خسته ام!
يه مدته كه خيلي خسته ام.خيلي كم پيش مياد اين مدلي بشم.اكثر اوقات پر از انرژي هستم و از در و ديوار راست بالا ميرم و مي گم و مي خندم.ولي الان يه مدته كه پامو كه ميذارم توي اداره، سيل امواج منفيه كه هجوم مياره به سمتم.3 ساله كه دارم اينجا كار مي كنم و شرايطش رو پذيرفته بودم ولي الان ديگه طاقتم تموم شده.نمي تونم تحمل كنم كه اينهمه حقم خورده بشه.از آقاي رئيس به شدت متنفرم.ديگه وقتي باهام حرف مي زنه،وقتي به نظر خودش يه چيز جالب تعريف مي كنه و مي خنده ،حتي رغبت نمي كنم نگاش كنم.روحيه م خيلي شكننده و خسته شده.همش يه حس ترسي باهامه كه مبادا الان گريه م بگيره! مبادا الان جوش بيارم و داد و بيداد كنم! مبادا با پسرجون بحثم بشه!مبادا اين فكرا باعث بشه دوباره اون سردرد لعنتي بياد سراغم و 4-3 روزي زندگي تعطيل بشه!اينقدر فكر توي اين كله بيچاره هست كه بعضي وقتا حس مي كنم سرم خواب رفته.مور مور ميشه!شايد برم شيراز و بيام يه خورده وضع و اوضاعم بهتر بشه! شايد هم نگراني پايان نامه و حجم كارهاي زياد شركت منو به اين روز انداخته.امروز منشيمون مي گفت : تو طوطياي هميشگي نيستي!ديگه چشمات ازش شيطنت نمي باره،ديگه صداي خنده ها و كل كل كردنات با همكارا رو نمي شنويم!فقط يه كلمه گفتم : خسته ام !
![]()
من طوطیا هستم.متولد مهرماه 1360 و پسر جون (همسرم) متولد دیماه 1358 . 24اسفند 83 رفتیم قاطی مرغها؛) آشناییمون از دوره دانشجویی توی شیراز شکل گرفت.الان هم با هم توی یکی از شرکتهای مهندسین مشاور تهران همکاریم.یه گل پسر ناز هم دارم که میوه عشق من و باباشه.اون هم متولد فروردین 87 هست.