كلاس دوم دبستان كه بودم،شيراز بمبارون شد و مدارس چند ماهي تعطيل شد.اون موقع محل كار مامان مرودشت بود.يه شهر در 40 كيلومتري شيراز.من و داداش بزرگه هم همونجا مي رفتيم مدرسه.مدرسه هاي مرودشت تعطيل نشد و ما تا آخر سال رفتيم مدرسه.تابستون كه شد ، مدرسه هاي شيراز باز شد و بچه ها به جبران اون چند ماه بايد مي رفتن مدرسه.من 3-4 تا دوست توي كوچمون داشتم كه همشون دوم دبستان بودن ولي خب من به خاطر همون جهش و اين حرفا از همشون حداقل 1.5 سال كوچيكتر بودم.تابستون چون اونها مي رفتن مدرسه و نمي تونستن بيان توي كوچه بازي كنيم،من حوصله م سر مي رفت.مامان رفت با مدير مدرسه اي كه اين دوستام مي رفتن و نزديك خونه بود ،صحبت كرد و قرار شد من هم برم توي كلاسشون.يه روز خوشحال و خندون از اينكه من هم از اين به بعد مثل سميه و طيبه و زيور، با پاي پياده ميرم مدرسه ،آماده شدم و بچه ها اومدن زنگ خونه رو زدن و به اصطلاح اومدن دنبالم و با هم رفتيم مدرسه.خيلي ذوق داشتم.خيلي زياد.وارد كلاس كه شدم چهره هاي نا آشنا رو ديدم ولي دلم به وجود اون سه دوست گرم بود.معلم كلاس زياد من رو تحويل نگرفت و با اينكه خيلي خيلي كوچولو و كوتاه قد بودم،من رو فرستاد نيمكت رديف آخر پيش سميه و البته شاگرد تنبل كلاس كه فاميلش "اسد پور" بود.اسد پور سومين باري بود كه كلاس دوم رو مي خوند و قلدر كلاس بود.از همون روز قسم خورده بود كه من رو اذيت كنه.دفتر مشق من رو زنگ تفريح ريز ريز مي كرد يا اينكه همه مشق هايي رو كه با ذوق با مداد سياه و قرمز نوشته بودم ،خط ميزد و سر كلاس هم مدام يا نيشگونم مي گرفت يا پاهام رو له مي كرد.يه روز رفتم توي حياط مدرسه نشستم و زار زار گريه كردم.دلم گرفته بود.از اينكه قدم كوتاهه و از اون رديف آخر تخته رو نمي بينم،از اينكه اسد پور اذيتم مي كنه و از اينكه معلم با اينكه من خيلي چيزها رو بهتر از بقيه شاگردها بلد بودم(مثلا جدول ضرب رو كامل بلد بودم) تحويلم نمي گيره و... از طرفي هم دلم نمي اومد بي خيال مدرسه رفتن بشم.از همون بچگي عاشق درس و درس خوندن بودم وهنوز هم هستم.همين جوري كه گريه مي كردم سميه اومد پيشم.ازم پرسيد از چي دلگيرم و گفتم! قول داد نذاره از اين به بعد به من سخت بگذره.از زنگ بعد خودش نشست كنار اسدپور و من رو نشوند روي پاش! گفت اينجوري تخته رو بهتر مي بيني.با اين كارش معلم هم تصميم گرفت كه من رو بياره رديف جلو.اسدپور عاشق سميه بودو سميه بهش گفت كه اگه به اذيتهاش ادامه بده ديگه باهاش دوست نميشه و از  اون روز فصل جديدي توي دوستي من و سميه آغاز شد..

 

ادامه دارد...