ممنون از لطف همه
خیلی خیلی ممنون از لطف همه .همه اون دوستایی که برام خصوصی شماره هاشون رو گذاشته بودن و ابراز نگرانی کرده بودن.اون روز زودتر از شرکت زدم بیرون و رفتم آراد رو از مهد گرفتم.بگذریم که آراد اصلا حاضر نشد راه بره و می گفت سردمه و من آراد به بغل و کیفها در دست لنگ لنگون تا کنار ماشین رفتم و از اونجا که همیشه قوانین مورفی در مورد من خیلی خوب عمل می کنه دزدگیر ماشین کار نمی کرد و در ماشین باز نمی شد و آراد هم از بغلم پایین نمی اومد و من هم داشتم جون میدادم.تنها شانسی که داشتم این بود که توی همون خیابونی که ماشین رو پارک کرده بودم بورس همین دزدگیر و ضبط و... ماشین بود و رفتم به نزدیکترینشون گفتم اومد و بعداز یک ربع درستش کرد.این رو یادم رفت بگم که با یکی از دوستهام که میونه آراد با شوهرش خیلی خیلی خوبه هماهنگ کرده بودم که بیان خونمون آراد رو نگه دارن تا من برم درمونگاه.رسیدم خونه و یه کارتون واسه آراد گذاشتم و کمی براش توضیح دادم که حالم بده و باید حتما یه دوش بگیرم،خدا رو شكر آراد هم همكاري كرد و رفتم يه دوش آبگرم فوري گرفتم و يه بروفن انداختم بالا و از اونجايي كه من خودم تنم ميخاره و باعث و باني همه بدبختي هايي كه سرم مياد خودم هستم،افتادم به جون اتاق آراد كه اسباب بازيهاش پهن بود از ديشب و خونه رو مرتب كردم و بعد تصميم گرفتم شام بذارم كه دوستام كه ميان واسه شام نگهشون دارم.لنگ لنگون رفتم چند تا ظرف نشسته توي سينك رو شستم و هي درد كشيدم و آخ و و اخ كردم و يه زبون از فريزر در آوردم و يخ زدايي كردم و پياز خورد كردم كه ديدم خدا رو شكر گاز قطعه.(فكر كنم خدا دلش برام سوخت گفت اين خودش عقل نداره گازا رو قطع كنيم بلكه اين بشينه يه كم استراحت كنه).دوستم كه اومد دنبالم اولين چيزي كه گفت اين بود كه تو حتي توي مواقعي كه مثل الان مريض و افليجي باز هم خونت مرتب و تميزه!! همه اينها رو تعريف كردم كه به اينجا برسم..كه بگم اين حرفها فقط همون لحظه كه به گوش ميخوره دلنشينه.واقعيتش همونيه كه دوستم در ادامه بهم گفت من خودم رو خيلي زود پير مي كنم و فقط استفاده اين زحمتهاي من رو ديگران مي برن و اوني كه متضرره فقط من هستم و من.نهايت لطف بقيه اينه كه مي تونن به من توصيه به استراحت كنن.اين ديوونگي هاي من فقط تبديل ميشه به وظيفه و اگه يه روز من وظيفه م رو به خوبي انجام ندم خيلي خوب به چشم مياد! به همون چشمهايي كه اون زحمتها رو خيلي كم مي بينه.متاسفانه اين مشكل ژنتيكيه و كاريش نميشه كرد.مامان پروين ديروز ۵۱ سالگيش رو فوت كرد در حاليكه به گفته همه از خواهر ۶۰ ساله خودش به وضوح ۱۰ سالي بزرگتر به نظر ميرسه.امروز خيلي دلم پره.خيلي دلم گرفته.از خيلي چيزهايي كه جاي گفتنشون اينجا نيست.توي دل خودمه.يا با خودم در زير پتو يا دوش .
در ادامه حماقتهاي فوق بگم كه روز چهارشنبه دختر دايي وسطيم اومده بود تهران پيش دختر دايي بزرگه كه تهران مجردي زندگي مي كنه و هميشه آخر هفته ها خونه ماست.صبح چهارشنبه با اون حالم رفتم دنبالشون و تا عصر جمعه من مشغول پذيرايي بودم.دريغ از يه اپسيلون كمك!!
انقدر غر زدم كه نگفتم دكتر چي گفت و چي تجويز كرد.دكتر گفت كه گرفتگيه و از همون آمپولهاي شل كننده عضلات نوشت و سه تا زدم.و بعد رفتم زبون رو برداشتم رو رفتيم خونه اون دوستم طبخ كرديم و پسر جون هم شب اومد اونجا.اين تعطيلات بهتر بودم ولي امروز از صبح باز سر ناسازگاري گذاشته اين كمر!
+ نوشته شده در شنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۹ ساعت 11:52 توسط طوطیا
|
من طوطیا هستم.متولد مهرماه 1360 و پسر جون (همسرم) متولد دیماه 1358 . 24اسفند 83 رفتیم قاطی مرغها؛) آشناییمون از دوره دانشجویی توی شیراز شکل گرفت.الان هم با هم توی یکی از شرکتهای مهندسین مشاور تهران همکاریم.یه گل پسر ناز هم دارم که میوه عشق من و باباشه.اون هم متولد فروردین 87 هست.