بعدا نوشت(توضیحات):

من نمی دونم چرا بعضی ها انقدر زود قضاوت می کنن،بعضی ها فوری بعد از قضاوتشون محاکمه هم می کنن.بعضی ها یک رمان از روی یک تصویری که توی وبلاگت گذاشتی می نویسن و زندگی تو رو به بن بست رسیده،شرح میدن! توي اين دو روز انواع كامنتها رو خصوصي و عمومي دريافت كردم با اين توصيفاتي كه گفتم! بابا جان يه كم به آدم فرصت بديد! لا اقل پيش خودتون فكر كنيد اين طوطيا كه ۵ ساله داره حداقل دو هفته اي يك بار وبلاگش رو آپ مي كنه،حتما به يه مشكلي بر خورده كه يهو و بدون خبر اومده اين كارو كرده! اصلا پيش خودتون بگيد شايد جوگير شده و دوباره بر ميگرده!

روزي كه من اين وبلاگ رو ساختم به اين خاطر بود كه بيام توش از روزمره هام بنويسم،از خوشي از غم از برنامه هام و...  خب يكي از علاقه مندي هاي من هم اينه كه هميشه مصور باشم.يه جفت جوراب هم كه مي خرم ازش عكس مي گيرم كه اگه يكي گفت جورابت چه شكلي سريع دوربينم رو در بيارم و بگم اين شكلي! نه قصد پز دادن دارم نه هيچ چيز ديگه اي! حتي اگه بخوام راجع به يكي از همكارام صحبت كنم يه عكس ازش مي گيرم و مثلا به مامانم نشون ميدم و مي گم اين همكارم رو ميگم! خب اينجا هم همين كارو مي كردم.من هيچ وقت دنبال جذب خواننده نبودم.اين رو خيلي راحت حتي از روي تعداد كامنتهام هم ميشه فهميد.كمتر وبلاگي هست كه بعد از ۵ سال تعداد كامنتهاش تك رقمي باشه! چون من خودم خيلي اهل نظر گذاشتن نيستم و خيلي هم اينور و اونور سرك نمي كشم.براي دل خودم مي نوشتم،لذت مي بردم كه وقتي مي نويسم عكس بذارم.از همه چيز...بعد ازمدتي شروع شد به متلك پراني! خصوصي و عمومي! كه پز ميده،نديد بديده! و... تا يه مدتي آدم مي تونه اهميت نده،به هر حال اعصابت به بازي گرفته ميشه.سعي كردم ديگه كمتر عكس بذارم،اينجا يكي از علاقه منديهام رو از دست دادم..بعد از يه مدتي فهميدم چند تا از همكارام وبلاگم رو پيدا كردن،خب چون من و پسر جون هم همكاريم،مجبور شدم يه قسمتهايي از نوشته هام رو سانسور كنم،نوشته هايي كه دوست نداشتم كساني كه هم من و هم پسر جون رو مي شناسن،بخونن بنابراين توي اين مرحله هم باز از هدف وبلاگ نويسيم كه نوشتن واقعيتها و روزمره ها بود دورتر شدم! چند وقت بعد ديدم كه اي دل غافل كه حتي اعضاي فاميل هم وبلاگ من رو كشف كردن! باز مجبور به سانسور شدم،مجبور شدم توي اون دوراني كه غم و غصه بيماري عمه م داشت من رو ديوانه مي كرد هيچي ننويسم... يه قدم ديگه ازهدفم دورتر شدم.من ميخواستم با نوشتن آروم بگيرم كه اون موقعي كه بايد مي نوشتم نتونستم.كم كم اون حسي رو كه اوايل داشتم نسبت به وبلاگ و وبلاگ نويسي از دست دادم.من اينجا رو هنوز خيلي دوست دارم.من به همه چيزهايي كه دارم زود وابسته ميشم و دير دل مي كنم.شب اولي كه اينجا رو تعطيل كردم تا صبح خواب وبلاگم رو ديدم.پسر جون پيشنهاد كرده كه تعطيل نكنم و خصوصي بنويسم.خب خصوصي نويسي هم من رو از هدفم دور مي كنه ولي خب شايد باعث بشه اون اهداف بالا برگردن سر جاشون! هنوز نمي دونم چه كار خواهم كرد! شايد برگردم با سانسور! شايد برنگردم! و شايد هم خصوصي نويسي كنم و قطعا در اون صورت رمز رو فقط به همون ۹-۱۰ خواننده ثابتم خواهم داد كه وبلاگ دارن و من هم خوانندشون هستم.اين توضيحات هم به احترام همون دوستان هست.دوستاني كه هميشه همراهم بودن.