نمیدونم از کی رفتم توی این حس و حال بد! شاید از وقتی که بعد از بیشتر از  یک ماه برنامه ریزی برای سفر مشهد با مامان و بابا، درست همون روزي كه بليطها باز شد و من توي صف از كله سحر وايساده بودم،خانوم آژانسي گفت كه سيستمشون قطع شد و وقتي وصل شد كه همه جاها پر شده بود و من با بغض برگشتم شركت و پشت ميزم هاي هاي گريه كردم.شايد بعد از اينكه از سفر مشهد نااميد شديم قرار شد بريم شمال و تا وسط راه رفتيم و اونقدر ترافيك شديد بود كه دور زديم و برگشتيم خونه و هر ۴ روز تعطيلي رو توي خونه بوديم.البته با حضور مامان و باباي مهربونم.شايد بعد از اينكه كارفرما نتونست مجوز سفر خارج از كشور رو از وزارتخونه بگيره و چون نتونست خودش بياد سفر اتريش ما رو هم كنسل كرد در حاليكه ويزاش رو هم گرفته بوديم و قرار بود پس فردا بريم! شايد هم امروز،بعد از شنيدن خبر فوت يكي از بستگانمون كه يه روزي پولدارترين عضو خونواده بودن و همزمان با شروع مريضيش ورشكست هم شدن و بابا مي گفت بيمارستان جنازه رو تحويل نميده چون بدهكاره و همه فاميل دارن ياري مي كنن!

نمي دونم بعد از شنيدن كدوم خبر دلم گرفت و حالم انقدر خراب شد و دلم انقدرنازك، كه امروز از اينكه پسرجون توي شركت نبود كه با هم ناهار بخوريم،اشك ريختم و غذامو خوردم