بعد از کللللللللییییییی وقت اومدم.خبر خاصی نیست.یعنی خبر خاصی که هست ولی همون خبرهایی که همه می دونن! گرونی و کرونی و گرونی.دلم خواست من هم بیام صرفا  جهت ثبت برای خودم بنویسم که دلار در عرض کمتر از یک هفته تقریبا دو برابر شد! الان که قیمتی دیده نمیشه روی سایتها ولی میگن به ۴۰۰۰ رسید! خب ما که دلار نمی خوریم! پس بی خیال!

اول می خواستیم از بدبختی ها و مشکلات اون عده ای بگم که این وضعیت حتی ممکنه به قیمت جونشون تموم بشه بعددیدم گوش همه پره و بهتره داغ دلها رو تازه نکنم.

مشغول زبان خوندن هستم.خوشبختانه پیشرفت خیلی خوبی داشتم و از نظر استادم من فغانکوفن(فرانسه زبان) هستم.لذت عجیبی این زبان به من میده.عجییییییبببب.

کار همون کار سابقه و البته من هنوز دست از تلاش برای پیدا کردن یه کار بهتر برنداشتم ولی خب با وضعیت فعلی مملکت عزیز، كار بهتر يوخدي!

آرادم،روز به روز بزرگتر و خوشمزه تر ميشه.بيشترين رشد اعضاي بدن ايشون رو در ناحيه زبان!‌ميشه ملاحظه كرد.من كه منكر هرگونه شباهت در اين زمينه هستم! احتمالا به پدر معظمشون رفتن

گفتم پدر معظم يه چيزي يادم اومد! آقا من نمي دونم چرا ظاهر ما دو تا اينقدر گول زنكه! از ديد همه من يه زن شلوغ و شيطون و زبون دار و پر سر و صدا (خب تا اينجاش زياد هم بيراه نيست) و قلدر و زورگو (اين يكيا ديگه بخدا بيراه بيراهه!) و پسر جون يه مرد مظلوم و آروم و بي زبون و....(همش بيراهه) هست! حالا همه اينها رو داشته باشين كه من هر روز بايد به تك تك اين شركت ۶۰۰ نفري پاسخگو باشم! كه چي؟؟

-خانم مهندس، زن سالاري توي شما بيداد مي كنه ها!! هر روز آقاي مهندس ظرفهاي ناهار رو توي رستورا ن مي شورن! ( اين در حاليه كه من و پسر جون تقسيم وظايف كرديم و يه روز در ميون ظرف مي شوريم ولي هيچ كسي من رو نمي بينه!!)

-خانم مهندس ،چرا آقاي مهندس هر روز غذاها رو گرم مي كنن و شما عين پرنسس ها مي شينين و غذا ميل مي كنيد؟!( شما ببخشيد!‌ من شرمنده!! پسر جون من از همين جا دستاي مهربون تو رو مي بوسم ولي خداييش اين ديگه خيلي به نظرم ضايع تره كه پسر جون بشينه و من غذا بيارم سر ميز! به اندازه كافي توي فرهنگ ما اين جا افتاده كه زن وظيفه ش خانه داري و بچه داري و شوهر داري و تمكينه! كافيه توي شركت هم ما بهش صحه بذاريم كه رسما بذارنمون كنار و متلك بارونمون كنن!!)

از همه جالب تر اينه:

-ما دقت كرديم هر وقت شما با غذاتون،سالاد و ماست دارين يا ظرف خورشتتون جداست و كلا موقعهايي كه ظرفهاي غذا زياده،حاج آقا ظرف مي شورن و موقعهايي كه غذاتون نونيه و توي يه ظرفه، شما مي شورين!!!! ( يعني من مرده اين همه دقتم)

خلاصه كه ديگه كار به جايي كشيده كه سرايدار رستوران شركت هم به من تيكه ميندازه و هر وقت مي بينه من دارم با ظرفهاي كثيف به سمت ظرفشويي ميرم ميگه :" اوه اوه عجب روز بديه امروز!!"

از كجا شروع كردم و به كجا رسيدم!

راستي فردا ۳۱ رو هم به اميد خدا فوت مي كنم

 

پ.ن: رزي جون من فردا احتمالا وقت نمي كنم بيام نت،تولدت رو از همين جا تبريك ميگم