقه اي به نام ‌  Billstedatدر حاشيه شهر و بسيار دور از مركز شهر.اما اين دوري هم باعث نشد كه من از خريد كردن غافل بشم و به مدد مترو،هر روز به مراكز خريد واقع در خيابان  Monckeberg سر میزدم و نهایتا با ۳۸ کیلو بار و با فلاکت بسیار ناشی از بار کشی!! به وطن بازگشتم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 04:34:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shababi58&amp;postid=311</comments>
<dc:creator>shababi58</dc:creator>
<guid>http://shababi58.blogfa.com/post-311.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پراكنده</title>
<link>http://shababi58.blogfa.com/post-310.aspx</link>
<description>خیلی ناراحتم که اینطوری وبلاگم سوت و کور مونده! آخه اینقدر توی شرکت که هستم ،کار دارم و توی خونه  هم یه ذره وقت دارم که اون هم باید به رسیدگی به پسرک و رتق و فتق امور خونه برسم.خلاصه اینکه وبلاگم رو اینجوری دوست نمیدارم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.img98.com/images/zn0cxfjlrfdgyos7quz.jpg&quot; target=_blank&gt;پسرم&lt;/A&gt;،ماشاا.... روز به روز بزرگتر و آقاتر ميشه.زبونش كمي تا قسمتي باز شده و هر كلمه اي كه واسش آسون باشه،به محض شنيدن تكرار مي كنه.مثل من،عاشق باباشه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;.خيلي هم پسر مهربونيه و به همه هم ابراز محبت مي كنه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برنامه ماموريتم تقريبا!!! مشخص شده! احتمالا چهارشنبه اين هفته(۱۳ آبان) مي ريم.از حال و هواي دلم هيچي نمي گم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/37.gif&quot;&gt; پسرم و پسر جونم رو اول مي سپرم به خدا و بعد هم مامانم.توكل به خدا&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ايلياي عزيزم رو كه يادتونه؟ همون برادرزاده خوشمزه ام كه يه روز حرف اول اين وبلاگ بود.از مامانش مي ترسه!! بودن با هر كسي رو به بودن با مامانش تر جيح ميده!!! مامانش درگير خيلي مسائل جانبيه كه باعث شده شرايط روحي خوبي نداشته باشه در نتيجه حوصله شيطنت هاي ايليا رو نداره و كتكش مي زنه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt; طفلك مامان و باباي من كه هميشه بايد درگير مسائل زندگي اين داداشه باشن.مامان و بابا به شدت نگران ايليا هستن.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
به تو!! نوشت: نمي دونم هنوز اينجا رو مي خوني يا نه؟! فكر نكنم بخوني.با همه ناراحتي هايي كه ازت دارم،با وجود اينكه دوست ندارم هيچ وقت ديگه رابطه اي باهات داشته باشم كه مبادا خاطرات اون سالهاي طولاني دوستيمون هم به خاطر بي انصافيهات،كمرنگ بشه،با همه بي مهريهايي كه ازت ديدم،هميشه نگرانتم.با كليه هات چه كردي؟؟!!  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 07:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shababi58&amp;postid=310</comments>
<dc:creator>shababi58</dc:creator>
<guid>http://shababi58.blogfa.com/post-310.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گزارش تولد</title>
<link>http://shababi58.blogfa.com/post-308.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;مي دونم چند وقته كه توي نوشتن تنبلي مي كنم.آخه من هميشه از شركت وبلاگم رو آپ مي كنم و اين روزها خيلي خيلي توي شركت كارمون زياد شده.ممنون از همه دوستايي كه تولدم رو تبريك گفتن.امسال هم مثل هر سال مادر شوهرم زحمت برگزاري تولد رو كشيدن.توي جمع خونوادگي خودمون.با يه &lt;A href=&quot;http://www.img98.com/images/lqgtg53ycqe95kekszp.jpg&quot; target=_blank&gt;کیک&lt;/A&gt; كوشولو و يه شام خوشمزه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot;&gt;.امسال دومين سالي بود كه تولدم رو با حضور &lt;A href=&quot;http://www.img98.com/images/dmpvlthipupqicynlj5.jpg&quot; target=_blank&gt;گل پسری&lt;/A&gt; جشن مي گرفتيم.از كادوها بگم كه پدر شوهر و مادر شوهرم يه كفش چرم خيلي شيك بهم دادن و برادر شوهرا كيف ست اون رو.كه هر دوشون رو توي &lt;A href=&quot;http://www.img98.com/images/l1emyjx4h6f1540sx.jpg&quot; target=_blank&gt;این عکس&lt;/A&gt; ميتونيد ببينيد.پسر جونم هم &lt;A href=&quot;http://www.img98.com/images/oix0b9q7hnezlxbykudd.jpg&quot; target=_blank&gt;يه بلوز و يه شلوار&lt;/A&gt;،يه رژلب،يه خط لب و يه كرم پودر كلينيك.مامان و بابا هم شيراز كه رفته بودم يه ربع سكه دادن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين پنج شنبه ،وقت مصاحبه سفارت آلمان داريم.احتمالا به محض اينكه ويزا بياد اولين بليط خريداري ميشه.فكر مي كنم سفرمون اواسط آبان ماه ميشه.خدا رو شكر خواب شب آراد خوبه و نگرانيهاي من از رفتن كمتر شده.مامان هم توي اون مدت مياد كه پيش پسرجون و آراد باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شايـــــــــــــــــــــــــد آدرس وبلاگم رو عوض كنم.متاسفانه اين وبلاگ ديگه حريم امني نيست! از رمز دار نوشتن هم خوشم نمياد.فعلا يه مدت كمتر مي نويسم و اگه كوچ كردم آدرس رو به همه دوستام  ميدم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 03:06:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shababi58&amp;postid=308</comments>
<dc:creator>shababi58</dc:creator>
<guid>http://shababi58.blogfa.com/post-308.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولدم مبارک</title>
<link>http://shababi58.blogfa.com/post-306.aspx</link>
<description>۲۸ رو هم فوت می کنیم و قدم در آخرین سال از بهترين دهه عمر ميگذاريم.۲۸ سالگي ام مبارك.همين!</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 10:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shababi58&amp;postid=306</comments>
<dc:creator>shababi58</dc:creator>
<guid>http://shababi58.blogfa.com/post-306.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادداشت</title>
<link>http://shababi58.blogfa.com/post-305.aspx</link>
<description>پریروز شنبه ۴ مهرماه ۱۳۸۸ بعد از دوماه،ماشينمون رو تحويل گرفتيم.</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 10:20:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shababi58&amp;postid=305</comments>
<dc:creator>shababi58</dc:creator>
<guid>http://shababi58.blogfa.com/post-305.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــراز</title>
<link>http://shababi58.blogfa.com/post-304.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بلیط گرفتم!واسه پنج شنبه آینده،چهار روز هم مرخصي گرفتم كه وقتي بچسبه به تعطيلات ميشه ۹ روز!!بعـــله!! من و آقاي آراد خان به مدت ۹ روز عازم شيرازيم.فقط خدا كنه كه اين دفعه آراد همكاري لازم رو انجام بده و بذاره به مامانيش خوش بگذره.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 05:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shababi58&amp;postid=304</comments>
<dc:creator>shababi58</dc:creator>
<guid>http://shababi58.blogfa.com/post-304.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باز دلم شیراز خواست</title>
<link>http://shababi58.blogfa.com/post-303.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;باز دلم شيراز خواست...با چند تا از دوستان صحبت شيراز بود و دلم پر كشيد..دلم پر كشيد و رفت توي همه خيابونهاش..توي تك تك مغازه هاش...توي دانشكده مهندسي..توي بلوار چمران و دانشكده توانبخشي و تمرين گروه اركستر..توي پياده روهاي ملاصدرا..توي صف بليط سينما سعدي...توي رستوران سفير خيابون قصرالدشت... و دلم پر كشيد براي روزهايي كه كم كم بايد ازشون به روزهاي جووني ياد كنم...دلم پر كشيد براي سرسبزي خيابون قصرالدشت...براي بازار وكيل و سراي مشير...براي چايخونه حافظيه و براي همه دوستها و دوستي هايي كه جنسشون خيلي خيلي با دوستي هاي الان فرق مي كرد...دلم پر كشيد براي رانندگي با رنوي سفيد مدل 60، براي گاز دادن با پركلاغي ...دلم شيراز خواست و خونه بابا و اتاق خودم و تكيه دادن به ديوار كنار تختم و گرفتن سه تار توي دستم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خداي من ، بغض داره خفه م مي كنه.سفر 4-3 روزه به شيراز علاج درد من نيست!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Sep 2009 11:35:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shababi58&amp;postid=303</comments>
<dc:creator>shababi58</dc:creator>
<guid>http://shababi58.blogfa.com/post-303.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اينا ما رو چي فرض كردن؟؟!!</title>
<link>http://shababi58.blogfa.com/post-302.aspx</link>
<description>تصمیم داشتم توی وبلاگم سی.یا.سی ننویسم.نه به خاطر اینکه می ترسم! نه به خاطر اینکه شاید فیل.ترم کنن.فقط به این خاطر که هر بار که چیزی شنیدم یا مطلبی در این باره خوندم،داغون شدم و شکستم.به این خاطر که اینقدر اطلاعات و آگاهی در این زمینه توی خودم نمی بینم که بخوام به چالش بکشم بحث این روزها رو...ولی اگه اطلاعات سی.یا.سی خوبی ندارم اما فقط به عنوان يه انسان معمولي اينقدر فهم دارم كه سريالهاي مسخره تلويزيون كه ديشب چهارمين قسمتش رو پخش كردن،ببينم و باور نكنم و با ديدنشون شكنجه بشم و غصه بخورم و دندونهامو روي هم فشار بدم و توي دلم فحش بدم....صبح هم با خوندن اخبار مربوطه،هي بغض كنم و هي بغضم رو قورت بدم و آخر سر با خوندن &lt;A href=&quot;http://nimdaayereh.persianblog.ir/post/103/index.htm&quot; target=_blank&gt;اين نامه&lt;/A&gt; ،رهاش كنم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدايا ،همگي منتظريم...نه منتظر فرج امام زمان... منتظر ديدن حكم عدالت تو!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Aug 2009 09:10:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shababi58&amp;postid=302</comments>
<dc:creator>shababi58</dc:creator>
<guid>http://shababi58.blogfa.com/post-302.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
